 ! مرا شب هنگام ، در آن وقت كه ديده ها همه خواب رفته اند، دفن كن (346).

291- ديدن پدر در خواب

حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) در روز آخر از حياتش بر بستر ساده خود افتاده ، و لاغرى و ضعف فوق العاده اى او را از هر سو احاطه كرده و از آن بزرگوار جز اسكلتى و پوست و استخوانى باقى نمانده بود.
ساعتى از ساعات آن روز را خوابيده ، و ظاهرا در آن لحظات ، پدر خويش را به خواب ديد، و شايد كه آن بار اولين و آخرين بارى بود كه حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) پدر بزرگوار خويش را در خواب ديد.
آرى ، ايشان پدر خويش را در قصرى از در سفيد ديد، و وقتى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) چشمش به حضرت فاطمه (سلام الله عليها) افتاد، فرمود: دختر عزيزم ! به سوى من بيا، من مشتاق ديدن تو هستم .
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: به خدا قسم ، من به ديدار شما مشتاق تر و آرزومندترم .
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وى فرمود: تو امشب در نزد من خواهى بود(347).

292- كار در روز آخر

در روز آخر حيات ، حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گاه نشسته و گاه ايستاده به طرف محلى كه در خانه براى شست و شو وجود داشت و در آن آب جمع شده بود، رفت و شروع به شستن لباسهاى اطفال با دستهاى لرزان خود كرد. آن گاه يك يك كودكان را فرا خوانده و شروع به شست و شوى سر آنان با آب و گل سر شور نمود؛ زيرا كه چيزى جز گل سر شور نيافته بود.
على (عليه السلام) در اين هنگام به منزل وارد مى شود كه همسر عزيزش ‍ بستر بيمارى را ترك كرده و به انجام اعمال خانه مشغول است . هنگامى كه به وى نگاه كرد، در خويش رقت قلبى احساس نمود كه وى با اين حالت بيمارى چگونه و چرا مشغول انجام كارهاى مشكلى است كه در موقع سلامت آنها را انجام مى داد؟ پس تعجبى ندارد كه از او علت بلند شدن از بستر و پرداختن به آن كارها را با وجود بيمارى سؤ ال كند؟
ولى حضرت صديقه (سلام الله عليها) با صراحت پاسخ داد: چون امروز آخرين روز عمر من است ، خود برخاستم تا سر و لباس كودكانم را بشويم ؛ زيرا كه آنان به زودى يتيم گرديده و بدون مادر خواهند شد!!

293- گريه فاطمه در زمان رحلت براى على

از جعفر بن محمد، از پدران بزرگوارش (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
هنگامى كه زمان رحلت حضرت فاطمه (سلام الله عليها) رسيد، گريه اش ‍ گرفت . امير مؤمنان على (عليه السلام) از آن حضرت پرسش نمود: اى بانوى من ! چرا گريه مى كنى ؟
فرمود: گريه من براى پيشامدهايى است كه پس از وفات من خواهى ديد.
على (عليه السلام) فرمود: گريه نكن ! به خدا سوگند اين مطالب در راه خدا برايم كوچك است .
آن گاه حضرت زهرا(سلام الله عليها) به او وصيت كرد كه ابوبكر و عمر را در تشييع جنازه اش خبر نكند. على (عليه السلام) نيز اين كار را انجام داد(348).

294- وصاياى فاطمه زهرا

امام صادق (عليه السلام) و او از پدرانش نقل كرده كه فاطمه (سلام الله عليها) هنگام احتضار به امير مؤمنان على (عليه السلام) چنين وصيت كرد:
هنگامى كه از دنيا رفتم ، خودت مرا غسل بده و كفن كن و نماز بر جنازه ام بخوان و در قبر بگذار، و لحد مرا بچين و خاك بر قبرم بريز و سپس بالاى سر، مقابل صورتم بنشين ، و بسيار قرآن بخوان و دعا كن ؛ زيرا آن هنگام ، ساعتى است كه ميت به انس با زنده ها نياز دارد، و من تو را به خدا مى سپارم ، و وصيت مى كنم كه با فرزندانم به نيكى رفتار كنى .
سپس دخترش ام كلثوم را به سينه اش چسبانيد و به على (عليه السلام) فرمود: وقتى اين دختر به حد بلوغ رسيد، اثاثيه خانه از آن او باشد و خداوند پشتيبان او شود(349).

زينب در كنار بستر مادر

نابكاران و كوردلانى كه مى خواستند على (عليه السلام) را به بيعت با خليفه وادارند، آمده بودند تا او را به زور از خانه اش بيرون ببرند. على بيرون نرفت ، زهرا پيش آمد و با ضربات ((مغيره )) و ((قنفذ)) نقش زمين گشت و با بدنى مجروح در بستر بيمارى قرار گرفت . و سرانجام زينب به سوگ مادر نشست (350).
زهرا(سلام الله عليها) چون در بستر مرگ قرار گرفت ، به دختر پنج ساله اش وصيت كرد: ((هرگز از دو برادرت جدا مشو. پيوسته با آنان باش و از آنان نگهدارى كن . براى آنها به جاى من مادر باش (351).))
زينب به چشم خود ديد كه چگونه پدرش جسم پاك مادر را غسل داده و چگونه اشك مى ريزد، چه سان ناتوان شده و از خدا صبر و بردبارى مى طلبد؟!
هنگام دفن مادر، كه به نظر مى رسد در خانه انجام گرفت ، با چشم تيزبين مى ديد كه زهرا را زير خاكها پنهان مى كنند، و با ياد نمودن رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از ستم امت و ستمگران رياست طلب شكوه مى كنند(352).
زينب با ديدن چنين مناظرى رو به سوى قبر پيامبر كرد و گفت : با مرگ مادر جاى خالى تو براى ما محقق شد، و ديگر ديدار ممكن نيست (353).

296- وصيت فاطمه به دخترش زينب

آن روز، چهار ساله گلستان عصمت و عفاف در كنار بستر مظلومه تاريخ ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها)، همراه اسماء بنت عميس زانوى غم را بغل گرفته و خيره خيره بر چهره تكيده مادر نگاه مى كرد.
مادر از او خواست كه نزديك بستر آيد. سپس به او دو امانت گرانبها سپرد و فرمود: ((دخترم زينب ! دو بقچه اى كه به تو مى سپارم ، يكى از آنها متعلق به دختر ابوذر غفارى است و ديگرى مال خودت ، كه در آن پيراهنى براى حسين است . اما بدان هرگاه كه او، اين پيراهن را از تو طلب نمايد، وقت وصل و همراهى شما سر رسيده و حسين براى شهادت مهيا مى گردد.))
فاطمه (سلام الله عليها) رو به اسماء نمود و فرمود: ((من اندكى به خواب مى روم . لحظاتى بعد سراغم بيا و مرا صدا نما. اگر جواب تو را ندادم ، برو على و اولادم را مطلع كن كه زهرا از دنيا رخت سفر بربسته است .))
سپس مشغول خواندن سوره يس گشت : ((يس ، والقرآن الحكيم ...)).
اسماء لحظاتى بعد زهرا(سلام الله عليها) را صدا مى زند؛ اما چيزى نمى شنود و در مى يابد كه دختر پيغمبر از دنيا چشم فرو بسته است .
زينب بعد از سكوت مادر با حالت صيحه و گريه خود را بر بدن مطهر او مى اندازد و صدا مى زند و مى گويد: ((مادر! سلام ما را به جدمان رسول خدا برسان . مادر! گويى ما امروز رسول خدا را از دست داديم . مادر(354)!...))

297- وصيت به بخشيدن همه اموال


زيدبن على بن الحسين (عليه السلام) مى گويد: حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) وصيت كرد كه تمام اموال نقدينه اش را بين بنى هاشم و بنى عبدالمطلب تقسيم كنند و حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) اين كار را كرد و طبق وصيت او عمل نمود(355))).

298- ملاقات زنان مدينه از فاطمه

بنا بر برخى از روايات و تواريخ ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بيش از نود روز پس از پدر نزيست . اگر چه برخى ديگر از تواريخ مدتى كمتر از اين ذكر كرده اند. اما در همين مدت كوتاه نيز، وى همواره اندوهگين و ماتم زده و بيمار بود.
گروهى از زنان مهاجر و انصار به ديدارش آمدند تا از او عيادت كنند، آنان به او گفتند: سلام بر تو اى دختر رسول خدا! چگونه شب را به روز آوردى ؟
پاسخ داد: به خدا سوگند، شب را در حالى به روز آورده ام كه دنياى شما در نظرم ناخوشايند است و بر مردان شما خشمگينم . تا آنان را فرو بردم ،