امى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- هم يكى از اين مقوله هاست. ولى چيزى كه جاى تاسف است اينكه امت بعد از رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- يا از جهت ترس و يا تطميع و مال دنيا به دست خودشان اسلام عزيز را از سرچشمه ى صاف و زلالش گل آلود كردند و ولى بر حق خدا و وصى پيامبر را تنها گذاشتند تا ناخلفها بيايند مقدرات حكومت اسلامى و مردم را به دست بگيرند و بكنند آنچه را كه كردند.

اما جواب دندان شكن عباس به رئيس سقيفه اين بود: «واما ما بذلت لنا، فان يكن حقك اعطيناه فامسكه عليك، و ان يكن حق المومنين فلس لك ان تحكم فيه... و اما قولك! ان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- منا و منكم، فان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- من شجره نحن اغصانها، وانتم جيرانها، واما قولك: يا عمر، انك تخاف الناس علينا، فهذا الذى قدمتموه اول ذلك و بالله المستعان» [ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 221، سخنان عباس در جواب آنها طولانى بود ما قسمتهايى از آن را آورديم. و عين سخنان ابوبكر و عمر و عباس عموى گرامى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و على- عليه السلام- را در كتاب الامامه والسياسه، ص 32 و 33، ملاحظه فرماييد و ابن قتيبه جواب عباس به عمر را ذكر نكرده است.] : عباس عموى گرامى حضرت على- عليه السلام- پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: همان گونه كه تو گفتى، خداوند متعال محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- را به پيامبرى برانگيخت و او را هادى و رهبر مومنان قرار داد و خداوند با وجود او بر امتش منت گذارد و سرانجام براى او آنچه را در پيشگاه اوست برگزيد و مردم را آزاد گذاشت تا براى خود كسى را برگزينند، به شرط آنكه به حق انتخاب كنند و گرفتار هوى و هوس نشوند. اكنون تو اگر به مكانت خويش از رسول خدا طالب خلافتى، حق ما را گرفته اى و اگر به راى مومنان متكى هستى ما هم از ايشان هستيم (و در مورد خلافت شما هيچ كارى انجام نداده ايم، نه براى آن آبى آورده ايم و نه بساطى گسترده ايم) و اگر تصور مى كنى خلافت براى تو به خواسته ى گروهى از مومنين واجب شده است، در صورتى كه ما آن را خوش نداشته باشيم ديگر براى تو وجوبى نخواهد بود، و از سوى ديگر اين دو گفتار تو چه اندازه با يكديگر فاصله دارد كه از يك سو مى گويى آنان به تو اظهار كرده اند و از يك س و مى گويى آنان در اين باره طعن مى زنند. و آنچه را كه به ما مى بخشى اگر حق خودت است، پس آن را پهلوى خودت نگهدار و اگر حق مومنين است، پس مناسب نيست كه تو در حق مردم و مومنين حكم كنى و حق آنها را غضب كنى، و آنچه را كه به ما مى دهى، اگر حق خود ماست ما راضى نمى شويم كه بعضى از آن را برگردانى و بعضى ديگر را برنگردانى و اين سخن را به اين جهت نمى گويم كه بخواهم تو را از كارى كه در آن درآمده اى بركنار سازم، ولى دليل و حجت را بايد گفت و اما اينكه گفتى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- از ما و شماست، بدان كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- مثل درختى مى ماند كه ما شاخ و برگ آن هستيم و شما همسايه آن، بعد عباس خطاب به عمر گفت: اما سخن تو: تو از شورش مردم ما را مى ترسانى و بدان اين كارى كه شما كرديد، اين اول آن (يعنى شوراندن مردم) مى باشد و ما به خدا پناه مى بريم و از او كمك مى خواهيم.

ابن ابى الحديد در جلد دوم شرح نهج البلاغه صفحه ى 52 سخنان براء بن عازب و شور و مشورتهاى ياران على- عليه السلام- را نقل مى كند و اينكه ياران و نزديكان حضرت على- عليه السلام- تلاش مى كردند كه مسئله ى خلافت را در بين مهاجرين به شورا گذارند، و بعد هم مسئله ى با خبر شدن ابوبكر و عمر و پيشنهاد مغيره به ابوبكر و عمر را مبنى بر اينكه با عباس ملاقات كنيد و در حكومت او را هم شريك نماييد تا بواسطه اين كار از طرف على- عليه السلام- و يارانش خاطر جمع شويد و وقتى كه عباس به طرف شما آمد و در حكومت دخالت كرد، حجت و دليل براى شما در نزد مردم بر ضد على- عليه السلام- مى باشد و مردم ديگر على- عليه السلام- را رها مى كنند.

اينجا ابن ابى الحديد مى گويد: در شب دوم وفات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- آنها براى تطميع عباس به خانه وى آمدند و با جواب دندان شكن عباس برگشتند. با توجه به اين سخنان هم معلوم مى شود كه حكومت چه مقدار تلاش مى كرده تا مردم و افراد سرشناس را از اطراف على- عليه السلام- و اهل بيت- عليه السلام- دور كند و حالا اين كار را با هر اقدام صورت بگيرد.

بلى حزب سقيفه موفق شده عده اى را با درهم و دينار و بخشش مال و اموال، مثل «اباسفيان» و «طلحه» و «اسيد بن حضير» باز خريد و تطميع كنند. باز هم ابن ابى الحديد و ابن عبد الربه مى گويند: «قال ابوبكر احمد بن عبد العزيز... ان اباسفيان قال شيئا آخر لم تحفظه الرواه، فلما قدم المدينه قال: انى لارى عجاجه لا يطفئها الا الدم! قال: فكلم عمر ابوبكر، فقال: ان اباسفيان قدقدم، و انا لانا من شره، فدفع له ما فى يده فتركه فرضى» [ شرح نهج البلاغه، ج 22، ص 44 و عقد الفريد، ج 1 ، ص 249.] ابن ابى الحديد قبل از اين حديث، حديث ديگرى را از ابوبكر جوهرى نقل كرده است كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ابوسفيان را به سرزمين طايف براى جمع آورى زكات فرستاده بود و وقتى ابوسفيان از آن جا برگشت، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفته بود، از عده اى سوال كرد: چه اتفاقى افتاده است؟ گفتند: رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفته است، سوال كرد كه جانشين او چه كسى شده است؟ گفتند: ابوبكر، ابوسفيان گفت: بچه شتر خليفه شده است؟ در جواب گفتند: بلى و آن وقت سوال كرد: پس مستضعفان على- عليه السلام- و عباس چه كردند...

بعد ابن ابى الحديد اين روايت را ذكر كرده است: ابوبكر جوهرى گفته است: همانا ابوسفيان چيزى ديگر هم گفت كه آن را روات نياورده اند يا ضبط و ثبت ننموده اند، وقتى كه ابوسفيان به مدينه آمد و گفت: همانا من آتش و فتنه اى را مى بينم كه خاموش نمى كند، آن را مگر خون. و اين حرف او را عمر شنيد و با ابوبكر صحبت كرد و گفت: اباسفيان به مدينه برگشته است، و ما از شر او درامان نيستيم، پس بايد او را تطميع و باز خريد كنيم، بعد تصميم گرفتند كه هر چه از مال زكات كه از سرزمين طايف آورده بودند به او پس دهند و اين كار را كردند و او را رها نمودند و از او بيعت نخواستند و او هم راضى شد. بعد هم- پس از فتح سرزمين شام- حكومت آنجا را به فرزندان او (ابوسفيان) واگذار كردند!! و مخصوصا معاويه كه در مدت بيست سال جز دشمنى با اهل بيت و آل على- عليه السلام- كارى نكرد و دست پليدش را به خون فرزندان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و ستارگان آسمان امامت و ولايت آلوده كرد و عمال جيره خوارى را روى كار آمد كه تا توانسته اند حديث جعل نمودند و احاديثى كه از زبان مبارك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در فضائل على و زهرا- سلام الله عليها- بود آنها را براى ابوبكر و عمر و ديگران جعل كردند. و آن قدر حديث جعل كردند كه آخر معاويه گفت: ديگر بس است و از حالا حديث به نفع معاويه جعل كنيد و آن عمال جيره خوار نيز اين