 آن قدر كال و نارس بودند كه فورا از دهانم بيرون افكندمشان . از وقتى به باطن آنها پى بردم ، از ايشان بيزار و آزرده شدم . پس زشتى و پليدى باد بر سست راءيان و ياوه گويان و بزدلان . چه بد است آنچه براى خودشان پيشاپيش فرستادند، كه خداوند بر ايشان خشم خواهد گرفت و در عذاب او جاودانه خواهند زيست . ناگزير زمام خلافت را به گردن ايشان افكندم و دشواريهاى آن را به خودشان وانهادم . پس بريده باد بينى و گوش مردم ستمكار! آخر اينان براى چه خلافت را از ابوالحسن باز داشتند؟ به خدا سوگند، آنان جز به خاطر ترس از شمشير و نيز جنگاورى وى و شجاعتهاى او در راه خدا از او كينه به دل ندارند.
به خدا سوگند، اگر زمام مركب خلافت را كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به دست او سپرده بود، در دست او مى گذارند و از وى دفاع و پيروى مى كردند، به خوبى آن را مهار مى كرد، آن گاه به نرمى و راحتى ، آنان را به راهشان مى برد و هدايت مى كرد، كه او پايگاه استوار رسالت و اساس مستحكم نبوت ، مهبط روح الامين و در كار دنيا و آخرت خبير بود. هشدار، كه اين خسارتى آشكار بود. به خدا سوگند اگر خلافت بدو سپرده مى شد، نه مركب خسته و مجروح مى شد نه راكب به ستوه مى آمد، آنان را به درستى به سرچشمه گوارا و زلال رستگارى مى رساند و بركات از آسمان و زمين برايشان فرو مى باريد. به زودى خداوند بدان چه كرده اند آنان را خواهد گرفت .
بياييد و گوش فرا دهيد! تا اين روزگار شگفت را به شما بنمايانم ، و اگر پس از اين حادثه به شگفت آيند ايشان را چه سود؟ به كدام تكيه گاه پشت دادند يا به كدامين ريسمان دست آويختند؟ چه بد ياور و چه بد همنشينى و همراهى برگزيدند، و ستمگران چه بد عوضى براى خود گرفتند!
پرهاى كوتاه را به جاى شاهپرها گرفتند و اسب درمانده را به جاى اسب رهوار برگزيدند، و دنباله رو را به جاى امام پذيرفتند، افسوس بر قومى كه خيال مى كنند كار نيك انجام مى دهند! بدانيد اينان تبهكارانند. آيا كسى كه به سوى حق رهنمود مى شود، سزاوارتر است كه پيروى شود، چه سان داورى مى كنيد؟
اينك روزگار آبستن است ، پس بنگريد تا چه مى زايد!. آن گاه قدح هاى بزرگ بياوريد و آنها را از خون تازه و زهر كشنده پر كنيد. آن گاه است كه بيهوده كاران به زيان مى افتند و آيندگان كه از پى ما مى آيند بدان چه اينان كرده اند، آگاه خواهند شد. پس بر اين عاقبت موحش هولناك دل خوش ‍ داريد و با خاطرى آسوده بخوابيد، مژده باد بر شما شمشيرهاى بران و خودكامگى هاى ستمگران و آشوبهاى هميشگى و فراگير. پس كشت و محصول شما كم و اندك است .
افسوس بر آنان ! دريغا كه خبرها بر آنان پوشيده شد، آيا ما مى دانيم شما را بدان پاى بند كنيم ، در صورتى كه شما خود آنان را ناخوش ‍ مى داريد(356)؟ز:شهادت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)

299- خبر شهادت فاطمه در معراج

امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است كه چون پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به معراج بردند، خداوند به او وحى كرد: من تو را در سه چيز امتحان كنم تا ببينم كه صبر تو چگونه است ؟
حضرت فرمود: تسليم امر تو هستم و مرا حول و قوتى نيست مگر به تو. و پرسيد آن سه چيز كدام است ؟
حق تعالى ندا فرمود:... اما قتل و كشته شدن اهل بيت تو بعد از تو... اما دختر تو فاطمه ، بر او ظلم نمايند و او را از حقش محروم كنند و او را بزنند، چندان كه طفلى كه در رحم دارد سقط شود و بدون اجازه وارد خانه او شوند و خوارى خانه او را فرا گيرد و سرانجام از شدت درد همان ضربت به شهادت برسد(357).

300- آخرين لحظات عمر

ساعت احتضار فرا رسيد. در اين هنگام پرده برداشته شد و حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) نگاهى تند و عميق افكند و فرمود: سلام بر جبرئيل ، سلام بر رسول خدا، پروردگارا! مرا با پيامبرت محشور كن و در رضوان خود و جوار رحمت و خانه ات دارالسلام مسكن و ماءوا ده .
آن گاه فرمود: آيا آنچه را كه من مى بينم شما هم مى بينيد.
گفتند، شما چه مى بينى ؟
فرمود: اين موكب هاى اهل آسمانها است و اين هم جبرئيل است ، و اين هم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه مى فرمايد: دختر عزيزم ! پيش من آى ؛ زيرا آنچه در پيش دارى ، براى تو بهتر خواهد بود.
آن گاه چشمان خويش را باز كرد...و فرمود: و سلام بر تو اى قابض ارواح ! زود مرا قبض روح كن و اذيتم مكن .
سپس فرمود: پروردگارا! به سوى تو مى آيم ، نه به سوى آتش .
پس چشمهايش بسته شد، دستها و پاهاى خود را دراز كرده و از دنيا رفت (358).

301- درد دل فاطمه با اسماء

مرحوم اربلى در كتاب ((كشف الغمه )) روايت كرده كه گويد:
فاطمه (سلام الله عليها) پس از پدر خود چهل روز زنده بود، چون هنگام مرگش فرا رسيد به اسماء فرمود: جبرئيل براى پيغمبر كافورى از بهشت آورد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را سه قسمت كرد: يك قسمت را براى خود و قسمتى را نيز براى على و يك ثلث آن را نيز براى من گذارد كه وزن آن به اندازه چهل درهم بود. اكنون آن را - كه در فلان جا است - نزد من حاضر كن ، و آن گاه جامه اش را بر سر كشيد و فرمود: ساعتى صبر كن ، آن گاه مرا صدا بزن و اگر ديدى پاسخ تو را ندادم ، بدان كه من از دنيا رفته و به پدر خود ملحق گشته ام .
اسماء ساعتى صبر كرد، آن گاه پيش من آمده و صدا زد:
يا بنت محمد المصطفى ! يا بنت اكرم من حملته النساء! يا بنت خير من وطى الحصا! يا بنت من كان من ربه قاب قوسين او ادنى ! اى دختر مصطفى ! و اى دختر آن كسى كه زنان گرامى تر از او حمل نكردند! و اى دختر آن كس كه بهتر از او كسى قدم روى خاك نگذارد! و اى دخت آن كسى كه مقام قرب او نسبت به پروردگارش قاب قوسين او ادنى بود!.
و چون ديد پاسخى نمى شنود، دست دراز كرد و پارچه را از روى صورت فاطمه برداشت و مشاهده نمود كه از دنيا رفته است !
اسماء خود را روى زهرا(سلام الله عليها) انداخته او را مى بوسيد و مى گفت : فاطمه جان ! وقتى نزد پدرت رفتى ، سلام اسماء دختر عميس را به او برسان (359).

302- حسن و حسين ، كنار جنازه مادر

اسماء پس از وفات فاطمه زهرا(سلام الله عليها) گريبانش را پاره كرد و سراسيمه از خانه بيرون آمد، حسن و حسين (عليه السلام) را در بيرون خانه ملاقات كرد.
آنها گفتند: مادر كجاست ؟
اسماء، سخنى نگفت . آنها به سوى خانه روانه شدند و ديدند كه مادرشان رو به قبله دراز كشيده ، حسين (عليه السلام) مادرش را حركت داد. ناگهان دريافت كه مادرش از دنيا رفته است به برادرش حسن (عليه السلام) رو كرد و گفت : اى مادرم ! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد. آجرك الله فى الوالدة .
امام حسن (عليه السلام) خود را به روى مادر انداخت ، گاهى او را مى بوسيد و گاهى مى گفت : اى مادرم ! با من سخن بگو، قبل از آن كه روح از بدنم خارج شود.
امام حسين (عليه السلام) پيش آمده و پاهاى مادر خويش را مى بوسيد و مى گفت : مادرم ! من پسرت حسين هستم ، قبل از آن كه قلبم شكافته شود و بميرم ، با من سخن بگو(360).

303- گزارش به على (عليه السلام)

اسماء به حسن و حسين (عليه السلام) فرمود: برويد نزد پدرتان على (عليه السلام)، و وفات مادرتان را به او خبر دهيد. حسن و حس