مردن، زنده مى شويد و در ميان آتشهاى افروخته مى سوزيد».

هنوز ابوجهل گفته هاى خود را تمام نكرده بود كه ناگهان درب خانه باز شد. شخصى با قدمهاى محكم بيرون آمد. تاريكى شب- مخصوصاً در اين كوچه ى تنگ- اشخاص را بصورت اشباحى درآورده بود. اين شخص تنها بود و همينكه قدم بيرون خانه گذارد، در مقابل ابوجهل با صدايى محكم فرمود: «انا قائل ذاك» (من گوينده ى اين كلمات هستم). اين را گفت؛ مشتى خاك به صورت ابوجهل پاشيد و روان شد.

ابوجهل بى اختيار فرياد زد. افراد اطراف او را گرفتند. شخص عابر، كلماتى محكم بر زبان مى راند، آيات قرآن را بلند بلند تلاوت مى كرد و از كوچه ها مى گذشت. وقتى كه صدا خاموش شد، جمعيت گفتند: «خودش بود».

ابوجهل گفت: «نه؛ او نبود». ابوسفيان گفت: «نخير، ابى الحكم؛ او خودش بود. آن روز، سنگ به دستت چسبيد و نتوانستى در مسجدالحرام سنگ را بر سر وى فرود آورى و امروز قلبت لرزيد و نتوانستى او را بگيرى و با فريادى، ما را به خودت مشغول داشتى».

جمعيت متوحش شده، هر كدام چيزى گفتند؛ تا اينكه بالاخره تصميم گرفتند به داخل منزل هجوم بياورند.

ابولهب جلو آمد ؛ گفت: «نمى گذارم داخل خانه شويد؛ زيرا در اين خانه رحم من است». جمعيت جلوى درب خانه ايستادند و اطاق خواب پيغمبر (ص) را سنگباران كردند.

از آن طرف، برحسب قرارداد قبلى، پس از خارج شدن رسول اللّه (ص)، على (ع) برد پيغمبر (ص) را به سر كشيده و با يك دنيا فداكارى، در بستر آن حضرت خوابيد؛ هر لحضه در اين انتظار بود كه چكاچك شمشيرهاى برنده ى قريش، بند از بندش بگسلد [مى گويند در اين حال جبرئيل به بالين اميرالمؤمنين (ع) آمد و عرضه داشت: «بخ بخ من مثلك يابن ابى طالب يباهى اللّه بك الملائكة» (مرحبا، مرحبا، كيست مانند تو؟ خدا به وجود تو بر فرشتگان مباهات مى فرمايد).]

اصابت سنگ به دريچه هاى اطاق موجب شد كه على (ع) با همان حال كه برد سبز رنگ پيغمبر (ص) اندامش را فروپوشانده بود، دم پنجره آمد. ابوسفيان گفت: «خودش است. اين برد سبز، مخصوص اوست؛ هيچكس غير از او، آن را به روى خود نمى اندازد».

اميرالمؤمنين (ع)، با كمال خونسردى فرياد زد: «كيست؟ چه كار داريد؟»

جمعيت متوجه شدند اين صداى پيغمبر (ص) نيست و او از اين خانه بيرون رفته است.

ابوجهل از على (ع) پرسيد: «محمد (ص) كجاست؟»

اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «مگر مرا ديده بان رسول اللّه (ص) قرار داده بوديد كه از من مى پرسيد؟ شما نخواستيد او در سرزمين شما بماند».

سراقة بن مالك گفت: «خوب است على (ع)- كه يكى از ياران محكم و سرسخت اوست- بقتل برسد».

ابوجهل گفت: «دست از اين بيچاره برداريد. محمد (ص) او را هم گول زده و فدوى خود ساخته است».

هنوز گفتار سخيف ابوجهل تمام نشده بود كه على (ع) برآشفت و با نداى قهرمانانه اش پرخاش كنان فرمود: «يا اباجهل بل اللّه قد اعطانى من العقل مالو قسم على جميع حمقاء الدنيا و مجانينها لصاروا به عقلاء، و من القوه مالو قسم على جميع ضعفاء الدنيا لصاروا به اقوياء؛ و من الشجاعة مالو قسم على جميع جبناء الدنيا لصاروا به شجعاناً» (اى اباجهل! پروردگار، به من انديشه اى عنايت فرموده كه اگر بر عموم نادانان جهان آن را تقسيم كند، همگى عاقل شوند؛ و قدرت و نيرويى به من كرامت فرموده كه اگر بر تمامى ناتوانان پخش كند، همه ى آنها نيرومند گردند؛ و آنچنان مرا دلاورى بخشيده كه اگر آن شجاعت را بر فرومايگان عالم قسمت نمايد، بصورت قهرمانى درآيند).

كلمات اميرالمؤمنين (ع) تمام شد. ابوسفيان با صداى لرزان و عقده دارش فرياد زد: «برويد منزل ابوبكر. محمد (ص) قطعاً آنجا رفته است.»

 هر چيز را با هركس مگو و مخور
امام محمّد باقر عليه السلام حكايت فرموده است :
روزى رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله به منزل دخترش حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها وارد شد و چون مقدارى نشست خطاب به وى كرد و فرمود: دخترم ، فاطمه ! بلند شو و آن ظرف غذا را بياور.
همين كه آن ظرف غذا را آورد، ديدند كه داخل آن پر از آبگوشت داغ است و آماده خوردن مى باشد.
سپس رسول خدا، امام علىّ، حضرت زهراء و دو فرزندشان امام حسن و امام حسين صلوات اللّه عليهم از آن طعام ميل نمودند و باقى مانده آن را تا مدّت سيزده روز مرتّب مورد استفاده قرار مى دادند وليكن از آن غذا كاسته نمى شد.
تا آن كه روزى اُمّ ايمن ، امام حسين عليه السلام را ديد، كه مشغول خوردن غذاى پخته مى باشد، به ايشان گفت : اين نوع غذا را از كجا آورده اى ؟
حضرت فرمود: مدّت چند روزى است كه غذاى ما در منزل ، از همين خوراك مى باشد.
اُمّ ايمن به منزل حضرت زهراء سلام اللّه عليها وارد شد و گفت : اى فاطمه ! اگر امّ ايمن چيزى داشته باشد، براى شما هم است و در آن شريك مى باشيد؛ ولى اگر يك روز شما چيزى يافتيد، امّ ايمن از آن محروم خواهد بود؟!
حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها مقدارى از آن غذاى آبگوشت را كه هنوز تازه بود براى امّ ايمن آورد و او هم از آن طعام خورد و در همان روز ظرف غذا به پايان رسيد.
وقتى حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله تشريف آورد و متوجّه شد كه غذا تمام شده است ، فرمود:
چنانچه از آن غذا به ديگرى نمى دادى پايان ناپذير بود و تمامى ما اهل بيت تا آخر از آن مى خورديم و باز هم باقى مى ماند.
سپس امام محمّد باقر عليه السلام فرمود: اكنون ظرف آن غذا نزد ما موجود است تا آن كه به دست امام زمان ، قائم آل محمّد صلوات اللّه عليهم اءجمعين خواهد رسيد.(19)پايه تخت و انگشتر بهشتى
روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها از پدر خود، رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله تقاضاى يك انگشتر نمود؟
پيامبر اسلام به دخترش فرمود: آيا مى خواهى تو را به چيزى كه از انگشتر بهتر است ، راهنمائى كنم ؟
هر موقع كه نماز شب را خواندى ، خواسته خود را از خداوند در خواست نما كه برآورده خواهد شد.
پس چون حضرت زهراء سلام اللّه عليها حاجت خود را از خداوند متعال طلب كرد، ندائى شنيد:
اى فاطمه ! آنچه مى خواستى برآورده شد و هم اكنون زير سجّاده جانماز مى باشد.
حضرت زهراء سلام اللّه عليها، سجّاده را بلند نمود و انگشترى از ياقوت زير آن بود؛ برداشت و بسيار خوشحال گشت و خوابيد.
در خواب ديد كه وارد بهشت شده است و سه ساختمان قصر زيبا، حضرت را جلب توجّه كرد؛ لذا سؤ ال نمود كه اين قصرها براى كيست ؟
پاسخ شنيد: براى فاطمه ، دختر محمّد صلّلى اللّه عليه و آله مى باشد، حضرت داخل يكى از آن قصرها شد كه بسيار مجهّز و زيبا بود، در اين ، بين چشمش به تختى افتاد كه سه پايه داشت ، سؤ ال نمود: چرا اين تخت سه پايه دارد؟
گفته شد: چون صاحبش از خداوند انگشترى خواست ؛ پس يكى از پايه هاى اين تخت براى او انگشترى ساخته شد.
چون صبح شد، حضور پدرش رسول خدا آمد و جريان خوابش را بيان نمود، حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: فاطمه جان ! دنيا براى شما و پيروان شما آفريده نشده است ؛ بلكه آخرت براى شماها خواهد بود و بهشت وعده گاه ما و شما مى باشد.
و سپس افزود: اين دنيا ارزشى ندارد، بى وفا و از بين رفتنى است و غرورآور و فري