و را راستگو بود؟. او لبخندی زد و كلام زیبا و لطیف و طنز گونه ای گفت ، در حالی كه او هرگز عادت به شوخی نداشت ، گفت : اگر ابوبكر، فدك را به مجرد ادعای فاطمه (ع) به او می داد، فردا به سراغش می آمد و ادعای خلافت برای همسرش ‍ می كرد! و وی را از مقامش كنار می زد و او هیچگونه عذر و دفاعی از خود نداشت ، زیرا با دادن فدك پذیرفته بود كه فاطمه (ع) هر چه را ادعا كند راست می گوید، و نیازی به بینه و گواه ندارد. سپس ابن ابی الحدید می افزاید: این یك واقعیت است ، هر چند استاد، آن را به عنوان مزاح ، مطرح كرد. این اعتراف صریح از این دو دانشمند اهل تسنن حاكی است كه داستان فدك ، یك داستان سیاسی و آمیخته با خلافت بوده ، نه داستان صرفا اقتصادی .
داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردياجر راهنمائی
به نقل علی (علیه السلام) روزی زنی به حضور حضرت زهرا (علیهاالسلام) رسید و عرض كرد: مادر ناتوانی دارم كه درباره نماز مسائلی را نمی داند، مرا نزد شما فرستاده تا آن مسائل را بپرسم ، سوالات او به ده سوال رسید. و از بسیاری سوال شرمنده شد و عرض كرد: ای دختر رسول خدا، بیش از این به شما زحمت نمی دهم . حضرت فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: آنچه را نمی دانی بپرس ، آیا كسی را سراغ داری كه در برابر صد هزار مثقال طلا اجیر شود كه یك روز بار سنگینی را از زمین به بالای بام ببرد و اظهار خستگی كند؟ او عرض كرد: نه . زهرای اطهر (علیهاالسلام) فرمود: من نیز اجیر شده ام در برابر هر مساله ای كه به تو پاسخ دهم مزدی بگیرم كه اگر بین زمین تا عرش را پر از مروارید كنند، باز آن مزد بیشتر است ، بنابراین من سزاوارتر از آن اجیرم كه اظهار خستگی نكنم ، من از پدرم شنیدم كه فرمود: علمای شیعه ما وقتی در قیامت محشور می شوند، بقدر علمشان و بقدر تلاشی كه در ارشاد مردم كرده اند به آنها خلعت و جایزه می دهند...
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهارديزهد فاطمه (ع)
از زهد و پارسائی فاطمه (علیهاالسلام) اینكه : روزی پیامبر (صلی الله علیه وآله) دید فاطمه (علیهاالسلام) آنچه داشت در راه خدا به مستمندان داد، فرمود: خاندان محمد (صلی الله علیه وآله) را با دنیای مادی چه كار؟ كه ایشان برای آخرت آفریده شده اند، اگر دنیا به اندازه پر مگسی ارزش داشت ، خداوند یك جرعه آب به كافر نمی داد. در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: فداها ابوها: پدرش به قربانش باد.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهارديطلوع بخت و آرزو

على (ع) بر اثر سخنان و گوشزدهايى كه به او مى رسيد، كم كم اين مطلب در ذهنش خلجان پيدا كرد كه: «صرفنظر از اينكه فاطمه (س) دختر پيغمبر (ص) است و از نظر شخصيت، در جهان ندارد، در دامان مادرى همچون خديجه بوجود آمده؛ خديجه اى كه داراى آن همه آن همه فضايل و كمالات بود؛ اولين فرد از افراد بشر بوده كه حقايق درخشنده ى اسلام، در مغزش تابندگى گرفت. اين دختر در اسلام متولد شده؛ در كمالات و معنويات هم، نمونه ى وجودى رسول اللّه (ص) است. پس همسرى بالاتر از اين وجود ندارد». على (ع)، شبانه روز با اين افكار دست به گريبان بود؛ اما قدرت اظهار خواسته ى خود را به پيغمبر (ص) نداشت.

حضرت على (ع) هرگز جرأت نمى كرد در مقابل پيغمبر (ص) اين موضوع را به زبان آورد. تا اينكه، يك روز كه به محضر پيغمبر (ص) شرفياب شد، رسول اللّه (ص) فرمود: «يا على هل لك فى التزويج؟» (اى على! آيا تصميم به ازدواج ندارى؟)

اميرالمؤمنين (ع)- در حاليكه عرق خجالت و حجب او را فراگرفته، و از اين اظهار پيغمبر (ص)، تعجب كرده بود- عرضه داشت: «رسول اللّه اعلم» (رسول خدا (ص) داناتر است).

اى جمله را گفت اما شرم زياد مانع شد كه از موقعيت استفاده كرده، زهرا را خواستگارى نمايد؛ از طرفى هم ترسيد نكند حالا كه نامى از فاطمه (س) به ميان نياورده، پيغمبر (ص) براى او همسرى از دختران قريش در نظر بگيرد؛ در آن صورت، ديگر قدرت تخلف از فرمان رسول اللّه (ص) را نداشته؛ در ضمن، ازدواج با فاطمه (س) را هم از دست خواهد داد.

بين بيم و اميد و خوف و رجا، از محضر پيغمبر (ص) خارج شد؛ شديداً مضطرب بود. چند مرتبه تصميم گرفت دوباره به حضور پيغمبر (ص) برگردد و بى مهابا خواسته اش را با رسول اللّه (ص) در ميان بگذارد. در اين گيرودار، يك نفر از صحابه- كه دنبال او مى گشت- او را ديده، عرض كرد: «يا على! زود خدمت پيغمبر (ص) بشتاب كه تو را احضار فرمود. خيلى شادمان بود؛ تاكنون پيغمبر (ص) را به اين بانشاطى نديده بودم».

على (ع) با سرعت به منزل پيغمبر (ص) آمد. وارد شد و سلام كرد. به مجرد اينكه پيغمبر (ص)، چشمش به صورت على (ع) افتاد، از شدت شادمانى چنان تبسم فرمود كه برقش دندانهايش پديدار گشت؛ فرمود: «يا على (ع)! به تو مژده بدهم كه برنامه ى ازدواجت، از طرف خداوند، ترتيب داده شد».

على (ع) با شگفتى خاصى عرض كرد: «چطور؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «هم اكنون پيك وحى- جبرئيل- در حاليكه دسته گلى در دست داشت، بر من نازل شد؛ دسته گل را به من تقديم كرد.

پرسيدم: اين گل چيست؟

گفت: خداوند امر فرمود كه فرشتگان، بهشت را زينت كنند و حورالعين با نواهاى دلنشين خود، سوره هاى طه، يس و حمعسق را نغمه سرايى كنند. سپس ندايى ملكوتى از زير عرش اعلام كرد: امروز، روز جشن نامزدى على بن ابيطالب و زهرا (س) است. من شما فرشتگان را گواه گرفتم كه هم اكنون فاطمه (س)- دختر محمد (ص)- را به عقد همسرى على بن ابيطالب (ع) درآورم؛ در حاليكه آن دو هم رضايت دارند.

فرشتگان با شنيدن اين اعلان، از كثرت شادى، يكديگر را گلباران كردند. اين دسته گل هم از همان گلهاى بهشتى است.

سپس جبرئيل افزود: يكى از فرشتگان بنام راحيل به درگاه الهى عرضه داشت: پروردگارا! اين زن و مرد چه خصوصيتى دارند كه جشن همسرى آنها، در آسمان منعقد شده؛ و اين همه تشريفات براى آن قائل شده اى؟

خداوند فرمود: اى راحيل! امتياز اين دو نفر اين است كه در محبت به من ، در بين تمام مردان و زنان عالم بى نظيرند. اين زن و شوهر را بر عموم آفريدگانم حجت قرار دادم. سوگند به عزت و جلالم، از اين دو همسر، افرادى را مى آفرينم كه از طرف من، فرمانده ى كره زمين خواهند بود. آنها كانهاى مالامال از دانش محسوب مى شوند؛ مردم را بسوى دين من مى خوانند و در زمانى كه پيامبرى پايان پذيرفته، آنان حجت من بر آفريدگانم خواهند بود».

آنگاه پيغمبر (ص) فرمود: «يا على! به تو مژده بدهم؛ خداوند كرامتى به تو فرموده است؛ زيرا كه تاكنون احدى را اينچنين گرامى نداشته؛ من هم به پيروى از پروردگارم، دخترم- فاطمه (س)- را به تو تزويج مى كنم و به آنچه خدا راضى شده، خشنودم».

على (ع)- در حاليكه سراپا محو و مجذوب بيانات پيغمبر (ص) شده بود و از شدت خوشى در پوست نمى گنجيد- با كمال شگفتى و تعجب، عرضه داشت: «يا رسول اللّه (ص)! من آنقدر در درگاه الهى موقعيت پيدا كرده ام كه نامم در بهشت برده مى شود و جشن ازدواج من در ميان فرشتگان برگزار مى گردد؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «على! بدان خداوند هرگاه بخواهد بنده ى خود را گرامى بدارد، عنايتى به او مى فرمايد كه نه چشمى ديده و نه 