ين (عليه السلام ) از خانه بيرون آمدند، در حالى كه فرياد مى زدند: يا محمداه ! يا احمداه ! اليوم جد دلنا موتك اذ ماتت امنا؛ آه ! اى محمد! امروز مصيبت فقدان تو براى ما تجديد شد، چرا كه مادرمان از دنيا رفت )).
سپس حسن و حسين (عليه السلام) وارد مسجد شدند، على (عليه السلام) در مسجد بود. آنها شهادت فاطمه (سلام الله عليها) را به او خبر دادند. على (عليه السلام) از اين خبر چنان دگرگون شد كه بى حال افتاد، آب به صورتش پاشيدند، وقتى حالش خوب شد، با ندايى جانسوز فرمود:
بمن العزاء يا بنت محمد كنت بك اتعزى ففيم العزاء من بعدك ؛ اى دختر محمد! به چه كسى خود را تسليت بدهم ، تا زنده بودى مصيبتم را به تو تسليت مى دادم ، اكنون بعد از تو چگونه آرام بگيرم (361)؟

304- على بر سر پيكر فاطمه

على (عليه السلام) بعد از شنيدن خبر جانسوز مرگ فاطمه (سلام الله عليها) به سرعت وارد منزل شد، ديد فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در بستر خود خوابيده و يك قطيفه مصرى روى خود كشيده است .
على (عليه السلام) او را صدا زد، جوابى نشنيد. به طرف راست و چپ فاطمه رفت ، صديقه را صدا كرد، اما جواب نشنيد. عباى خود را كنار گذاشت ، عمامه را برداشت ، دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(سلام الله عليها) را در دامن خود نهاد را در دامن خود نهاد و صدا نمود: يا زهرا! يا زهرا!... اما فاطمه سخنى نگفت . اميرالمؤمنين گفت : اى دختر محمد! جوابى نشنيد... گفت : يا فاطمة ! كلمينى ؛ اى دختر پيغمبر! با من صحبت كن ))، من على پسر عموى تو هستم .
حضرت مى فرمايد: فاطمه (سلام الله عليها) چشمش را باز كرد، (يعنى قبل از مرگ كامل كه بنا بر علم امروز مدتى طول مى كشد، به درخواست مقام ولايت و قدرت لايزال الهى ، فاطمه حيات مجدد يافت ) و به صورت على (عليه السلام) نگريست و به گريه افتاد.
سپس سخنانى با يك ديگر در ميان گذاشتند و بعد از مدتى كوتاه ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از دنيا رفت (362).

305- بخشش پيراهن در شب عروسى

على (عليه السلام) از زهرا(سلام الله عليها) زمان رحلت پرسيد: در اين دستمال بسته چيست ؟
آن را گشود، ديد پارچه اى ابريشمى و سبز است و در آن پارچه كاغذ سفيدى است كه بر روى آن چيزهايى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسن ! هنگامى كه پدرم مرا به همسرى تو در آورد، در شب عروسى دو پيراهن داشتم ؛ يكى نو و ديگرى كهنه و وصله دار. سر نماز بودم كه كسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى خاندان نبوت و معدن خير و جوانمردى ! مردم عادت دارند كه براى خوردن به منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پيراهن كهنه اى داريد، من نيازمند آن مى باشم ؛ زيرا مردى فقيرم . اى خاندان حضرت محمد! فقير شما برهنه است .
من پيراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس كهنه را پوشيدم . صبح كه با لباس كهنه در حضور تو بودم رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نداشتى ، چرا آن را نپوشيدى ؟ گفتم : اى پدر! آن را به سائلى صدقه دادم . فرمود: بسيار كار خوبى كردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشيدى و لباس كهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفيق شامل تو مى شد. عرض كردم : اى رسول خدا! به تو هدايت يافته و به تو اقتدا كرديم ؛ هنگامى كه با مادرم خديجه ازدواج كردى ، هر آنچه را كه به تو داده بود، در راه خدا انفاق كردى تا حدى كه سائلى به تو رسيد و تو پيراهن خود را به او دادى و حصير بر خود پوشيدى . جبرئيل نازل شد اين آيه را آورد: و لاتبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(363).
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) گريست و مرا به سينه اش ‍ چسباند، جبرئيل نازل شده و گفت : خداوند سلام رسانده و مى فرمايد: به فاطمه سلام برسان و به او بگو، هر چه مى خواهى طلب كن و اگر هر آنچه در آسمان و زمين است بخواهى به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده كه من او را دوست مى دارم . به من فرمود: دخترم ! پروردگارت به تو سلام رسانده ، مى گويد: هر آنچه مى خواهى طلب كن . عرض كردم : پدر جان ! لذت خدمتگزارى او مرا از سؤ ال كردن از او باز داشته است ، من نيازى جز نگاه كردن به چهره بزرگوارانه او در بهشت برين ندارم . فرمود: دخترم ! دستهايت را بالا بياور. من دستهايم را بالا بردم و حضرت نيز دستهايش را بالا برده ، گفت : خداوندا! امتم را ببخشاى ، و من آمين مى گفتم .
جبرئيل پيامى از سوى خداوند متعال آورد كه خداوند مى فرمايد: من آن عده از گنهكاران امت تو را كه در دلشان محبت فاطمه و مادرش و شوهرش و فرزندانش را داشته باشند، بخشودم . فرمود: من در اين باره سندى مى خواهم . خداوند به جبرئيل دستور داد ديبايى سبز و ديبايى سپيد بياورد كه بر روى آن نوشته شده است : كتب ربكم على نفسه الرحمة (364).
جبرئيل و ميكائيل و حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر آن گواهى داده و امضا كردند.
حضرت فرمود: دخترم اين نوشته در اين بسته است ، روز وفاتت كه رسيد، وصيت كن در قبرت بگذارند. روز قيامت كه مردم سر از قبر بر دارند و گناهكاران مسلم و حتمى شدند و آنان را به سوى دوزخ بكشانند، اين امانت را تسليم من كن تا آنچه را خداوند بر من و تو ارزانى داشته ، از خداوند بخواهم . تو و پدرت براى جهانيان رحمت هستيد.

306- وصيت نامه فاطمه

وقتى على بن ابى طالب (عليه السلام) به بالين حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نشست و پرده را از روى صورت وى برداشت ، ديد آن حضرت وصيت نامه اى نوشته است به اين مضمون :
((بسم الله الرحمن الرحيم
((اين آن چيزى است كه فاطمه دختر پيغمبر خدا وصيت مى كند. او شهادت به وحدانيت خداوند مى دهد و شهادت مى دهد كه پيغمبر اكرم بنده خدا و فرستاده او است و اين كه بهشت حق است و جهنم حق است و قيامت كه شكى در آن نيست خواهد آمد و خداى تعالى مردم را از قبرها در روز قيامت زنده مى كند.
((اى على ! من فاطمه دختر محمدم ، خداى تعالى مرا با تو همسر قرار داد تا در دنيا و آخرت مال تو باشم ، تو به من از ديگران سزاوارترى كه امور مرا عهده دار باشى . مرا در شب حنوط كن و در شب غسلم بده و كفن كن و نماز بخوان و مرا در شب دفن كن و به احدى جريان را نگو و با تو وداع مى كنم و تو را به خدا مى سپارم و به فرزندان من تا روز قيامت سلام مرا برسان .))

307- سوگوارى زينب هنگام رحلت مادر

صاحب كتاب ناسخ التواريخ مى نويسد: به هنگام رحلت حضرت زهراى اطهر(سلام الله عليها) زينب در حالى كه چادرش بر زمين كشيده مى شد، جلو آمده و فرياد زد: اى پدر، اى رسول خدا! هم اكنون محروميت ديدار تو برايمان معلوم گرديد و شناخته شد.
علامه مجلسى اين روايت را از ((روضه )) نقل مى كند:
ام كلثوم بيرون آمد، در حالى كه چادرى بر سر افكنده بود كه قسمت پايين آن بر زمين كشيده مى شد و پيراهنى بر تن كرده كه اندامش را پوشيده بود، صدا مى زد: اى بابا، اى رسول خدا! هم اكنون به راستى تو را از دست داديم ، به طورى كه ديدارى ديگر نخواهد بود(365).

308- اجازه ملاقات ندادن به عايشه

ابن عبدالبر نوشته است : چون دختر پيغمبر زندگانى را بدرود گفت ، عايشه خواست به حجره او بر