ا(سلام الله عليها) مشخص گردد، به روايت زير توجه نماييم :
در كافى از جابر بن عبدالله نقل شده كه گويد:
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از خانه خويش به قصد خانه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بيرون آمد و من نيز همراه ايشان بودم . وقتى به در خانه فاطمه (سلام الله عليها) رسيديم در زدند و فرمودند: السلام عليكم . فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پاسخ دادند: ((عليك السلام يا رسول الله )). پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: آيا داخل شوم ؟ پاسخ دادند: آرى ، اى گرامى فرستاده خدا، داخل شويد. پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: آيا من و آن كس ‍ كه همراه من است داخل شويم ؟ عرض كردند: اى پيامبر مكرم بر سر من چيزى نيست . فرموند: فاطمه جان ! با زيادى ملافه سر خود را بپوشان . ايشان همين كار را انجام دادند. آن گاه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: السلام عليك يا فاطمة الزهراء. پاسخ دادند: عليك السلام يا رسول الله . پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: آيا وارد شوم ؟ فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پاسخ دادند: آرى اى رسول خدا. فرمودند: من و آن كس كه همراه من است ؟ پاسخ دادند: آرى ، شما و آن كه با شماست ...
خواننده محترم در مى يابد كه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن قدر براى فاطمه زهرا(سلام الله عليها) و بيت او ارزش قايل اند و آن محل را محل معظمى مى دانند كه براى ورود به منزل دخت گرانقدر خويش اجازه مى گيرند(113).
99 - اشك فاطمه در ديدار پيامبر

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از يكى از جنگها بازگشتند و داخل مسجد شده و دو ركعت نماز خواندند. حضرتش را بسيار خوش ‍ آيند بود كه هنگام آمدن ، به مسجد درآيند و دو ركعت نماز به پادارند. سپس از مسجد خارج شده ، پيش از ملاقات همسرانش به ديدار فاطمه آمد، فاطمه نيز به استقبال پدر آمد و شروع كرد به بوسه زدن بر چهره و چشمان رسول خدا، و در حالى كه مى گريست ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه چيز اشكت را جارى ساخت ؟
گفت : شما را رنگ پريده ديدم .
فرمود: اى فاطمه ، خداوند عزوجل پدرت را بر امرى بس عظيم مبعوث كرد؛ امرى آن قدر عظيم كه خداوند به واسطه آن در هر كلبه و خيمه اى يا غزت داخل كند و يا ذلت ، گستره اين امر به سان گستره شب است (114).

100 - حضور فاطمه در جنگ احزاب

در جنگ احزاب كه از پررنج ترين غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مكه در آن روز كه سپاه پيروزمند اسلام با احتياطات لازم آخرين سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز مى بينيم فاطمه (سلام الله عليها) در كنار پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار گرفته و به كنار خندق مى آيد و براى پيامبر كه چند روز گرسنه مانده ، غذاى ساده اى كه از قرص نانى تجاوز نمى كرد، تهيه مى كند، و به هنگام فتح مكه براى او خيمه مى زند، آب براى شست و شو و غسل آماده مى كند، تا گرد و غبار را از تنش بشويد و لباس پاكيزه اى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود(115).

101 - گريه فاطمه بر گرسنگى پدر

روزى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد خانه دخترش شد، فاطمه (سلام الله عليها) مقدارى نان نزد پدر آورد و آن حضرت با آن افطار كرد، آن گاه فرمود: دختركم ! اين اولين غذايى است كه بعد از سه روز گرسنگى مى خورم . فاطمه (سلام الله عليها) از اين سخن به گريه افتاد(116).

102 - همدردى با پدر

در روزهاى واپسين زندگانى ، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به منبر رفت و فرمود: هر كس از من طلبى دارد درخواست نمايد.
و بلال در كوچه هاى مدينه فرياد زد: هذا محمد يعطى القصاص من نفسه قبل يوم القيامة ؛ اى مردم ! اينك اين محمد بن عبدالله است كه مى خواهد قبل از روز قيامت قصاص شود، هر كس حقى از او طلب دارد بخواهد. مردى بلند شد و گفت : اى رسول خدا! شما در جنگ بدر كه صفوف سربازان را تنظيم مى كرديد، با شلاق خودتان بر شكم لخت من زديد!
فرمود: بيا قصاص كن .
مرد گفت : همان شلاق را بياوريد.
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به بلال اشاره فرمود كه از خانه فاطمه (سلام الله عليها) همان شلاق روزهاى جنگ را بياورد.
وقتى بلال درب منزل فاطمه (سلام الله عليها) را كوبيد و ماجرا را بيان كرد، حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: اى بلال ! پدرم با شلاق روزهاى جنگ چه مى خواهد بكند؟ الان كه روز جنگ نيست ؟
بلال آنچه را كه در مسجد گذشت خبر داد. فاطمه زهرا(سلام الله عليها) ناله اى زد و گفت : واى از اين غم ! براى غم و اندوه تو اى پدر بزرگوارم ! غير از تو چه كسى سرپرست فقرا و تهيدستان و در راه ماندگان است ؟ اى دوست خدا و دوست همه دلها! اى بلال ! به فرزندانم حسن و حسين (سلام الله عليها) بگو نزد آن مرد بروند تا آن مرد، از آنان قصاص ‍ كند و نگذارند پيامبر را قصاص كند(117).

103 - مرا بابا صدا كن !

فرشتگان بال در بال پرواز مى كردند و فرود مى آمدند، آن چنان كه آسمان را به تمامى مى پوشاندند.
دو فرشته پيش روى آنها بودند كه طلايه دارشان به نظر مى آمدند.
آمدند، سلام كردند و مرا در هودج بالهاى خود به آسمان بردند، ناگهان بوى بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند. حوريه ها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مى كشيدند.
اول خنده اى بسان وا شدن گلى و بعد همه با هم گفتند: خوش آمدى ، اى مقصود خلقت بهشت و اى فرزند مخاطب لو لاك لما خلقت الافلاك !
ملايكه باز مرا بالاتر بردند، قصرهاى بى انتها، حله هاى بى مانند، زيورهاى بى نظير؛ آن چنان كه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده مى ماند.
و بعد نهر آبى سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك .
و بعد قصرى ، و چه قصرى !
گفتم : اين جا كجاست ؟ اين چيست ؟ از آن كيست ؟
گفتند: اين جا فردوس اعلى است ، برترين مرتبه بهشت . منزل و مسكن پدر تو و پيامبران همراه او و هر كه خدا با اوست . و اين نهر، كوثر است .
قصر انگار از در سفيد بود و پدر بر سريرى تكيه زده بود.
مرا كه ديد، از جا برخاست ، در آغوشم گرفت ، به سينه اش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد. به من گفت : اين جا جايگاه تو، شوى تو و فرزندان و دوستداران توست ، بيا دخترم ، كه سخت مشتاق توام .
گفتم : بابا! بابا جان ! من مشتاق ترم به تو. من در آتش اشتياق تو مى سوزم .
زنده شدم وقتى كه باز - اگر چه در خواب - پيامبر را، پدر را صدا كردم و صداى او را شنيدم . يادم آمد كه اين افتخار، تنها از آن من است كه مى توانم او را بى هيچ كنيه و لقب ، ((بابا)) صدا كنم (118).

104- گرسنگى فاطمه و دعاى پدر

روزى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بود، فاطمه (سلام الله عليها) نزد آن حضرت آمد و رنگ مبارك او از گرسنگى متغير گرديده بود.
حضرت فرمود: نزديك من بيا.
چون فاطمه (سلام الله عليها) نزديك آن حضرت رفت ، دست مبارك خود را بر سينه آن جناب نهاد. هنوز آن بانو كودك بود، پس ‍ گفت :
اللهم مشبع الجوعة و رافع الضيعة اشبع فاطمة بنت محمد؛ خداوندا، اى سيركننده گرسنگان و بلند كننده زيردستان ! فاطمه را گرسنگى مدار.
چون دعاى حضرت تمام شد، گونه ف