گار، به يارى تو آمده ايم ، من ساره همسر ابراهيم و مادر اسماعيل هستم و اين آسيه دختر مزاحم هم نشين تو در بهشت خواهد بود، و آن ديگرى مريم دختر عمران و مادر عيسى است و آن يكى هم ، كلثوم خواهر موسى مى باشد.
و سپس آن چهار زن بهشتى در اطراف بستر خديجه نشستند و او را كمك و يارى نمودند تا اين كه ناگهان نور وجود حضرت فاطمه سلام اللّه عليها در حالى كه پاك و پاكيزه بود ديده به جهان گشود؛ و از تشعشع نور جمالش ، تمام خانه هاى مكّه را روشنائى بخشيد.
پس از آن ، ده فرشته با در دست داشتن ظرف هاى بهشتى و آب كوثر وارد شدند و نوزاد عزيز را غسل دادند و او را با دو پارچه سفيد و خوشبو پوشاندند.
در همين لحظه ، نوزاد لب به سخن گشود و شهادت به يگانگى خداوند و رسالت پدرش ، حضرت محمّد و امامت شوهرش ، حضرت علىّ و يازده فرزندش صلوات اللّه عليهم داد؛ و نام مبارك فرد فرد آن بزرگوان را بر زبان جارى نمود.
و سپس بر يكايك حاضران سلام كرد، پس از آن همچنين ميهمانان تبريك و شاد باش گفتند، و آن گاه از منزل خارج شدند.(8)پيمانى ناگسستنى

در ماه رجب، همه ساله، عربها از اطراف رو به مكه مى آوردند؛ مال التجاره ها را مى خريدند و سپس براى انجام آداب و وظايف حج آماده مى شدند.

در مكه و نواحى آن، در ميان دره ها و دامنه هاى كوهها هيچ جاى خالى نمى ماند؛ در تمام جوانب، سياه چادرهاى قبايل عرب بچشم مى خورد.

اين روزها ايام نشاط و سرور اهل مكه بشمار مى رفت؛ مردم در ميان چادرها مى رفتند و تمام اوقات روز خود را به داد و ستدهاى گوناگون بسر مى بردند. در اين ميان شخصى ديده مى شد كه گاهى تنها و زمانى با دو سه نفر از يارانش، به ميان خيمه هاى رؤساى قبايل مى رفت و با آنها سخن مى گفت؛ اما سخنان او مربوط به داد و ستد نبود. اين رفت و آمد او براى جلب آنها به دين خدا بود. او مى خواست آنان را از رذائل و ناپسنديها نجات بخشد.

اين برنامه ى همه ساله ى رسول اللّه (ص) بود. آن حضرت حتى پس از مرگ ابوطالب و خديجه هم، بدون كوچكترين رخوت و سستى، برنامه ى خود را اجرا مى كرد؛ تبليغات و سم پاشيهاى كفار مكه هم، كوچكترين تزلزلى در انجام وظايف پيغمبر (ص) و اصحابش ايجاد نمى كرد.

سال سيزده ى بعثت؛ سيزده سال است كه شخص به اين عنوان در ميان تمام شبه جزيره ى عربستان شهرت يافته. براى عربها- كه فقط عادت داشتند با مردم اين شهر، از تجارت و سود و جنگ سخن بگويند- اين مسأله مايه ى تعجب بود كه يك نفر آنها را به چنين مبادى- كه نفع و بهره ى مادى برايشان ندارد- دعوت مى كند.

يا اصلاً پاسخى به او نمى دادند و يا بر اثر تبليغات شوم كفار قريش، حضرتش را به باد استهزا و اهانت مى گرفتند.

در اين ميان، يك عده ى دوازده نفرى از يثرب آمده بودند: از دو قبيله ى اوس و خزرج. اين عده شايد غير از خريد و فروش كالا، هدف ديگرى داشتند؛ مقصودشان اين بود كه با اين شخص تازه بوجود آمده تماس بگيرند و از وضع او اطلاع حاصل كنند ؛ زيرا آنها در منازعات محلى با يهوديان همشهرى خود، اين مطلب را از آنان شنيده بودند كه: «پيغمبرى از مكه ظهور مى كند كه ما در انتظار او هستيم، از وى پيروى خواهيم نمود و با قدرت جهانگير و ملكوتى او، بر شما پيروز خواهيم شد».

پيغمبر (ص) توانست با يك رفت و آمد كوتاه، اين دوازده نفر را جلب كرده، به دين اسلام آورد. اين عده ى دوازده نفرى به همراه يك مبلغ كارآمد و جوان بنام مصعب- كه او را از پيغمبر (ص) تقاضا كرده بودند- به شهر خود برگشتند و در سال ديگر با همراهى سيصد نفر- كه هشتاد نفر آنها از رؤساى اوس و خزرج بودند- به مكه بازگشتند.

آن هنگام كه جميع قبايل عرب، از مكه كوچ كرده، به طرف ديار و دهكده هاى خود رهسپار مى شدند، يك عده ى سيصد نفرى، هنگام غروب روز دوم ايام التشريق، به طرف منى رفتند. اين جمعيت با اينكه اعمال منى را جزو اعمال حج خود انجام داده بودند، اما يك بار ديگر به طرف منى رهسپار شدند.

اوايل شب به منى رسيدند. در آنجا رحل اقامت افكندند. سياه چادرهاى خود را بطور موقت در دشت عقبه، پاى كوه بلند آن، برافراشتند. چون پاسى از شب گذشت، برحسب دستور مصعب، دو به دو به طرف جمره ى عقبه براه افتادند تا اينكه همگى در آنجا جمع شدند. چشمها را به يك طرف دوخته، گويى چشم براه كسى هستند.

مدت زيادى نگذشت كه از دور، سايه ى دو سه نفر پديدار شد. چند نفرا از جمعيت به همراه مصعب جلو دويدند. ناگاه صداى مصعب در پرده ى تاريكى شب بلند شد: السلام عليك يا رسول اللّه (ص).

پيغمبر اكرم (ص)، با جمله ى گرم و محبت آميز جواب فرمود: «السلام على اخوانى المسلمين».

رسول اللّه (ص) به همراه اميرالمؤمنين (ع) و عباس تشريف آورده بودند. پيغمبر (ص) در ميان جمعيت آمد و در جاى مرتفعى نشست. همه، اطراف پيغمبر (ص) حلقه زدند. اميرالمؤمنين (ع) هم لب دره ايستاد و مشغول نگهبانى بود كه كسى بر اين امر اطلاع پيدا نكند.

اسعد بن زراره گفت: «اى رسول خدا! سال گذشته با تو بيعت كرديم و در شهر خود، آيين شريف تو را ترويج نموديم. اينك اين عده به خدمت شما شرفياب شدند كه آيين مقدس تو را بپذيرند و با تو بيعت نمايند».

عباس فرمود: «قبل از اينكه برادرزاده ام سخنى بگويد، من تصريح مى كنم كه اين بيعت شما، تعهد نامحدودى نسبت به وى است؛ شما بايد خود را براى همه چيز حاضر كنيد؛ همه چيز خود را در راه دفاع و پشتيبانى برادرزاده ام نثار كنيد؛ آنگاه، او بسوى شما خواهد آمد و با شما دست بيعت مى دهد. اگر نمى توانيد چنين تعهدى كنيد، با او بيعت ننمائيد».

لحظه اى سكوت بر همه مستولى شد. پيغمبر (ص) نگاههاى متنفذ خود را به چشمان يكايك دوخته، گويى نور چشم او تا اعماق دل و فكر آنها نفوذ مى كند. بالاخره شخصى بنام براء سكوت را شكست و گفت: «اى عباس! حرفهاى تو را شنيديم؛ اگر رفقاى من، كمترين تزلزلى در بيعت خود داشتند، به شما مى گفتند».

كعب بن مالك گفت: «اى عباس! ما تا پاى جان از پيغمبر (ص) دفاع مى كنيم و به وجود اقدس او ايمان داريم».

جمعيت هر يك به نوبه ى خود اظهار احساسات كردند و از پيغمبر (ص) تقاضا نمودند كه با آنها بيعت كند.

پيغمبر فرمود: «بايعونى على السمع والطاعة فى النشاط والكسل والنفقة فى العسر واليسر على الامر بالمعروف والنهى عن المنكر و ان تقولوا فى الله لا تخافون لومة لائم و على ان تنصرونى فتمنعونى بالحق اذا قدمت عليكم مما تمنعون منه انفسكم و ابنائكم و ازواجكم» (با من پيمان ببنديد؛ سخنم را بشنويد و فرمانم را اطاعت كنيد. در تمام حالات و لحظات زندگى، امر به معروف و نهى از منكر بنمائيد. سخن براى خدا بگوئيد و از سرزنش ملامت كنندگان بيمناك نباشيد. مرا يارى فرمائيد و هرگاه قدم در ديار شما گذاردم، دشمنان را از من بازبداريد همچنانكه از خود و فرزندان و همسرانتان دفاع مى كنيد).

پس از پايان گفتار پيغمبر (ص)، جملگى فرياد زدند: «ما جان خود و حيات فرزندان خويش را فداى تو خواهيم كرد».

ابتدائاً براء بن معرور جلو آمد و با دو دست خود، دست پيغمبر (ص) را گرفته، اظهار ارادت نمود و سپس آن جناب را بوسيد. 