ف صريح قرآن است، اگر چنين تخصيصى (استثنائى) بر قرآن وارد مى شد به يقين پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم آن را در بين مردم اعلام مى فرمود، نه اينكه در گوشه اى، آن هم فقط به فرد خاصى اين خبر را اعلام كند.

بر فرض اينكه پيامبر اين خبر را فقط به اين شخص فرموده باشد، روش اصحاب بر اين بوده است كه اخبار پيامبر را براى يكديگر نقل مى كردند، چگونه است كه اين خبر به احدى در زمان حيات پيامبر نرسيده و بعد از حضرت با اين اختلاف مضامين طرح مى شود؟!

اگر گفته شود: چرا به اين خبر واحد آيات را تخصيص نمى زنيد و انبيا را از حكم ارث خارج نمى كنيد؟

در جواب گفته مى شود: به دلائل مختلفى به اين خبر نمى توان آيات مختلف قرآن را تخصيص زد:

1- در تخصيص قرآن به خبر واحد، اختلاف بوده است و بر فرض قبول تخصيص خبر واحد، خبر واحدى مى تواند مخصص قرار گيرد كه داراى شرائط خاصى باشد و خبر مذكور (خبر خليفه) فاقد آن شرايط است.

2- خود خليفه بر خلاف آن (خبر) مى گويد:

آنجا كه حضرت زهرا عليهاالسلام به خليفه مى فرمايد: آيا تو از پيامبر ارث مى برى يا اهل پيامبر؟ خليفه مى گويد: خاندانش از او ارث مى برند؛ [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/ 219، تاريخ المدينه المنوره: 1/ 198. سنن كبرى: 6/ 303. البدايه و النهايه: 5/ 289. ] كه ابن ابى الحديد نيز از توجيه آن بازمانده و مى گويد اين كلام از خليفه عجيب است.

3- عمل خود خليفه برخلاف آن (خبر) است:

چه اينكه اشيا و اموال ديگر پيامبر را از حضرت زهرا و اميرالمؤمنين عليهاالسلام مطالبه نكردند. اگر از پيامبر چيزى ارث برده نمى شود، چرا اموال ديگر پيامبر گرفته نشد، و داخل بيت المال نگرديد؟ نه فقط از حضرت زهرا عليهاالسلام مطالبه نشد، بلكه خانه هايى را كه همسران پيامبر [شايد گفته شود كه آن اموال را به عنوان بيت المال به آنها پرداخته اند.

جواب آن روشن است:

اولا: اگر به عنوان بيت المال است از مسلمانها اجازه خواسته نشده است.

ثانيا: محل دفن خليفه اول است كه اگر بيت المال بود بايد از مردم اجازه گرفته شود يا حداقل با اجازه خليفه بعدى باشد، در هيچ تاريخى ندارد كه با كسب اجازه از خليفه بعدى بوده است.

ثالثا: آنگاه كه امام حسن عليه السلام را مى خواهند در آنجا دفن كنند، عايشه را بعنوان صاحب خانه مى آورند و مانع مى شود و اين دلالت مى كند نه فقط بعنوان ارث به آنها پرداخت شده بود بلكه مردم نيز اين معنى را كاملا مى دانستند كه عائشه ارث برده و حق اوست.] در آنها بودند و طبيعى است كه در هر خانه اى از اموال پيامبر چيزهائى بوده است، هيچ يك از آنها مطالبه نشد.

4- اين خبر واحد مخالف دارد كه عبارتند از اميرالمؤمنين و فاطمه ى زهرا عليهاالسلام.

اميرالمؤمنين عليه السلام كسى كه پيامبر هزار باب علم را برايش گشود، و از هر بابى هزار باب ديگر گشوده شد، چگونه ممكن است در خصوص ارث انبياء صلوات اللَّه عليهم چيزى از پيامبر نداشته باشد؟

زهرا عليهاالسلام به عقيده شيعه معصومه است (و به عقيده اهل سنت حداقل درباره ى او همچون اصحاب ديگر پيامبر، نبايد ايرادى گرفت) چگونه ممكن است با خبرى بدون دليل، مخالفت كند؟ و بسيار روشن است كه در تعارض بين خليفه و اين دو بزرگوار، كلام چه كسى مقدم است؟! فرض كنيد اختلافى اين گونه، در زمان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم اتفاق مى افتاد، پيامبر كلام چه كسى را مقدم مى كرد؟!

5- خليفه ى ثانى بر خلاف اين روايت، حوائط سبعه را به نحو ارث به عباس رحمه اللَّه و اميرالمؤمنين عليه السلام پرداخت كرد. يعنى خليفه ثانى نيز معتقد به اين روايت نبوده، اگر چه روزى بر آن شهادت داده است [ به بحث فدك در خلافت عمر رجوع شود. ]

6- اين حكم كلى كه خليفه در اين روايت بيان مى كند، بر خلاف سيره ى مردم و اجتماع مى باشد و اگر چنين حكمى درباره انبياء اتفاق مى افتاد، مسلم در تاريخ انبياء چيزى از آن نقل مى شد؛ چون مردم به نقل استثناء بسيار راغب هستند و حال آنكه هيچ كلامى در طول تاريخ در اين باره نداريم، از اين عدم نقل معلوم مى شود كه حكم انبياء صلوات اللَّه عليهم نيز، مانند ديگر افراد بشر بوده است كه داعى به نقل نبوده و خبرى به ما نرسيده است [ بحار: 29. ]

7- دلالت روايتى كه با آن آيه قرآن را تخصيص مى زنيم، نبايد قابل خدشه باشد و حال آنكه در دلالت اين روايت، به گونه هاى مختلف خدشه كرده اند.

البته درباره كلام خليفه خدشه هاى ديگر نيز كرده اند و يا بعضى از خدشه هايى را كه ذكر كرديم، بطور مفصل بررسى كرده اند كه اهل تحقيق مى توانند به محل آنها مراجعه كنند. كاسه ى از آش داغ تر

بعد از رد نمودن روايت خليفه اول، قابل ذكر است كه عده اى در تصحيح افعال و اقوال خليفه، بسيار پافشارى مى كنند و حال آن كه خود خليفه مى گفت:

اى مردم من بر شما ولايت يافته ام ولى بهترين شما نيستم [ «صراط المستقيم» اين گونه ضبط كرده است: من بهترين شما نيستم در حالى كه على در بين شمااست. 2/ 294. ]، پس اگر عمل صحيح انجام دادم مرا يارى كنيد، اگر اشتباه كردم كجى و اشتباهم را برطرف كنيد [ بعضى اين گونه كلمات را ناشى از سياست ابوبكر مى دانند كه مى خواست خود را بى ميل به حكومت و رياست نشان دهد. ].. تا زمانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كردم از من اطاعت كنيد و اگر معصيت خدا را انجام دادم، از من پيروى نكنيد [ سيره حلبيه: 483. سيره ابن هشام: 4/ 312. تاريخ طبرى: 2/ 450. كامل: 2/ 15. مجمع الزوائد: 5/ 183. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/ 218. ] و بعضى مورخين در اين خطبه جمله اى اظافه تر از ديگران نقل نموده اند: بدانيد براى من شيطانى است كه گاهى به سوى من مى آيد [ الامامه و السياسه: ص 16. ] دادخواهى علنى

«لما بلغ فاطمه عليهاالسلام اجماع ابى بكر على منعها فدك، لاثت خمارها و اقبلت فى لمه من حفدتها و نساء قومها تطاء ذيولها، ما تخرم مشيتها مشيه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم حتى دخلت على ابى بكر- قد حشه الناس من المهاجرين و الانصار- فضربت بينهم ريطه بيضا، و... ثم انت انه اجهش لها القوم بالبكاء، ثم امهلت طويلا حتى سكنوا من فورتهم ثم قالت... [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/ 211. كشف الغمه: 2/ 106. ]

چون حضرت فاطمه عليهاالسلام تصميم قطعى ابوبكر بر عدم رد فدك را دانست، چادر بر سر كشيد و همراه عده اى از خادمه ها و زنان بنى هاشم به سوى مسجد آمد، راه رفتن او عين راه رفتن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم بود، گاهگاهى قدم بر گوشه هاى چادر مى گذاشت. ابوبكر را در مسجد ملاقات كرد، در حالى كه مسجد مملو از مهاجرين و انصار بود.

بين زهرا عليهاالسلام و مردان پرده اى سفيد آويزان كردند. حضرت ناله اى كشيد كه همه ى مردم را منقلب و گريان كرد، سپس مدت زيادى سكوت كرد، تا آنكه ناله مردم آرام گيرد، سپس فرمود... تا اين جا روشن شد، پيامبر فدك را به دخترش هديه كرد و آنگاه كه از دنيا رفت، ابوبكر كارگزاران حضرت زهرا عليهاالسلام را از فدك خارج كرد، حضرت براى مطالبه فدك كسى را نزد ابوبكر مى فرستد، و جواب منفى مى گيرد. سپس خودشان به مسجد آمدند ك