تم به جوش آمد و قلبم درد گرفت و گريه گلويم را گرفت .
فرمود: به حقى كه بر گردنت دارم جلو بيا و بخور.
جلو رفتم و از خرما خوردم ، آن گاه فرمود: اكنون چه حادثه اى ديدى ؟
عرض كردم : در راه مى آمدم ، يكى از ماءمورين حكومت را ديدم كه بر سر زنى مى زند و او را به سوى زندان مى برد، و او با صداى بلند مى گويد: پناه مى برم به خدا و رسولش و به غير خدا و رسول ، به هيچ كس پناه نمى برم
امام صادق (عليه السلام) فرمود: چرا آن زن را مى زد و به زندان مى برد؟
عرض كردم : از مردم شنيدم كه پاى آن زن لغزيد و به زمين افتاد، و گفت : ((اى فاطمه ! خداوند آنان را كه به تو ظلم كردند، از رحمت خويش دور سازد!)) گماشتگان حكومت او را دستگير كرده و زدند.
آن حضرت تا اين سخن را شنيد از خوردن خرما دست كشيد و گريه كرد.
به گونه اى كه دستمال و محاسن شريف و سينه اش از اشك چشمانش تر شد.
سپس فرمود: اى بشار! برخيز با هم به مسجد سهله برويم و براى نجات و آزادى آن بانو، دعا كنيم و از خدا بخواهيم كه او را حفظ كند (تا آخر داستان ).
به راستى وقتى كه امام صادق (عليه السلام) با شنيدن حادثه ناگوارى كه براى يك بانوى شيعه فاطمه (سلام الله عليها) رخ داده ، چنين دگرگون مى شود، پس چگونه خواهد شد كه اگر جريان مصايب مادرش فاطمه (سلام الله عليها) را براى او نقل كنند؟ كه ظالمى به صورت آن حضرت سيلى زد كه گويى نگاه مى كنم به گوشواره اش كه بر اثر شدت ضربت سيلى ، شكسته و جدا شده است (383).

323- مباح بودن خون عمر و ابوبكر

ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه خود گويد:
((هبار بن اسود)) روز فتح مكه نيزه اى حواله هودج زينب دختر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) كرد و او ترسيد و فرزند خود را سقط كرد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خون او را مباح دانست . من اين تاريخ و نقل را نزد استادم ((ابو جعفر نقيب )) خواندم ، او گفت : وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خون ((هباربن اسود)) را براى ترساندن و در نتيجه به سقط جنين منجر شدن بى ارزش و مباح دانست ، اگر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) زنده بود، خون كسى كه فاطمه (سلام الله عليها) را ترساند و فرزندش را سقط كرد، را نيز مباح مى كرد(384).

324- عاقبت ظلم كنندگان به فاطمه

محمد بن ابوبكر مى گويد: هنگام مرگ ابوبكر، عمر بر بالين او بود. عمر با برادرم از اتاق خارج شدند تا براى نماز وضو بگيرند. پس از رفتن آنان سخنانى از پدرم شنيدم كه اينان نشنيده بودند. وقتى اتاق خلوت شد به او گفتم : اى پدر بگو: ((لا اله الا الله )). گفت : ابدا آن را نخواهم گفت ، بلكه قدرت ندارم آن را بگويم تا داخل تابوت شوم !
وقتى اسم تابوت به ميان آمد، گمان كردم هذيان مى گويد، گفتم ، كدام تابوت را مى گويى ؟
گفت : تابوتى از آتش با قفل آتشين قفل شده است . دوازده نفر در آن جا هستند كه من و اين رفيقم از جمله آنها هستيم .
گفتم : عمر را مى گويى ؟
گفت : آرى ، و ده نفر ديگر در چاهى از جهنم هستيم . بر در آن چاه سنگ بزرگى است كه وقتى خدا اراده كند جهنم شعله ور شد، آن سنگ را بر مى دارد!
محمد بن ابوبكر مى گويد: به پدرم گفتم هذيان مى گويى ؟
گفت : نه به خدا، هذيان نمى گويم . خداوند ابن صهاك (عمر) را لعنت كند! او مرا از ذكر خدا باز داشت ، بعد از آن كه به من رسيده بود. بد رفيقى بود عمر، خداوند او را لعنت كند، صورت مرا به زمين بچسبان .
من صورت پدرم را به زمين چسبانيدم ، و او به طور دايم ((واى و ويل )) مى گفت تا چشمانش را بست .
عمر داخل منزل شد و گفت : آيا بعد از رفتن من ابوبكر چيزى گفت ؟
كلماتى كه پدرم گفته بود به وى گفتم .
عمر گفت : خداوند خليفه پيامبر(ابوبكر) را رحمت كند. اين موضوع را پنهان كن ، چون اينها هذيان است ! شما خانواده اى هستيد كه به هذيان گفتن در حال مرض معروفيد.
عايشه به عمر گفت : تو راست مى گويى !!
همه حاضرين گفتند: هيچ يك از شما اين سخن را به گوش كسى نرساند تا پسر ابوطالب و خاندانش ما را سرزنش كنند(385).

325- زيارت نامه حضرت زهرا (سلام الله عليها)

به سند معتبر از امام جواد(عليه السلام) منقول است كه به يكى از سادات فرمود: چون به سوى قبر جده فاطمه (سلام الله عليها) مى روى بگو:
يا ممتحنة امتحنك الله الذى خلقك قبل ان يخلقك : فوجدك لما امتحنك صابرة و زعمنا انا لك اولياء و مصدقون و صابرون لكل ما آتانا به ابوك ، صلى الله عليه و آله و اتانا به وصيه فانا نسئلك ان كنا صدقناك الا الحقتنا بتصديقنا لهما لنبشر انفسنا باءنا قد طهرنا بولايتك (386).
سيد بن طاووس مى گويد: در زيارت مى گويى :
السلام عليك يا سيدة النساء العالمين . السلام عليك يا والدة الحجج على الناس اجمعين . السلام عليك ايتها المظلومة المونوعة حقها)).
بعد مى گويى :
اللهم صل على امتك و ابنة نبيك و زوجة وصى نبيك صلوات تزلها فوق زلفى عبادك المكرمين من اهل السموات و اهل الارضين .
به تحقيق روايت شده است كه هر كس به اين كلمات فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را زيارت كند و از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند از گناهانش در گذرد و او را به بهشت برد(387).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:766.txt">الف : معجزاتى از فاطمه زهرا (س)</a><a class="text" href="w:text:767.txt">ب : كراماتى از فاطمه زهرا (س)</a></body></html>الف : معجزاتى از فاطمه زهرا(سلام الله عليها)

326- اقرار به رسالت پدر در شكم مادر

وقتى كه كفار از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) انشقاق قمر را خواستند، زمانى بود كه خديجه (سلام الله عليها) به فاطمه (سلام الله عليها) حامله بود و خديجه از اين سؤ ال كفار ناراحت شده و گفت : زهى تاءسف براى كسانى كه محمد را تكذيب مى كنند! در حالى كه او فرستاده پروردگار من است .
پس فاطمه (سلام الله عليها) از شكم مادرش صدا كرد: اى مادر! نترس و محزون نباش ، زيرا خدا با پدر من مى باشد.
پس وقتى كه مدت حمل خديجه (سلام الله عليها) تمام شد و موقع حمل رسيد، خديجه فاطمه (سلام الله عليها) را به دنيا آورد و او به نور جمال خود تمام جهان را روشن و منور ساخت (388))).

327- سخن گفتن در رحم مادر

فاطمه (سلام الله عليها) در رحم مادرش خديجه (سلام الله عليها) سخن مى گفت و آرام بخش و تسكين خاطر او بود، خديجه (سلام الله عليها) در پاسخ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه پرسيد با كه سخن مى گويى ؟ گفت : الجنين الذى فى بطنى يحدثنى و يونسنى ؛ فرزندى كه در رحم دارم ، با من سخن مى گويد و مونس من است )). كسى كه جبرئيل به دختر بودنش خبر مى دهد: يخبرنى آنها انثى (389).

328- بركت غذا

على (عليه السلام) مى فرمايد: روزى به بازار رفتم ، يك درهم گوشت و يك درهم ذرت خريدم و به خانه آوردم . فاطمه (سلام الله عليها) مشغول پختن آن شد. وقتى كه آماده نمود، فرمود: اى كاش ! مى رفتى پدرم را دعوت مى كردى .
من رفتم و ديدم حضرت رسول ، خوابيده و مى گويد: از گرسنگى در حال خواب ، به خدا پناه مى برم .
گفتم : يا رسول الله ! نزد ما غذايى هست .
پس دستش را به من داد و آمديم و چون به خانه رسيديم ، به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: غذا را بياور. فاطمه نيز غذا را در ديگى گذاشته خدمت پيامبر (صل