يت مى گويم دقّت كن و بينديش .
روز گذشته در حالى كه درب منزل بسته بود، من در همين جا نشسته بودم و در غم و اندوه فرو رفته بودم .
ناگهان متوجّه شدم كه درب منزل باز شد و سه حوريّه بهشتى كه تاكنون فردى به زيبائى شكل آن ها نديده بودم با اندامى نمونه و بوى عطر دل انگيز عجيبى ، با لباس هاى عالى وارد شدند و من با ورود آن ها از جاى خود برخاستم ؛ و پس از خوش آمد گوئى به آنان ، اظهار داشتم : آيا شما از اهالى شهر مكّه يا مدينه هستيد؟
گفتند: ما اهل مكّه و مدينه و بلكه از اهل زمين نيستيم ، ما حورالعين مى باشيم و از دارالسّلام بهشت به عنوان ديدار با تو به اينجا آمده ايم .
پس من به يكى از ايشان كه فكر مى كردم از آن دو نفر ديگر بزرگ تر است گفتم : نام تو چيست ؟
در جواب پاسخ داد: من مقدوده هستم ؛ و چون علّت نامش را پرسيدم ، گفت : خداوند مرا براى مقداد، اءسود كندى آفريده است .
سپس به دوّمى گفتم : نام تو چيست ؟
گفت : ذرّه ؛ وقتى علّت آن را سؤ ال كردم ، جواب داد: من براى ابوذر غفارى آفريده شده ام .
و هنگامى كه نام نفر سوّم را جويا شدم ، گفت : سلمى هستم ، و چون از علّت آن پرسيدم ، اظهار داشت : من از براى سلمان فارسى مهيّا گشته ام .
و پس از آن مقدارى خرماى رطب كه بسيار خوش رنگ و لذيذ و خوش بو بود به من هديه دادند.
سپس حضرت زهراء سلام اللّه عليها فرمود: اى سلمان ! اين خرما را بگير و روزه خود را با آن افطار نما، و هسته آن را برايم بياور.
سلمان گفت : من رطب را از آن حضرت گرفتم و از خدمت ايشان خارج شدم و چون به هركس مرور كردم ، اظهار داشت : آيا با خود مِشك عطر همراه دارى ؟ و من مى گفتم : بلى .
و چون رطب را در دهان نهادم و روزه خود را با آن افطار نمودم هسته اى در آن نيافتم ، فرداى آن روز بر حضرت زهراء سلام اللّه عليها وارد شدم و عرض كردم : رطب بدون هسته بود!
فرمود: آرى ، درخت آن را خداوند در دارالسّلام بهشت ، كشت نموده است با كلام و دعائى كه پدرم رسول خدا آن را به من آموخته است تا هر صبح و شام بخوانم .
اظهار داشتم : اى سرورم ! آيا آن را به من تعليم مى نمائى ؟
حضرت فرمود: هرگاه خواستى تب و ناراحتى تو برطرف گردد، اين دعا را بخوان :
نُّورَ مِنَ النُّورِ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ اءنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ، فى كِتابٍ مَسْطُورٍ، فى رِقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، عَلى نَبىٍّ مَحْبُورٍ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الّذى هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ، وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَ عَلىَ السَّراءِ وَ الضَّراءِ مَشْكُورٌ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدن ا مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ.))
سلمان فارسى گويد: من اين دعا را به بيش از هزار نفر از اءهالى مدينه و مكّه كه مبتلى به تب شديد بودند تعليم نمودم (17) و به بركت اين دعا و لطف خداوند، جملگى شفا يافتند.(18)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:670.txt">هر چيز را با هركس مگو و مخور</a><a class="text" href="w:text:671.txt">پايه تخت و انگشتر بهشتى</a><a class="text" href="w:text:672.txt">سه نوع دستور غذا خوردن</a><a class="text" href="w:text:673.txt">تقسيم كار و پاداش اطاعت</a><a class="text" href="w:text:674.txt">بهترين روش سعادت بخش براى زن</a><a class="text" href="w:text:675.txt">فاطمه ، يگانه بانوى عشق و پاكى</a><a class="text" href="w:text:676.txt">در فكر ديگران و براى ديگران</a><a class="text" href="w:text:677.txt">اهميّت نماز، 15 ضرر و زيان در نماز</a><a class="text" href="w:text:678.txt">شادى با ديدار فاطمه عليها السلام</a><a class="text" href="w:text:679.txt">ملاقات در بستر بيمارى</a></body></html>اشباح ناشناس در سياهى شب

مشركين مكه از اينكه رسول اللّه (ص) از هدف آسمانى خود صرفنظر كند، كاملاً مأيوس شده بودند. آنها مشاهده مى كردند پيغمبر اكرم (ص)، كار تبليغ را هر روز شديدتر از روز قبل دنبال مى كند؛ تا آنجا كه توانسته قبايل بزرگ شجاع اوس و خزرج را جلب كرده، شبانه با رؤساى آنها در عقبه پيمان ببندد. تا آن روز اگر مشركين به آزار ياران پيغمبر (ص) دسترسى داشتند، از آن روز به بعد ديگر دست آنها كم كم از پيروان آن جناب قطع مى شد؛ زيرا اصحاب آن تا جائيكه جز شخص رسول اللّه (ص) و چند نفرى از كسان و بستگان حضرت، هيچ مسلمانى در مكه باقى نمانده بود.

كفار قريش مجبور شدند براى اخذ آخرين تصميم، جلسه ى شورا تشكيل دهند. جلسه تشكيل شد و در آن، عموم بزرگان و رؤساى مكه حضور بهم رساندند. هر كس نظريه اى براى مبارزه با رسول اللّه (ص) و نابود كردن آن جضرت اظهار مى داشت.

هنگامى كه مجلس گرم شد و فضاى دارالندوه را قيل و قال فراگرفته بود، ناگهان پيرمردى با محاسن سفيد وارد مجلس شد. قيافه اش شبيه اهالى نجد بود. حضار متوجه شخص تازه وارد شدند و به خيال اينكه شايد او يكى از شيوخ نجد است، همگى به احترام وى از جا حركت كرده، او را در صدر مجلس نشانيدند و سپس به گفتگو و تبادل نظر خود ادامه دادند. در اين بين كه همه گرم سخن بودند و از هر كس صدايى خارج مى شد ، پير ريش سفيد نجدى تكانى خورد؛ با صدايى قوى- كه تمامى گفتارها را تحت الشعاع قرار داد- گفت: «تمام اين پيشنهاد شما بيجا است. نه از خداى آسمانى او بترسيد و نه از شمشيرهاى شكسته ى يثربيان؛ او را بكشيد تا براى هميشه، از اين غوغا آسوده شويد».

اين فكر مورد پسند عموم حضار قرار گرفت ولى اظهار داشتند كه هيچكدام ما قدرت پيشقدم شدن در اين موضوع را در خود نمى بينيم.

پير نجدى گفت: «اين اشكال هم حل شدنى است. از هر قبيله، يك جوان انتخاب كنيد. با اين اقدام، چندين نفر از چندين قبيله به دستيارى هم اين عمل را انجام دهند تا خون او در ميان قبايل مختلف گم شود».

حضار ضمن اظهار تشكر و تقدير از انديشه ى روشن پيرمرد، بسيار خوشوقت شدند از اينكه تشكيل شورا، نتيجه ى اساسى در برداشته، بزودى با عملى كردن آن، غوغاى اسلام و محمد (ص) به باد نابودى گرفته خواهد شد.

هر كدام خواهان از بين بردن يك قسمت از بدن رسول اللّه (ص) شدند. عقبه داوطلب شد كه خودش، اولين ضربت را بر پيغمبر (ص) وارد كند. شيخ نجدى گفت: «اين ادعاها فايده ندارد. كارى كنيد كه اين شخص آفتاب فرداى مكه را نبيند».

ابوسفيان گفت: «پس همين امشب. هر قبيله اى، امشب در فلان ساعت، يك جوان منتخب خود را به درب خانه ى محمد (ص) بفرستند. من هم همانجا خواهم بود. اطلاع دارم او امشب در خانه ى خودش است».

جلسه ى دارالندوه با اين تصميم پايان پذيرفت. يك سوم از شب گذشت. در ساعتى كه- طبق معمول همه شب- تمام اهالى مكه در خواب بودند، جوانهاى انتخاب شده، هر كدام در فاصله ى دو سه قدم، كنار منزل پيغمبر (ص) جمع شدند. ابوجهل چسبيده به درب خانه ى پيغمبر (ص) با عقبه مشغول حرف زدن بود. ابوسفيان نزديك رفت تا ببيند آنها چه مى گويند؟ خوب گوش داد؛ متوجه شد ابوجهل پيغمبر (ص) را مسخره مى كند؛ مى گويد: «اين مرد به ما اظهار مى كند به من ايمان آوريد تا بر امپراتورى روم و ايران حكومت كنيد. در صورت كشته شدن در اين راه، به باغستانهايى شبيه باغهاى اردن داخل مى شويد و در آنجا خوش مى گذرانيد.

اگر به من ايمان نياوريد، پس از 