به طولانى و معروف آن مظلومه .
99- همان مدرك قبل .
100-الا مامة والتبصرة : ص 1، بحارالا نوار: ج 36، ص 352، ح 224.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:708.xml">حکایت 1 الی 10</a><a class="folder" href="w:html:719.xml">حکایت 11 الی 20</a><a class="folder" href="w:html:731.xml">حکایت 21 الی 32</a><a class="text" href="w:text:743.txt">منبع حکایات</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:709.txt">سكوت علامت رضايت ؟!</a><a class="text" href="w:text:710.txt">بهترين لباس عروس</a><a class="text" href="w:text:711.txt">ازدواج به خاطر پارسايى</a><a class="text" href="w:text:712.txt">راه بهشت</a><a class="text" href="w:text:713.txt">بركت</a><a class="text" href="w:text:714.txt">مناجات سحر</a><a class="text" href="w:text:715.txt">يادگارى</a><a class="text" href="w:text:716.txt">آزار دختر پيامبر</a><a class="text" href="w:text:717.txt">خطبه آتشين</a><a class="text" href="w:text:718.txt">مرواريدى در صدف</a></body></html>سكوت علامت رضايت ؟!
سال دوم هجرت بود و حالا او جوانى 25 ساله و رشيد شده بود.
ديگر وقت ازدواجش شده بود، ولى چگونه خواستگارى كند؟ با كدام پول ازدواج كند؟ او كه از مال دنيا چيزى نداشت ! از همه مهم تر شرم و حيايى كه داشت ، مانع مى شد درخواستش را مطرح كند. گر چه چند بار به همين قصد رفته بود، ولى حيا مانع شده بود در اين باره صحبت كند.
بالاخره دل به دريا زد و به خانه پسر عمويش (پيامبر) رفت . در زد و داخل شد. صورتش از خجالت سرخ شده بود، ولى بايد خواسته اش را مى گفت . بريده بريده گفت :
- يا رسول الله ! مى خواهم ازدواج كنم ، ولى خجالت مى كشم بگويم ... آخر چطور بگويم ... آمده ام افتخار همسرى دخترت را به من بدهى !
- به به ! چه چيزى از اين بهتر كه تو دامادم شوى ، ولى راستش را بخواهى ، قبل از، و مردان ديگرى هم از فاطمه خواستگارى كرده اند و من تصميم را به او واگذار كرده ام . هر بار كه مى گفتم : فلانى خواستگار تو است ، از چهره اش ‍ مى فهميدم علاقه اى ندارد. مى دانى در نهايت نظر دختر شرط است . حال منتظر باش تا پيام تو را نيز برسانم و ببينم تمايل دارد!
پيامبر خدا نزد دخترش رفت و گفت :
زهرا جان ! على براى خواستگاريت آمده ! نظرت چيست ؟ بله يا نه ؟
دختر كه درياى حيا و عفاف بود، حرفى نزد و سكوت كرد.
پيامبر ديد چهره دخترش تغييرى نكرد. فهميد سكوت نشانه رضايت او است . گفت :
ان شاءالله ، مبارك است !
پيش على (عليه السلام ) آمد و به او اين مژده را داد. لبخندى بر لبهاى على نشست و دست پيامبر را بوسيد و رفت تا مقدمات ازدواج را فراهم كند.
جز على (عليه السلام ) چه كسى لايق همسرى فاطمه (عليها السلام ) بود و جز زهراى مرضيه ، چه كسى لايق همسرى على ؟وطن دوم

رسول اللّه (ص) در خانه ى ابوايوب جوان- كه شايد فقيرترين مردم مدينه محسوب مى شد- بسر مى برد. منزل ابوايوب دو اطاق بيشتر نداشت، پيغمبر (ص) براى سكونت خويش، حجره ى پايين را انتخاب فرمود و ابوايوب به اتفاق مادرش، در بالاخانه جاى گرفتند. برنامه ى غذايى پيغمبر (ص) براى صرف ناهار، بوسيله ى ابوامامه اسعد بن زراره تنظيم مى شد. هر روز در ساعت مقرر، ظرف غذايى به محضر رسول اللّه (ص) مى فرستاد. پيغمبر اكرم (ص)، از آن غذا تناول مى فرمود و باز همان ظرف را مملو از غذا- بدون اينكه چيزى از آن كم شده باشد- برمى گرداند.

شامگاهان هم، سعد بن عباده غذايى خدمت حضرت مى فرستاد. حضرت به اتفاق هر كس كه در خدمتش بود، از آن غذا ميل مى كردند و دوباره ظرف غذا، همچنان مملو، به منزل سعد بن عباده برمى گشت.

تمام ساعت روز، پيغمبر اكرم (ص) در منزل تشريف داشت. مسلمانان به حضور آن جناب شرفياب مى شدند. اوقات نماز هم، پيغمبر (ص) در همان انبار خرما - كه مجاور منزل ابوايوب بود- نماز مى گزارد. يك روز، رسول اللّه (ص) به اسعد بن زراره فرمود: «اين زمين به چه كسى تعلق دارد؟»

به عرض رساند: «صاحب اين زمين، دو جوان هستند كه اخيراً پدر آنها- معاذ بن عفراء- از دنيا رفته».

رسول اللّه (ص) فرمود: «امكان دارد اين زمين را از آنها بخريم و محلى براى تجمع مسلمانان و اقامه ى نماز بنام مسجد بنا كنيم؟»

اسعد بن زراره- حسب الامر پيغمبر (ص)- با صاحبان زمين مذاكره كرد. آنها با كمال خوشوقتى اظهار داشتند: «ما اين زمين را به پيغمبر (ص) تقديم مى كنيم».

اسعد بن زراره اظهار ارادت آنان را به عرض رسول اللّه (ص) رسانيد. پيغمبر (ص) ضمن اظهار تشكر و تقدير از خلوص و ارادت جوانان، فرمود: «خير. من اين زمين را رسماً مى خرم و آنها هم بايد قيمت آن را قبول كنند».

رسول اللّه (ص) زمين را به ده دينار خريد و با كمك مسلمانان، مسجد بنا گرديد. رسول اللّه (ص) هم، خود- مانند يك كارگر عادى- در ساختمان مسجد كار مى كرد؛ در جنب مسجد، پيغمبر اكرم (ص)، منزلى جهت خود تهيه ديد و از خانه ى ابوايوب به آنجا نقل مكان كرد. فاطمه (س) هم كه تا آن زمان در خانه اى مجاور منزل ابوايوب با فاطمه بنت اسد- مادر اميرالمؤمنين (ع)- بسر مى برد، به منزل جديد پدر منتقل شد.

حدود شش ماه از ورود پيغمبر (ص) به مدينه مى گذشت. شهر يثرب در اين شش ماه عظمت فوق العاده اى پيدا كرده و مورد توجه تمام شبه جزيره ى عربستان قرار گرفته بود. از نظر افكار سياسى، اين موضوع كاملاً روشن بود كه قدرت اجتماعى و نفوذ ملى پيغمبر (ص) در اجتماع عرب، را تمركز يافتن در اين پايگاه، با سرعت سرسام آورى پيش رفته و بزودى اين شهر كوچك به پايگاه قدرت سياسى عظيمى مبدل خواهد شد.

اين خوابهاى طلايى، عده اى را برانگيخت كه به پيغمبر (ص) نزديك شده، جاى پايى در سياست اسلام محكم كنند؛ تا از طريق روزى بتوانند از موقعيت بدست آمده، بهره بردارى نمايند. براى اجراى اين منظور و همچنين تسلط كامل بر اوضاع سياسى مملكت، بايد رشته ى عشق و محبتى ناگسستنى از پيغمبر را به طرف خود متوجه مى كردند.

در پيگيرى مقصود خود، به اين مطلب رسيدند كه: يگانه نقطه ى عشق و محبت رسول اللّه (ص)- پس از خداوند- دختر دردانه اش- زهرا (س)- است. زهرا (س) گذشته از اينكه از نظر جمال و كمال، دختر بى نظيرى است و در جهان عرب مانند ندارد، مركز حساس تجمع عواطف و محبتهاى رسول اللّه (ص) است و قهراً اگر شخصى به افتخار همسرى اين دختر نائل گردد، ضمن اينكه از عنايات پيغمبر (ص) بى نصيب نخواهد ماند، نزديكترين فرد به رسول اللّه (ص) محسوب خواهد شد.

اينجا بود كه آرمان ازدواج با فاطمه (س)، در كانون سينه ى بزرگان و بزرگزادگان مهاجر و انصار، همچون آتشى بى تابانه شعله كشيد. سيل پيشنهادات از اطراف به محضر پيغمبر (ص) سرازير شد.

از روزى كه پيغمبر (ص) قدم در مدينه گذارد، در تمام مجامع و محافل زنانه ى شهر، همه جا، سخن از زيبايى و كمال زهرا (س) بود. انس بن مالك مى گويد: «روزى از مادرم پرسيدم: مگر فاطمه (س) چه خصوصيتى دارد كه همواره شما زنان از زيبايى او سخن مى گوئيد؟ مادرم گفت: نمى دانم فاطمه (س) را به چه چيز تشبيه كنم؟ او همانند ماهى كه در شب چهارده بدرخشد و يا خورشيدى كه بخواهد زير ابر پنهان گردد، صورتش سفيد و درخشنده است»

[قالت: كانها القمر ليلة البدر او الشمس كورت غماما او خرجت من السحاب، كانت بيضاء بضة. (نقل از ناسخ التواريخ).]

زهرا (س) در هر مجلسى كه