مان فرمود: دخترم ، فاطمه محبوب خدا است و از سابقين در ورود به بهشت خواهد بود.
پس از آن ، حضرت زهراء سلام اللّه عليها اظهار داشت : پدر جان ! دخترت فداى تو گردد، چرا گريان بوده اى ؟
حضرت رسول فرمود: دخترم ! جبرئيل امين دو آيه قرآن پيرامون جهنّم بر من نازل نمود، كه بسيار دردآور و وحشتناك بود و سپس آن دو آيه شريفه را خواند.
حضرت زهراء سلام اللّه عليها با شنيدن آن دو آيه قرآن گريست و به صورت بر زمين افتاد و گفت : واى به حال گناه كارانى كه اهل آتش ‍ جهنّم گردند.
سلمان چون اين صحنه دلخراش را ديد، گفت : اى كاش من گوسفندى مى بودم تا مرا مى كشتند و قطعه قطعه مى كردند و مى خوردند و نامى از آتش سوزان جهنّم را نمى شنيدم !!
و ابوذر گفت : اى كاش مادرم عقيم بود و مرا نزائيده بود و اين گونه وصف آتش دوزخ را نمى شنيدم !!
و سپس مقداد گفت : و اى كاش من پرنده اى در منقار پرندگان مى بودم و نامى از آتش سوزان جهنّم را نمى شنيدم .(29)ملاقات در بستر بيمارى
ابن قُتيبه يكى از علماء و تاريخ نويسان اهل سنّت در كتاب خود آورده است :
پس از گذشت مدّتى از جريان سقيفه ، روزى عمر به ابوبكر گفت : ما فاطمه ، دختر رسول اللّه را از خودمان خشمناك و ناراحت گردانيده ايم ، بيا با يكديگر به ملاقات و ديدار او رويم تا از ما راضى و خوشنود شود.
لذا هر دو حركت كردند و چون به درب منزل رسيدند، اجازه ورود خواستند؛ ولى به ايشان اجازه داده نشد.
به ناچار حضور امام علىّ عليه السلام آمدند و در اين باره با او سخن گفتند؛ بنابر اين امام علىّ عليه السلام براى آنها اجازه ورود طلبيد و چون وارد شدند، روبروى حضرت زهراء سلام اللّه عليها نشستند.
و حضرت روى خود را از آن ها برگرداند، سلام كردند، امّا حضرت جوابشان را نداد.
ابوبكر گفت : اى حبيبه رسول اللّه ! سوگند به خدا كه من تو را بيش از دخترم ، عايشه دوست دارم .
روزى كه پدرت از دنيا رفت ، اى كاش من مرده بودم ؛ علّت آن كه تو را از حقّ ميراث پدرت منع كردم ، چون شنيدم كه فرمود: ما ارثيّه اى به جاى نمى گذاريم ، آنچه از اموال ما باقى بماند، صدقه است .
در اين هنگام ، فاطمه سلام اللّه عليها فرمود: اگر حديثى را از پدرم رسول خدا برايتان بگويم ، تاءييد مى كنيد؟ گفتند: آرى .
فرمود: خداوند را بر شما گواه مى گيرم ، آيا نشنيديد از پدرم ، رسول اللّه صلّلى اللّه عليه و آله كه مى فرمود: رضايت فاطمه رضايت من است ، خشم و غضب فاطمه خشم و غضب من مى باشد، هركه فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته است و هر كه او را خشمگين و ناراحت كند، مرا خشمگين و ناراحت كرده است ؟!
گفتند: بلى ، چنين سخنى را از رسول اللّه شنيده ايم .
حضرت فاطمه فرمود: خدا و ملائكه را شاهد و گواه مى گيرم كه شما دو نفر مرا خشمگين و ناراحت كرده ايد و من از شما خوشحال و راضى نخواهم شد تا پدرم ، رسول خدا را ملاقات كرده و شكايت شما را به او كنم .
ابوبكر گفت : از خشم خداوند و غضب فاطمه به خداوند پناه مى برم ، و سپس در حال گريه از نزد حضرت خارج شدند.(30)سه شب در دل ثور

رسول اكرم (ص)، با همان محكمى كه قدم به خارج منزل گذارد و قلب ابوجهل را تكان داد، شبانه به خانه ى ابوبكر رهسپار گرديد. عايشه- نامزد جديد آن جناب- جلو آمده، درب را باز كرد و از اينكه رسول اللّه (ص) در اين نيمه شب به خانه ى آنها تشريف آورده، تعجب كرد.

ابوبكر مضطربانه عرض كرد: «يا رسول اللّه! چه چيز باعث شده در اين دل شب، به خانه ى ما بيايى؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «همين نيمه شب مأمورم كه از اين شهر هجرت كرده، به يثرب رهسپار شوم».

ابوبكر گفت: «يا رسول اللّه! اجازه بفرمائيد من هم در خدمت باشم».

پيغمبر (ص) فرمود: «اشكالى ندارد».

ابوبكر خواست شترهايى را كه براى مسافرت در ملازمت رسول اللّه (ص) خريده بود، حاضر كند. پيغمبر (ص) فرمود: «فعلاً بايد پياده به غار ثور برويم؛ براى اينكه قريش رد ما را گم كنند و سپس به طرف مدينه رهسپار شويم».

نيمه شب تاريك، رسول اكرم (ص) به اتفاق ابوبكر از مكه خارج شده و به طرف غار ثور رفتند.

از آن طرف، جمعيت كفار از خانه ى پيغمبر خارج شده، به خانه ى ابوبكر حمله آوردند؛ اما جز دو دختر ضعيف: يكى عايشه و ديگرى اسماء ذوالنطاقين، كسى را در خانه نيافتند.

ابوجهل، شانه هاى اسماء را گرفته، تكان داد؛ سيلى محكمى به صورت وى نواخت و گفت: «پدرت كجاست؟»

اسماء گفت: «نمى دانم. از خانه خارج شده».

آنها تمام خانه را جستجو كردند؛ ولى كسى را نيافتند؛ از اينرو، از منزل ابوبكر خارج شدند.

كم كم سپيده ى صبح دميد. جلسه ى فوق العاده ى دارالندوه تشكيل شد. يك نفر بعنوان منادى از طرف رؤساى قريش، در شهر مكه اعلام كرد: «هر كس ، محمد (ص) را كشته و يا زنده بياورد، از طرف هبل- بت بزرگ- صد شتر جايزه دارد».

همراه با پخش اين اعلاميه، عربهاى گرسنه در مقابل مال وافر قرار گرفتند. مردمى كه اجرت ساليانه ى يك مزدور آنها، دو شتر بود، با شنيدن اين اعلان، در ميان دره ها و كوههاى مدينه پراكنده شدند.

اميه با عده اين مسلح، مسير پائين مكه را مورد تفتيش قرار دادند. آنها با خود، يك نفر قيافه شناس بنام ابوكرز خزاعى همراه داشتند. ابوكرز، اثر پاى پيغمبر (ص) را با قدمهاى ابراهيم- كه در مقابل ابراهيم منقوش بود- تطبيق كرد و شناخت. اثر پا را گرفت، آمد و آمد تا دم غار رسيد. اميه هم با جمعيت همراه، به دنبال او آمد. و قتى پاى كوه رسيدند، ابوكرز به آنها اطمينان داد كه پيغمبر (ص) به اتفاق يك نفر ديگر- كه شايد ابوقحافه يا پسرش ابوبكر باشد- تا پاى اين كوه آمده اند. اطراف كوه را جستجو كردند تا كنار غار رسيدند. ابوكرز سر را در ميان غار تاريك نمود. و قتى ابوبكر چشمان برق زده ى وى را ديد، اضطراب و ترسى فوق العاده، او را فراگرفت؛ بدنش شروع به لرزيدن كرد؛ با كلماتى بريده بريده گفت: «يا رسول اللّه (ص)! ما را ديدند، الان مار را خواهند كشت».

پيغمبر (ص) فرمود: «ابوبكر! مأيوس مباش؛ خدا با ماست». و لى ابوبكر ساكت نشد. ابوكرز به همراهان گفت: «آنها قطعاً در ميان همين غار رفته اند؛ غير از اين امكان ندارد».

اميه گفت: «خيال نمى كنم. آيا نمى بينى چطور عنكبوت اطراف اين غار را تنيده؟ از آن گذشته، اين درخت كه جلوى غار سبز شده، مانع بوده از اينكه در چنين نيمه شب تاريكى، محمد (ص) و همراهش داخل شوند».

ابوكرز گفت: «من يقين دارم كه همينجا رفته اند». اين را گفت و قدم در ميان غار گذارد.

از آن طرف، ابوبكر از شدت ترس، روحش مانند فندقى روى قلبش تكان مى خورد بطوريكه از خوف زياد، شروع به گريه كرد.

پيغمبر (ص) فرمود: «ابوبكر! نترس. در صورتيكه از اين طرف داخل غار شدند، ما از آن طرف بيرون مى رويم».

ابوبكر به ته غار نگاه كرد. درياى عظيمى ديد كه بر لب آن، يك كشتى و بادبانى ايستاده؛ از اينرو اندكى آرام گرفت.

مرد عرب قيافه شناس، همينكه خواست داخل غار شود، چيز نرمى زير پاى خود احساس كرد. بيرون جست و فرياد زد: «مار. مار».

اميه گفت: «امكان ندارد محمد (ص) اينجا آمده باشد. بيرون بيا و بيهوده وقت ما را نگير. اين غار مار دار