 دست دو دلباخته آمده است، خود بزرگترين عامل خوشى و عيش مراحل اوليه زندگى بشمار مى آيد. عشق بزرگترين وسيله اى است كه دل را با نشاط و انسان را كامياب نگه مى دارد. انسانى كه در كانون دلش، عشق استوار نباشد، در زندگى، اميد ندارد:


    شنيدم عاقلى گفتا به مجنون شنيدم عاقلى گفتا به مجنون

    كه بر خود عشق را بستى به افسون كه بر خود عشق را بستى به افسون

 


    كه عاشق لاغر است و زرد و دلتنگ كه عاشق لاغر است و زرد و دلتنگ

    تو را تن به فربه است و چهره گلرنگ تو را تن به فربه است و چهره گلرنگ

 


    جوابش داد آن دلداده ى عشق جوابش داد آن دلداده ى عشق

    به گرداب فنا افتاده ى عشق به گرداب فنا افتاده ى عشق

 


    مرا اين عاشقى دلكش فتادست مرا اين عاشقى دلكش فتادست

    محبت با مزاجم خوش فتادست محبت با مزاجم خوش فتادست

 


    به طبع آتشين ناخوش نمايد به طبع آتشين ناخوش نمايد

    كه عشق آب است اگر آتش نمايد كه عشق آب است اگر آتش نمايد

 


    چه من در عاشقى چون خاك پستم چه من در عاشقى چون خاك پستم

    كجا از آب عشق آيد شكستم كجا از آب عشق آيد شكستم

 

يك زن و شوهر عادى، اول زندگى خود را شادابتر از مراحل بعدى مى گذرانند؛ براى اينكه عامل نشاط آنها در لحظات اوليه دو چيز است: 1. عشق و محبت، 2. خوابهاى طلايى نسبت به آينده ى زندگى.

عامل اول، چون از شئون جنسى اين زن و مرد سرچشمه گرفته، كم كم حالت عادى به خود مى گيرد و ديگر براى آنها كيفيت فوق العاده اى از نظر خوشى ايجاد نمى كند. علت دوم هم، با پيشامدهاى ناملايم و خلاف انتظار، بكلى از بين مى رود؛ لذا زندگى خانواده هاى معمولى، ابتداى شيرين و انتهاى عادى يا خداى نكرده تلخ و ناگوار دارد.

اين دو عامل- عشق و آرزو- همراه با طلوع اولين آفتاب زندگى زهرا (س) و على (ع)، در كانون خانواده ى جديد بوجود آمد؛ ولى بر عكس تمام زندگيهاى عادى، لحظه به لحظه و آن به آن بر شدتش افزوده مى شد طوريكه روابط عاطفى اين زن و شوهر بعد از 9 سال- در آن لحظات تلخى كه چشمان همسر جوان در دامان شوهر به هم گذارده شد- اگر زيادتر از روز اول نبود، مسلماً كمتر هم نشده بود. رمز آن هم اين بود كه منشأ و سرچشمه ى دو عامل مذكور، در اين زندگى ملكوتى، با منشأ همين دو انگيزه در زندگيهاى معمولى تفاوت داشت:

سرچشمه ى عشقى كه از على (ع) در دل زهرا (س) ايجاد شد، انگيزشهاى جنسى نبود و آرزويى كه اين زن و شوهر در لحظات اوليه ى زندگى نسبت به سرنوشت آينده شان در مغز مى پروراندند، تشكيل يك زندگى مرفه و پرآسايش و تجملاتى نبود.

همچنانكه در صفحات قبل بطور پراكنده اشاره شد، قبل از ازدواج هم در دو مورد، سنبل عشق على (ع) در قلب پاك زهرا (س) شكفته شد:

1. روزى كه بين راه مكه و مدينه، پيكر كوه آساى غلام شجاع اميه، بر اثر يك ضربت شمشير على (ع) از روى اسب نقش بر زمين شد، و تنها اين بازوى توانا توانست براى اولين مرتبه در اسلام، كافر بكشد و از حريم مقدس ناموس رسول اللّه (ص) دفاع كند.

2. هنگامى كه در خلوت پدر نشسته بود و پدرش با استناد به وحى، مراتب و درجات راقيه ى ملكوتى على (ع) را بيان مى فرمود.

خلاصه، زهرا (س) چون على (ع) را دومين موجود عالم هستى در شئون معنوى و نگهبان منحصر بفرد آيين اسلام مى شناخت، او را دوست داشته و به وى عشق مى ورزيد. لذا در طول دوران زندگيش، در مقابل هر فراز از شخصيت ملكوتى و قهرمانى على (ع) كه قرار مى گرفت، اين عشق و محبت در او شكفته تر مى شد؛ و نشاط و شادابى بيشترى در كنار اين شوهر آسمانى احساس مى كرد.

از آن طرف، انگيزه ى عشق و محبتى كه على (ع) نسبت به اين همسر داشت، فقط شخصيت معنوى زهرا (س) بود. اميرالمؤمنين (ع) توجه داشت عشق فوق العاده اى را كه پيغمبر (ص)- موجودى كه از تمام آلايشهاى مادى منزه است و بغير از مبدأ، به هيچ نقطه ى ديگرى توجه ندارد- نسبت به زهرا (س) اظهار مى فرمايد، مسلماً بى جهت نيست، بلكه داراى يك رمز غيبى مى باشد. عشق پيغمبر (ص) به اين دختر، با عشق و توجه او به خدا از يك سنخ است. اين همان عشق خدايى است كه پيغمبر (ص) در جهان ماده براى آن، مظهرى پيدا كرده و آن وجود زهرا (س) است.

على (ع) مى ديد از روزى كه زهرا (س) در خانه وى قدم گذارده، رسول اللّه (ص) طورى به اين دختر اظهار محبت مى كند كه اگر يك پدر عادى تا اين درجه به دختر شوهر كرده ى خود اظهار علاقه بنمايد، ممكن است مورد اعتراض واقع شود.

نافع بن الحمراء مى گويد: «هشت ماه در خدمت پيغمبر (ص) بودم. رسول اللّه (ص) هر روز قبل از اذان صبح، هنگامى كه براى انجام فريضه ى نماز، از منزل خارج مى شد، در بين راه خود تا مسجد، جلوى درب خانه فاطمه (س) مى ايستاد و صدا مى زد: السلام عليكم يا اهل البيت و رحمة اللّه و بركاته، انما يريداللّه ليذهب عنكم الرجس و يطهركم تطهيراً (سلام بر شما اى اهل منزل، خدا با اراده ى تكوينى خود، پليدى را از شما برطرف فرموده و شما را پاك و پاكيزه قرار داده است).

شبانگاهان هم كه براى استراحت، به طرف خانه مى رفت، درب منزل زهرا (س) را به صدا درمى آورد و وارد خانه مى شد؛ صورت مبارك را روى سينه ى دختر مى گذارد و مى گفت: من بوى بهشت را از زهرا (س) استشمام مى كنم. و سپس به خانه مى رفت و استراحت مى فرمود».

اين اظهار محبتهاى شديد پيغمبر (ص) به زهرا (س)، صورت عادى نداشت و معلوم بود اين يك شعبه از همان عشق و فناى سرشار رسول اللّه (ص)، در مقام مبدأ است.

شاهد اين مطلب روايتى است بدين شرح: از امام صادق (ع) سؤال شد:

مراد پروردگار از «ليلةالقدر» در سوره ى مباركه «انا انزلناه فى ليلة القدر» چيست؟

حضرت در جواب فرمود: «الليله فاطمة والقدر اللّه فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك ليلةالقدر» (شب، كنايه از فاطمه است و مراد از قدر، خدا است. هر كس فاطمه (س) را بشناسد، شب قدر را درك كرده).

بر طبق اين فرمايش، فاطمه (س)، شب خدا است و علت اينكه فاطمه (س) در قرآن، به شب خدا تشبيه شده، اين است كه: شب مانند پرده ى سياهى است كه بر روى رنگارنگيهاى دنيا و فريباييها و زيباييهاى ماديت انداخته مى شود؛ موجودات مادى، در شب جلوه اى ندارند و انسان به هر چه نگاه كند، عظمت خالق را مى بيند. وجود زهرا (س) هم، درست مانند شب، جلوه گاه ماديات نبوده، بلكه هر شأنى از شئون زهرا (س)، عظمت خالق را تجلّى مى كند. ماده پرستى و رنگارنگى دنيا، در وجود فاطمه (س) جلوه گرى ندارد. يك موجود ملكوتى مجرد از ريب و رنگهاى مادى است؛ و چون فاطمه مظهر عظمت خدا است، لذا پيغمبر (ص) همان عشق به خدا را متوجه اين دختر فرموده بود. انگيزه ى عشق و محبت فراوان على (ع) نسبت به زهرا (س) نيز، همين شخصيت او بود.

از همان آغاز زندگى اين زن و شوهر، صحبت خوراك و گفتگوى لباس، فرش و دكور منزل، بين آنها مطرح نبود. تمام اين زندگى را معنويت و علم و عبادت تشكيل مى داد. هنگامى كه على (ع) از خارج وارد منزل مى شد، آنچه را كه از پيغمبر (ص) شنيده بود، همچنين عموم مسائل سياسى و نظامى مملكت را- كه مورد گفتگو واقع شده بود- با فاطمه (س) در ميان مى گذارد.

برخى از مواقع، خصوصيا