يمن، پسر ام ايمن، هم ملازم ركاب بودند. در اين هنگام، با اينكه هشت سال كامل از سن مبارك زهراى مرضيه گذشته بود؛ اما از نظر رشد جسمى و مغزى، بمثابه يك زن جوان باتجربه و روشن انديش محسوب مى شد.

همزمان با حركت كاروان مذكور، قافله ى ديگرى هم از مسيرى جداگانه شروع به حركت كرد كه بوسيله ى آن، عايشه- نامزد رسول اللّه (ص)- سوده- دختر زمعه، نامزد ديگر پيغمبر (ص)- اسما ذوالنطاقين و ام رومان- همسر ابوبكر- به اتفاق عبيداللّه بن ابوبكر، به مدينه براه افتادند.

كفار قريش، پس از تصميم تجاوز به حريم مقدس رسول اللّه (ص)، متوجه شدند كه خويشان پيغمبر (ص) از شهر خارج شده و راه مدينه را پيش گرفته اند.

جناح- غلام سياه چهره و شجاع اميه- به اتفاق هفت دلاور مسلح، مأموريت پيدا كردند خانواده ى پيغمبر (ص) را تعقيب كرده، به هر قيمتى كه شده، آنها را برگردانند.

كاروان كوچك به قافله سالارى مولاى متقيان- قهرمان 26 ساله- به راه خود ادامه مى داد، ابوواقد و ايمن چون بيمناك بودند كه مبادا قريش آنان را تعقيب كنند، محمل زنها را با عجله مى راندند. اميرالمؤمنين (ع)- كه به دلاورى خويش، اطمينان كامل داشت- فرمود: «ارفق بالنسوه ابا واقد فانهن من الضعائف» (اى اباواقد! زنها ضعيفند؛ در راندن كجاوه ى آنها مراعات كن). و سپس با يك قوت دل شروع به سرودن شعر كرد:

جز خدا قدرتى در جهان نيست اندوه مدار آنچه تو را بيمناك كرده خدا برطرف مى كند

[لاشى ء الا اللّه فارفع همكا-يكفيك رب الناس ما اهمكا.]

اين شعر على (ع) مانند الهامى آسمانى، نيرو و جرأت گذشته را در دل همراهان زنده كرد و به آنها اطمينان و آرامش خاصى بخشيد؛ با اين وجود گاهى ترس از ضمير ناخودآگاه ابوواقد بروز مى كرد؛ سر را به عقب برمى گرداند و به افق مكه نظر مى افكند؛ تا اينكه در يكى از نگاههاى خود، گرد غليظى در افق مشاهده كرد و از بن آن برقش، خودها ظاهر شد، فرياد ابوواقد بلند شد: «يا على! لشكرى از پى ما مى آيد».

مولا نگاهى كرد. جناح را شناخت. به ايمن و ابوواقد دستور داد شترهاى زنها را برانند و خود به عقب برگشت و ايستاد.

جناح با هفت سوار از گرد راه رسيدند، به مجرد اينكه چشم جناح به اميرالمؤمنين (ع) افتاد، بناى گستاخى را گذارد؛ فرياد زد: «گمان كردى مى توانى زنان و خانواده ى محمد (ص) را نجات بدهى؟ برگرد.»

مولا (ع) فرمود: «اگر برنگرديم، چه خواهى كرد؟»

گفت: «با فجيع ترين وضعى شما را برمى گردانم».

هنوز سخن جناح به اتمام نرسيده بود كه بازوان تواناى على (ع)، شمشير برنده را به اهتزاز درآورد. جناح دست به شمشير برده، تا خواست تكانى بخورد، تيغ خون آشام مولا (ع) بر فرق او فرود آمده، او را دو نيمه ساخت؛ بر اسب هم جراحتى وارد شد.

همراهان جناح با ديدن اين منظره، لرزه بر اندامشان افتاد طوريكه قدرت فرار را هم در خود نديدند؛ بناچار به التماس افتاده، اظهار داشتند: «از ما دست بردار». مولا (ع) فرمود: «من از طرف رسول اللّه براى جنگ مأمور نشده ام اما هر كس مزاحم راه من بشود، او را از بين خواهم برد». آن هفت نفر از همانجا برگشتند.

پيشامد منظره ى فداكارى و دلاورى على (ع) در مقابل چشمان فاطمه (س)، در تشديد آن رابطه ى آسمانى و عشق ملكوتى- كه بين اين دو موجود حاكم بود- بى اثر نبود.

قله ى ضجنان نمودار شده بود، كاروان كوچك على (ع)، با كمال اطمينان و آرامش، شب را در پاى اين كوه آرميده تا اينكه ام ايمن به اتفاق چند تن از مسلمين- كه شبانه راه فرار از مكه را پيش گرفته بودند- به اين كاروان ملحق

شدند. قافله به راه خود ادامه داد. آنها شب و روز راه پيمايى مى كردند؛ تمام شب را راه مى رفتند و قسمتى از روز را در سايه ى پاره سنگهاى بزرگ و كجاوه ها استراحت مى نمودند.

از آن طرف، رسول اللّه (ص) همه روزه در انتظار ورود اميرالمؤمنين (ع) در قبا بسر مى برد. مردم مدينه از شهر حركت كرده، به قبا مى آمدند و خدمت پيغمبر (ص) مى رسيدند. در تمام روز، منزل سعد از جمعيت مملو بود.

اين مطلب در تمام شهر پيچيد كه رسول اللّه (ص) در دو فرسخى شهر منتظر قدوم پسرعمويش- على (ع)- است. نه تنها پيغمبر (ص)، بلكه به اين ترتيب تمام مردم مدينه، انتظار مى كشيدند تا على (ع) از راه برسد و با پيغمبر (ص) وارد شهر شود. آنها بسيار مايل بودند اين مرد بزرگ را- كه تا اين درجه، مورد توجه و تكريم پيغمبر (ص) است- بشناسند و او را ببينند.

در يكى از روزها، هنگام عصر كه خانه، اطاق و ايوان بزرگ مشرف بر صحن منزل مملو از جمعيت بود، ناگهان چشمها به درب خانه دوخته شد، جوانى كه آثار كوفتگى سفر از قيافه اش نمودار است، از در وارد شد؛ جمعيت را شكافت و بسوى پيغمبر (ص)- كه در زاويه ى شرقى اطاق بود- رفت. تا چشم پيغمبر (ص) به اين جوان افتاد، از جا جست و فرمود: «السلام عليك يابن عماه». با مهربانى فوق العاده اى اين جوان را در آغوش گرفت. بين حضار زمزمه افتاد اين همان على (ع) است كه پيغمبر (ص) منتظر ورودش بود.

على (ع) در مقابل رسول اللّه (ص) نشست و شروع به نقل اخبار مكه و جريانات بين راه كرد. در اثناى صحبت، چشم پيغمبر (ص) به پاهاى اميرالمؤمنين (ع) افتاد كه بر اثر پياده روى بر روى شنهاى داغ و سنگلاخهاى تفتيده، مجروح و بريده بريده شده بود. رسول اللّه (ص) متأثر شده، اشك از ديدگانش جارى شد. دستش را به جراحت پاى على (ع) مى ماليد و با انگشت، آب دهان مبارك را مانند ضمادى روى آن بريدگيها مى كشيد و على (ع) با شوقى كه بصورت اشك از ديدگانش فرومى ريخت، به دستهاى پيغمبر (ص) بوسه مى زد.

فرداى آن روز- كه جمعه بود- رسول اللّه (ص)، پس از اقامه ى نماز جمعه، به طرف شهر براه افتاد، از قبا تا مدينه، سه ربع ساعت مسافت بود. در بين راه، رؤساى قبايل با جوانان مسلح خود ايستاده بودند. جلوى ناقه ى پيغمبر (ص) را مى گرفتند و عرضه مى داشتند: «يا رسول اللّه (ص)! در نزد ما بمان». پيغمبر (ص) فرمود: «خلوا سبيلها فانها مأمورة» (جلوى ناقه را رها كنيد. اين مأمور است كه به هر جا كه مشيت خالق اوست، مرا ببرد).

جمعيت پشت سر آن جناب تهاجم كردند؛ شمشيرها را بالاى سر خود مى گرداندند و سرود مى خواندند. ناقه ى پيغمبر (ص)، با متانت تمام و قدمهاى آهسته و موقر، به راه خود ادامه مى داد؛ تا اينكه موكب رسول اللّه (ص)، به زمين مسجد النبى (ص)- كه در آن هنگام انبار خرما بود- رسيد. ناقه زانو زد. جمعيت اطرافش را گرفتند. دوباره حركت كرد؛ چند قدم رفت، باز هم زانو زد؛ يك بار ديگر حركت كرد و اين دفعه، مجدداً به جاى اول برگشت و زانو زد. پيغمبر (ص) پياده شد، نزديكترين خانه ها به آنمكان، منزل ابوايوب انصارى بود. رسول اللّه (ص)، آن خانه را براى سكونت اختيار فرمود. در جنب مسجد، منزلى تهيه شد و اميرالمؤمنين (ع) به اتفاق همراهان، آنجا فرود آمدند. بهترين الگو براى بانوان
عبداللّه بن عباس و ديگر راويان حكايت كنند:
هنگامى كه زمان رحلت يگانه دخت نبوّت ، همسر ولايت حضرت فاطمه زهراء عليها السلام نزديك شد، اءسماء بنت عميس را طلب كرد.
و چون اسماء نزد ايشان حضور يافت ، به او فرمود:
اى اسماء