يند و با جرأت استدلال مى كنند، تو گوئى كه سخنى كامل و استدلالى تام و تمام دارند، ولى خود نيز مى دانند كه بر خلاف حق و بدون دليل مى گويند.

اين جسارت در عمر تازگى ندارد، از حلقوم اوست كه در كنار بستر احتضار پيامبر، نداى كفرآميز و نفاق آلود «ان الرجل ليهجر» [ يعنى اين مرد هذايان مى گويد كه در اين كلام اولا از پيامبر تعبير به مرد مى كند و اين تعبير درباره ى يك فرد معمولى در اخلاق اسلامى نكوهيده است و حال آنكه قرآن مى فرمايد: «لا تجعلوا دعا الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا» (نور: 63)، هنگام صدا كردن و صحبت كردن با پيامبر آنگونه كه با يكديگر هستيد نباشيد (و احترام خاصى را براى حضرت رعايت كنيد) و ثانيا به حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلم نسبت هذيان مى دهد كه در متن بررسى شد. طبقات ابن سعد: 2/ 242. كامل: 2/ 5. بحارالانوار: 30/ 531. ] بلند مى شود؛ آنگاه كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى فرمايد: كاغذ و قلم آماده كنيد تا چيزى بگويم و شما بنويسيد كه در آينده گمراه نشويد، ناگهان عمر مى گويد: پيامبر هذيان مى گويد كتاب خدا براى ما كافى است.

آيا گفتن اين كلام به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم كار آسانى است؟ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در كمال سلامت روحى تصميم مى گيرد كه آينده ى اسلام را تضمين كند، تصميمى كه از هر رهبر آگاهى انتظار مى رود.

از طرفى قرآن درباره ى پيامبر مى فرمايد:

«ما ضل صاحبكم و ما غوى.» [ نجم: 2. ]

هرگز پيامبر در گمراهى نبوده و نخواهد بود.

«و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى.» [ نجم: 3. ]

هرگز پيامبر به هواى نفس چيزى نمى گويد، هر چه مى گويد وحى است.

«و ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا.» [ حشر، 7. ]

هر چه پيامبر به شما عنايت فرمود، بگيريد و هر چيزى را كه نهى كرد ترك كنيد.

چه كسى جرأت دارد با آيات صريح قرآن مخالفت كند؟!

اين جسارت را خليفه ثانى انجام داد، و با آن فتنه هاى بزرگى را مقدمه چينى كرد و مسير اسلام را عوض نمود. شهادت اميرالمؤمنين

كيفيت شهادت اميرالمؤمنين در اين مجلس در تاريخ ثبت نشده است [ اگر چه در جاى خود اميرالمؤمنين عليه السلام آن چنان استدلال كرد، كه خليفه و وزيرش كمر به قتل مولا بستند، و در جاى خود از آن بحث خواهيم كرد. ] شايد بعد از آنكه كلمات ام ايمن را شنيديد، دانستند كه اگر اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت بدهد، كار را يكسره و حجت را تمام خواهد كرد، بدين مناسبت بهانه كردند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين شهادت ذى نفع است، و شهادت او قبول نيست، و قبل از آنكه امام عليه السلام كلامى بفرمايد مجلس را خاتمه دادند. ابوبكر سند فدك را مى نويسد

يكى از قسمتهاى اين اختلاف كه بسيار حساس است و خصوصيات آن كاملا در دست نيست، آن است كه ابوبكر سند فدك را براى فاطمه عليهاالسلام نوشت، و عمر آن را پاره كرد يا با آب دهان پاك نمود.

در بين شيعه مشهور، و در كتب مختلف به روايات گوناگون ديده مى شود. اما از اهل سنت، نويسنده فقط در سيره حلبيه ديده كه از سبط ابن جوزى نقل مى كند.

ابن ابى الحديد اين قضيه را از سيد مرتضى اين گونه نقل مى كند:

فاطمه نزد ابوبكر رفت و فرمود پدرم فدك را به من هديه نموده بود و على و ام ايمن نيز شاهد بودند.

ابوبكر گفت: تو غير حق چيزى به پدرت نسبت نمى دهى آن را به تو تحويل مى دهم؛ كاغذ و قلم خواست و سند آن را براى فاطمه عليهاالسلام نوشت. حضرت از نزد ابوبكر خارج شد، عمر حضرت را ديد و گفت: از كجا مى آئى؟

حضرت گفت: از نزد ابوبكر، وقتى عمر از جريان مطلع شد نوشته را از فاطمه عليهاالسلام گرفت و نزد ابوبكر رفت و گفت: فدك را به فاطمه دادى و سندش را براى او نوشتى؟! گفت: آرى. عمر گفت: على به سود خودش شهادت مى دهد و ام ايمن يك زن است و سپس كاغذ را پاره كرد.

ابن ابى الحديد بعد از نقل اين روايت، كلام على بن الفارقى را نقل مى كند كه دال بر قبول روايت است.

البته عدم نقل گسترده آن در كتب اهل سنت طبيعى است؛ چون مدرك بزرگى عليه هر دو خليفه خواهد بود. و با جو شديد خفقان و دقتى كه در نقل احاديث مى كردند، معلوم است كه اين خبر را به صورت گسترده نمى توان يافت.

بر عليه خليفه ى اول خواهد بود، كه چگونه سند فدك را براى فاطمه عليهاالسلام مى نويسد و سپس با كلام خليفه ثانى از حق عدول مى كند؟!

اگر فدك مال زهرا عليهاالسلام نيست چرا آن را به حضرت مى دهد؟! و اگر از براى حضرت مى باشد چرا مصادره مى كند؟! و اگر فدك را به فاطمه عليهاالسلام داد چگونه مى گويد: پيامبر فرمود: «ما انبيا ارثى باقى نمى گذاريم؟» و بر عليه خليفه ثانى خواهد بود چون مالى كه براى فاطمه عليهاالسلام مى باشد، و سند به نام حضرت نوشته شده است از حضرت مى گيرد به دليل اين كه حكومت، جنگ با عربها دارد؟! و طبيعى است كه در اينجا فاطمه ى زهرا عليهاالسلام سند را بدست او ندهد؛ و جاى سؤال است كه چگونه از حضرت گرفته است...؟!

بالاخره آنچه به ذهن مى آيد اين كه، احتمالا در زمانى بوده كه عمر در جلسه نبوده و بعد وارد مجلس شده است.

چنانكه در روايت شيخ مفيد رحمه اللَّه حضرت امير عليه السلام به همسرشان مى فرمايند: زمانى نزد ابوبكر برو كه عمر نباشد.

اما حضرت زهرا عليهاالسلام در آن مجلس چه استدلالى كرده اند، در تاريخ ذكر نشده است.
دلايل ابوبكر در منع

در مجموع رواياتى كه درباره فدك هست، خليفه ى اول به چهار دليل، براى رد ادعاى حضرت زهرا عليهاالسلام تمسك مى كند:

فدك مال پيامبر نبود

در عده اى از روايات كه اهل سنت و شيعه آن را نقل كرده اند، مى بينيم كه ابوبكر مى گويد: فدك مال رسول خدا نبود، بلكه از بيت المال بوده است و پيامبر آن را در تجهيز قوا، مصرف مى كرده است [ معجم البلدان: ماده ى فدك. فتوح البلدان: 238. جامع الاصول: 10/ 386. سيره ى حلبى: 3/ 486. وفاء الوفا: 2/ 157. سنن كبرى: 6/ 301. ]

به اين استدلال دقت كنيد. آيا اين كلام بر خلاف اجماع امت نيست؟! آيا بر خلاف كلام پيامبر نيست؟! در آنجا كه عمر در زمان حيات رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم درباره اموال بنى نضير مى گويد: چرا آن را تقسيم نمى كنيد؟! حضرت فرمود: آنچه را كه خدا مخصوص من قرار داده است، به ديگران نخواهم داد [ مغازى واقدى: 1/ 377. ]

آيا اين تعبير پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم با بيت المال بودن سازگارى دارد؟! و در صفحات قبل، كلمات بزرگان اهل سنت را آورديم كه تصريح مى كردند، فدك مال پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم بوده است، و علاوه بر همه ى اينها وزير خليفه ى اول خود تصريح مى كند: كه خداوند آن را مخصوص پيامبر قرار داده است [ صواعق. 22. ] و بالاخره اينكه «فى ء»، مخصوصا «فدك» مخصوص پيامبر بوده است، در بين شيعه و سنى هيچ اختلافى در آن نيست و حتى اهل سنت نيز از اين كلام خليفه، اعراض كرده اند [ سقيفه. 106. ]

انما هى طعمه اطعمينها اللَّه فى حياتى [فتوح البلدان: 38. شرح ابن ابى الحديد: 16/ 218. كنزل العمال: 3/ 130. تاريخ المدينه المنوره: 1/ 198. ]

دليل ديگرى كه خليفه اول به آن تمسك مى كند، روايتى است كه مى گو