ستم و ظلم قرار دهد، واى بر آن كس كه حق وى به ناحق از او بگيرد. واى بر آن كس كه حرمت او را هتك نمايد.
آن گاه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را به خود چسباند و سر او را بوسيد و فرمود: پدرت فداى تو باد، فاطمه جان !
فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در آن ساعت به شدت گريه مى كرد، زيرا پدر مهربان و دلسوز خود و فرستاده پروردگار را در آستانه مرگ مى ديد. وى پدر خويش را با اشكهاى ريزان مخاطب قرار داد و با ناله گفت : جانم فداى تو پدرم ! و زندگى ام فداى تو باد پدر جان ! آيا با من سخن نمى گويى ؟ پدر جان ! لشكريان مرگ تو را به سختى در خود گرفته اند.
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دختر جان ! من از تو جدا مى شوم ، سلامم بر تو باد، بعد از من مظلوم واقع خواهى شد و بر تو ستم خواهند نمود. پاره تنم ! هر كس تو را بيازارد مرا آزرده ، و هر كس به تو جفا كند، بر من جفا كرده است . هر كه به تو بپيوندد با من پيوند و وصلت نموده ، و هر كه از تو ببرد و جدا شود از من جدا شده و بريده است . هر كه با تو انصاف ورزد با من انصاف ورزيده ، تو از منى و من از تو، تو پاره تن من و روح و روان من هستى .
لحظاتى نگذشت كه على (عليه السلام) برخاست و خطاب به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمود: خداى متعال اجر و پاداش شما را در مصيبت از دست دادن پدر و پيامبر زياد گرداند. خداوند تبارك و تعالى او را به سوى خود برد.
در اين هنگام صداى ضجه و گريه و ناله همه بلند شد. آن روز بزرگترين روز تاريخ و بزرگ ترين و تلخ ‌ترين اوقات زندگانى فاطمه (سلام الله عليها) بود.
فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در آن لحظه فرمود: پدر جان ! چه زود به پروردگار خود نزديك گرديدى . پدر جان ! جنت فردوس ماءواى توست . پدر جان ! جبرئيل را براى مصيبت از دست دادن تو آگاه مى كنم (270).

235- اشك فراق ، لبخند وصال

شيخ مفيد نقل مى كند: بيمارى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) سخت و وخيم شد، امير مؤمنان على (عليه السلام) در كنار بسترش بود، همين كه نزديك بود روح از بدنش مفارقت كند، به على (عليه السلام) فرمود:
سرم را بر دامن خود بگير، زيرا امر الهى فرا رسيد، و چون جان من بيرون رود، آن را با دست خود بگير و به روى خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله بگذار، و كار (غسل و كفن ) مرا خودت انجام بده و پيش از همه مردم بر جنازه ام نماز بخوان و از من جدا مشو، تا مرا به خاك بسپارى و از خداوند طلب كمك كن .
حضرت على (عليه السلام) سر آن حضرت را به دامن گرفت . آن حضرت از حال رفت . فاطمه (سلام الله عليها) خود را بر آن حضرت افكند و به روى او نگاه مى نمود و نوحه و گريه مى كرد و اين شعر (ابوطالب ) را مى خواند:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه 	  	ثمال اليتامى عصمة للارامل

((و سفيدرويى كه مردم به بركت روى او طلب باران مى كنند؛ او كه فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان است )).
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) چشمش را باز كرد و با آواز ضعيف فرمود: دختر جانم ! اين گفتار عمويت ابوطالب است ، آن را مگو، ولى اين آيه را بخوان :
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ؛ ((و محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) فقط فرستاده خدا بود؛ اگر او بميرد و يا كشته شود، به عقب بر مى گرديد(271)؟)).
در اين هنگام فاطمه (سلام الله عليها) گريه طولانى كرد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اشاره كرد كه نزديك بيايد.
فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نزديك رفت ، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آهسته به او سخنى گفت كه روى فاطمه (سلام الله عليها) از آن سخن شكوفا شد، سپس جان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) قبض گرديد...
در حديث آمده : به فاطمه (سلام الله عليها) گفته شد، آن سخنى كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) آهسته به تو گفت ، چه بود كه موجب خرسندى تو گرديد؟
فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به من خبر داد كه من نخستين نفر از اهل بيت او هستم كه به او ملحق مى گردم ، و بعد از او چندان نمى گذرد كه به آن حضرت مى پيوندم . اين مژده موجب از بين رفتن اندوه من گرديد(272).

236- اجازه گرفتن عزرائيل از فاطمه

از ابن عباس روايت شده است : رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) هنگام بيمارى لحظه اى بى هوش گرديد، در آن هنگام در خانه كوبيده شد.
فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: كيستى ؟
كوبنده در گفت : مرد غريبى هستم ، آمده ام از رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسشى كنم . آيا اجازه مى دهيد به محضرش برسم ؟
فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: بازگرد كه خداوند تو را بيامرزد، اكنون پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) بيمار است .
آن شخص غريب رفت و پس از لحظه اى بازگشت و در خانه را كوبيد و گفت : مرد غريبى است از پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) اجازه ورود مى طلبد، آيا به غريبان اجازه ورود مى دهيد؟
در اين هنگام رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به هوش آمد و فرمود: فاطمه جانم ! آيا مى دانى كه اين شخص كيست ؟ او كسى است كه جمعيت ها را پراكنده مى كند، لذات را درهم مى شكند، اين فرشته مرگ (عزرائيل ) است . به خدا سوگند، قبل از من از كسى اجازه نگرفته و پس از من از احدى اجازه نمى گيرد. به او اجازه ورود بده .
فاطمه (سلام الله عليها) به او فرمود: داخل شو، خدا تو را بيامرزد، عزرائيل مانند نسيم ملايمى وارد خانه پيامبر شد و گفت : السلام على اهل بيت رسول الله ؛ ((سلام بر خاندان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم (273))) ).

237- نخستين كسى كه به پيامبر ملحق شد

در آن مرضى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از دار دنيا رحلت كرد، حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) به حضور پدر آمد، و پيامبر مطلبى در گوش او فرمود كه خندان شد!
عايشه مى گويد: من از علت تبسم فاطمه (سلام الله عليها) سؤ ال كردم ؟ آن حضرت فرمود: الان صلاح نيست .
وقتى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا رحلت كرد، من راجع به آن تبسم از او پرسيدم . حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: وقتى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) خبر وفاتش را به من داد گريان شدم ؛ چون فرمود: ((تو اولين كسى هستى از اهل بيتم كه به من ملحق مى شوى ، خندان شدم (274))).
و از ابن عباس روايت شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) زمان مرگ صديقه طاهره (سلام الله عليها) را هم تعيين كرده و به دخترش فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمود: ((دخترم گريه نكن ! بعد از من هفتاد و دو روز بيشتر عمر نمى كنى تا به من ملحق شوى )) و از اين خبر زهرا(سلام الله عليها) متبسم شد(275).خوابهاى طلايى

اصولاً وقتى زندگى دو دلداده در كنار يكديگر شروع شود، نسبت به سرنوشت زندگى خويش در آتيه، خوابهاى طلايى مى بينند. هرگونه نگرانى و ناملايماتى را هم كه در اول زندگى براى آنها پيش آيد، به اميد آينده اى خوش، تحمل مى كنند و از همه بالاتر، به آن رشته ى عشق و محبتى كه اين دو قلب را به هم پيوسته، اتكا دارند.

اساساً، آن لحظات اوليه اى كه گوهر دردانه عشق، تازه به