 مغرب نمانده بود. روشنايى هوا داشت جاى خود را به تاريكى شب مى داد و من كنار بسترش نشسته بودم .
چشم هايش را باز كرد و نگاهى به آسمان سرخ فام انداخت . لب هاى بى رمقش به آرامى به هم خورد. مى خواست چيزى بگويد. گوشم را نزديك بردم . با صدايى ضعيف گفت :
- چادر نماز و عطر مرا بياور!
گفتم : شما با اين حال و روز نمى توانيد از جا برخيزيد و نماز بخوانيد. او با سكوتش فهماند كه كارش را انجام دهم !
به سرعت آنها را آماده كردم . با زحمت زياد نشست و وضو گرفت تا نمازش ‍ را بخواند. طبق معمول ، پيش از نماز، از عطر خوشبو خود را معطر كرد، ولى بيمارى اجازه نداد بيشتر بنشيند. حالش دگرگون شد و چشمان خسته اش ‍ روى هم افتاد. كمكش كردم تا در بستر دراز بكشد.
با كلمات بريده گفت :
اسما! كنارم بشين و اذان كه تمام شد، براى نماز بيدارم كن ! اگر برنخاستم ، بدان كه از دنيا رفته ام . آن وقت على را خبر كن !
- خدا آن روز را نياورد بانو! اين چه حرفى است ! ان شاءالله حالتان خوب مى شود!
با خود انديشيدم كه اگر برود، بر سر حسن و حسين چه مى آيد؟ على (عليه السلام ) دورى او را چگونه تاب مى آورد؟
با چنين افكارى ، اشك آرام آرام ، مثل ذوب شدن شمع بر گونه ام جارى شد؛ اشكهايى كه حاكى از درد فراق بود.
دقايقى گذشت . وقت آن شده بود كه صدايش بزنم .
- فاطمه جان ! برخيز! اذان تمام شد.
اما ديگر از او صدايى برنخاست . او به خوابى بس طولانى و ابدى فرو رفته بود.
بوى عطر خوشبوى او در فضا پيچيده بود و چادر نمازش او را، چون مرواريدى در بر گرفته بود، و اين گونه به ديدار معبودش شتافت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:720.txt">توسل به حضرت زهرا (ع)</a><a class="text" href="w:text:721.txt">دفاع علمی از مومنین</a><a class="text" href="w:text:722.txt">شیعه فاطمه (ع)</a><a class="text" href="w:text:723.txt">فدك و میراث عایشه</a><a class="text" href="w:text:724.txt">جهیزیه فاطمه (ع)</a><a class="text" href="w:text:725.txt">الگوی شوهر داری</a><a class="text" href="w:text:726.txt">مقید بودن به آداب اسلام</a><a class="text" href="w:text:727.txt">اعتراض تا پایان عمر</a><a class="text" href="w:text:728.txt">مقام حضرت زهرا(ع) نزد پدر</a><a class="text" href="w:text:729.txt">فاطمه (س) در جبهه</a><a class="text" href="w:text:730.txt">نصیحت پیامبر (ص)</a></body></html>ايده اى بيجا

بزرگان و بزرگزادگان مسلمان، يكى پس از ديگرى، پيشنهادات خود را در مورد ازدواج با فاطمه (س) به عرض رسول اللّه (ص) مى رساندند؛ ولى همه ى آنها با ابروان درهم و جواب رد آميخته با غضب پيغمبر (ص) روبرو مى شدند. شايد آنها نمى توانستند اين مطلب را درك كنند كه زهرا (س) يك موجود آسمانى است و دامنش همچون يك پرورشگاه ملكوتى، بايد پيشوايان آينده ى اسلام را بپروراند. به همين دليل اغلب خواسته ى خود را بر اساس ماديت و پول مطرح مى كردند؛ به عبارت ديگر در وهله ى اول، ثروت و دارايى خود را به رخ پيغمبر (ص) مى كشيدند و پول را بهاى فاطمه (س) معرفى مى كردند؛ حتى يكى از خواستگاران فئودال اظهار داشت: «آنقدر طلا و نقره در مقابل فاطمه (س) مى ريزم كه زهرا (س)، پشت كوتى از جواهر مخفى گردد».

بخاطر اين پيغمبر (ص) خشمگين مى شد كه هنوز اين اشخاص، قدرت درك و شناسايى شخصيتهاى ملكوتى را پيدا نكرده، و آنها را با عناوين مادى مى سنجد.

ابوبكر هم- كه از روز اول اسلام آوردن، هميشه در افكار خود مبنى بر بدست آوردن موقعيتهاى ممتاز مادى زير سايه ى شخصيت نبوى پيغمبر (ص) غوطه ور بود- مانند ديگران، ازدواج با فاطمه (س) را راهى بزرگ، براى نيل به مقصود ديد. او فكر مى كرد برحسب قدمت و سبقتى كه در اسلام دارد، رسول اللّه (ص) با خواسته ى او موافقت خواهد كرد؛ لذا خدمت پيغمبر (ص) شرفياب شد و ماجراى ازدواج با فاطمه (س) را با پيغمبر (ص) در ميان گذاشت.

رسول اللّه (ص) با كمال ناراحتى فرمود: «انتظر امراللّه»

[اين جمله كنايه از اين است كه مسأله ى ازدواج و همسرى زهرا (س)، يك موضوع غيبى و آسمانى است و بايد فرمانش از ناحيه ى خدا نازل گردد.]

ابوبكر درست مثل كسى كه سخن پيغمبر (ص) را باور نكرده، مأيوسانه از خدمت پيغمبر (ص) برگشت با اين تصور كه رسول اللّه (ص) خواسته به اين وسيله، فقط او را جواب كند؛ لذا به اين فكر افتاد كه «اگر اين جريان در مورد عمر هم عملى شود، باز در اجراى مقصود سياسى من بى اثر نيست». قضيه را به عمر پيشنهاد كرد. عمر با كمال اميدوارى، به محضر رسول اللّه (ص) شرفياب شد. او هم، پس از اظهار خواسته اش، درست همان جوابى را كه پيغمبر (ص) به ابوبكر داده بود، شنيد.

باز هم، هيچكدام اين دو قانع نشدند؛ به همدست سوم خود (ص)- عبدالرحمن بن عوف- پيشنهاد كردند كه او اين خواسته را اظهار بدارد. او هم اين جريان را به عرض رسول اللّه (ص) رسانيد و مأيوسانه با جواب رد پيغمبر (ص) بازگشت.

خلاصه، مسأله ى ازدواج فاطمه (س) موضوع روز شده بود. در هر محفلى، مردم راجع به آن گفتگو مى كردند. همه متحير بودند كه پيغمبر (ص)، اين دختر را براى چگونه همسرى در نظر گرفته است؟

بعضى كه از روز ورود پيغمبر (ص) به مدينه، در اميرالمؤمنين (ع) شخصيت فوق العاده اى مى ديدند، گوشه و كنار زمزمه مى كردند كه شايد نامزد آينده ى زهرا (س)، على (ع) باشد.

يك سال بعد از هجرت پيامبر (ص)، جنگ بدر بوقوع پيوست. در اين پيكار مهم، على (ع) نشان قهرمانى جهان عرب را حائز گرديد.

در اين جنگ ابتدا، اميرالمؤمنين (ع)، جناب حمزه و عبيدة بن الحارث به ميدان رفتند و از آن طرف، عتبه و شيبه- از شخصيتهاى برجسته ى مكه- و وليد، پسر عتبه- قهرمان تنومند قريش- به ميدان آمدند. اميرالمؤمنين (ع) با وليد پسر عتبه، جناب حمزه با شيبه و عبيدة بن الحارث با عتبه به مشغول شدند.

اميرالمؤمنين (ع) در همان وهله ى اول، شمشير را بلند كرده، چنان به بازوى وليد فرود آورد كه دست او قطع شد. وليد هم، با خشم و غضب، دست بريده اش را بر فرق مولا (ع) فروكوفت. حضرت: «گويا كوههاى عالم را بر سر من زدند». وليد با دست بريده، به طرف پدرش- عتبه- فرار كرد. اميرالمؤمنين (ع) در پى او رفته، با يك ضربت، وى را به درك فرستاد.

از آن طرف، شيبه و جناب حمزه آنقدر جنگيدند كه شمشيرهايشان شكست. پياده شدند و با هم كشتى گرفتند. نزديك بود شيبه بر جناب حمزه غلبه كند. در اين هنگام، افراد لشگر فرياد زدند: «يا على! عمويت را درياب». جناب حمزه بلندقامت بود و قد شيبه كوتاه. اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «يا عماه! سر خود را در يك طرف نگه دار». جناب حمزه، سر را به طرفى خم كرد. على (ع) ضربتى بر سر شيبه فرود آورد كه با آن، او را به خاك هلاك افكند.

از آنجا، كه حضرت به كمك عبيده شتافت. از پشت سر عتبه آمده، ضربتى بر عتبه وارد آورد كه او نقش زمين شد؛ ولى عتبه تقلا كرد؛ با شمشيرى كه در دست داشت، ضربتى بر عبيده وارد آورد و بدين ترتيب عبيده هم روى زمين افتاد. خلاصه، دو رئيس مكه با فرزند خود، به دست اميرالمؤمنين (ع) كشته شدند.

پس از پايان اين جنگ بزرگ، طنطنه ى قهرمانى على (ع) در تمام قبايل عرب طنين انداخت و اين جوان 23 ساله، مقام اول را از نظر شئون نظامى در ارتش اسلام حائز گرديد. توسل به حضرت زهرا (ع)
ام ایمن از زنان بسیار ب