ب حضرت صديقه طاهره ، زهراى اطهر (سلام الله عليها) را ديدم ، به من فرمود: شيخ محمد رضا! فورا خودت را به پسرم ((سيد يحيى )) برسان و او را نجات بده كه اگر دير كنى ، كشته خواهد شد(409).

344- سوگند دادن امام رضا به جان فاطمه

دو برابر، يكى نيكوكار و ديگرى بد رفتار بود كه مردم از دست و زبان آن برادر بد، ناراحت بودند و به برادر ديگرش شكايت مى كردند؛ تا اين كه برادر نيكوكار قصد زيارت حضرت رضا (عليه السلام) به همراه جماعتى داشت .
برادرى هم كه بد بود، همراه با زائران حضرت على بن موسى الرضا(عليه السلام) قصد رفتن به مشهد را كرد. ولى طبق عادت هميشگى اش زوار امام رضا(عليه السلام) را اذيت مى كرد، تا در يكى از منزلهاى وسط راه مريض شد و از دنيا رفت . همه از فوت او خوشحال شدند، ولى برادر خوب به خاطر غيرت برادرى ، او را غسل و كفن كرد و همراه خود آورد و در حرم امام هشتم (عليه السلام) طواف داد و دفن كرد.
شب شد در عالم رؤ يا برادر را در باغى بسيار مجلل با لباسهاى استبرق در كمال شادى و نعمت ديد. پرسيد: چه شد كه به اين مرتبه و مقام رسيدى ؟ تو كه داراى اعمال نيك نبودى . گفت : اى برادر وقتى قبض روح شدم ، جانم را به سختى گرفتند، هنگام غسل ، آب براى من آتش ، و كفن پاره اى از آتش حتى مركب من آتش و دو ملك هم با عمود آتشين مرا عذاب مى كردند. تا به صحن مطهر حضرت رضا (عليه السلام) كه رسيديم ، آن دو ملك دور شدند و عذاب از من برداشته شد. همين كه مرا وارد حرم كردند، ديدم حضرت رضا (عليه السلام) بر بلندى نشسته اند و توجه به زوار خود دارد. من از حضرتش درخواست شفاعت كردم .
پوزش طلبيدم ، به من عنايتى نفرمودند. همين كه مرا بالاى سر حضرت بردند، پيرمرد نورانى ديدم ، به من فرمود: برو از حضرت طلب شفاعت كن ، و الا اگر تو را از اين حرم بيرون ببرند، همان عذاب است . گفتم : اى پيرمرد، من از امام رضا(عليه السلام) كمك طلبيدم ، حضرت اعتنايى نكردند. فرمود: ((او را به حق مادرش زهرا(سلام الله عليها) قسم بده )) كه هرگز از در خانه اش رد نخواهى شد. اين مرتبه كه امام رضا (عليه السلام ) را به حق مادرش زهرا (سلام الله عليها) قسم دادم ، آن دو ملايكه عذاب رفتند و دو فرشته رحمت آمدند، مرا به اين مقام و نعمت رسانيدند(410).

345- نجات فرزند بنا

در حال طواف مردى را ديدم كه دامن كعبه را گرفته : و هو يستغيث و يبكى و يتضرع ؛ گريه كنان در حال تضرع و استغاثه بود.
از او پرسيدم : چرا اين قدر ناراحتى ؟
گفت : از بنايانى هستم كه منصور مرا به ساختن عمارت بغداد وادار كرد. جريانى برايم پيش آمد كه اميدوارم تا زنده ام ، براى احدى نگويى . شبى منصور مرا طلبيد و گفت : اين شصت نفر فرزندان على (عليه السلام) را بايد تا صبح در وسط ديوار بگذارى و من پنجاه و نه نفر آنها را در ميان ستونها قرار دادم . آخرين نفر آنان ، ديدم پسرى است مانند قرص ماه ، نور از صورتش متصاعد است ، و هنوز در چهره اش مويى نروييده و دو قطعه گيسوانى دارد كه روى دو كتف او قرار گرفته است ، و مانند زن بچه مرده اشك مى ريزد و ناله مى كند. از او جريان حال را پرسيدم . فرمود: براى كشته شدن خود گريه نمى كنم ، گريه ام براى اين است كه مادر پيرى دارم كه جز من فرزندى ندارد، يك ماه بود كه مرا در خانه حبس كرده بود، هرگاه مى خواست به خواب رود تا دست بر گردن من نمى انداخت ، به خواب نمى رفت . مى بايست يك دستش در زير سر من و دست ديگرش ‍ روى سينه من باشد.
گهى يك دست او زير سر من 	  	نوازش داد روح و پيكر من
گهى بر گردنم افكنده دستش 	  	به تسكين دل شعله ور من

تا ديروز مادرم از خانه برون رفت ، من هم از خانه بيرون آمدم . ماءموران خليفه مرا گرفتند و به اين جا آوردند. گريه ام براى اين است كه بر خلاف گفته مادرم عمل كردم و او را ناراحت ساختم . او اكنون از وضع من خبر ندارد و نمى داند بر سر من چه آمده است ؟ از خدا براى خود و مادرم صبر طلب مى كنم .
تا اين سخنان را از زبان اين غلام شنيدم ، گفتم واى بر حال تو، به خاطر به چنگ آوردن دنيا، عذاب آخرت را براى خود خريدى . تصميم گرفتم براى رضاى خدا كار نيكى به جاى آورم ، نزد فرزندم آمدم و قضيه را با او در ميان گذاشتم و به او گفتم : اى پسرم ! تو را به جاى او در ميان ديوار بگذارم ، به طورى كه آزارى به تو نرسد و شبانه بدون شك تو را بيرون خواهم آورد.
گفت : اى پدر! آنچه مى خواهى انجام بده ، من هم در اين جهت صبر خواهم كرد.
بالاخره گيسوان آن غلام علوى را بريدم و صورتش را با سياهى ته ديگ سياه كردم و لباس كهنه بچه بنايان را به او پوشاندم و پسر خود را در ميان ديوار گذاشتم و آن غلام علوى را در گوشه اى پنهان كردم . گفتم : در اين مكان باش تا شب تو را به منزلت برسانم . ولى من از دو جهت ناراحت بودم : يكى اگر منصور مطلع شود با من چه خواهد كرد و ديگر اگر همسرم ، سراغ فرزندم را بگيرد چه جواب دهم ؟ غرض در يك حالت بى هوشى افتاده بودم .
ناگهان ديدنم كنيزم مرا صدا مى زند كه شما را در خانه مى خواهند. به كنيز گفتم : برو ببين كوبنده در كيست ؟
كنيزم رفت و در مراجعت گفت : كوبنده در مى گويد: من فاطمه ، دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستم ، به مولاى خود بگو بيايد و پسرش را بگيرد و فرزند ما را به ما رد كند.
آمدم در خانه پسرم را بدون هيچ گونه صدمه و ناراحتى ، تحويل گرفتم و جوان علوى را به او واگذار كردم .
سرانجام توبه كردم و از شهر فرار نمودم و منصور وقتى از حالم باخبر شد، به تعقيب من پرداخت و تمام اموالم را تصاحب كرد(411).

346- توسل امام باقر به فاطمه

حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) هر گاه تب طاقتش را مى ربود، آب خنكى طلب مى كرد و وقتى كه آب به دستش مى رسيد و جرعه اى از آن را مى نوشيد، لحظه اى از نوشيدن باز مى ماند و سپس با صداى بلند به حدى كه بيرون خانه نيز شنيده مى شد از ته دل مادرش زهرا (سلام الله عليها) را صدا مى كرد و مى فرمود: ((فاطمه ! اى دختر رسول خدا)). و بدين گونه خود را از سور تب تشفى مى داد و بر خويش مرهمى مى نهاد و جان و روح خود را با ياد محبوب و توسل به آن حضرت آرام و عطر آگين مى نمود(412).

347- توسل امام جواد به فاطمه

امام جواد (عليه السلام) هر روز هنگام زوال به مسجد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رفته و پس از سلام و صلوة بر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به سراغ خانه مادرش زهرا (سلام الله عليها) كه در همان نزديكى قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است مى رفت و كفشها را در آورده و با نهايت ادب و خضوع داخل خانه شده و در آن جا نماز و دعا مى خواند و دقايقى طولانى به عبادت مشغول مى شد. و هرگز ديده نشد به زيارت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) برود و سراغ مادرش را نگيرد(413).
و نيز از زيارت جامعه مى توان به علاقه و احترام فراوان آن حضرت به مادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) پى برد(414).

348- توسل ابوطالب به فاطمه

قبل از تولد على (عليه السلام) در مكه زلزله شديدى رخ داد، به طورى كه سنگهاى بزرگ از كوه بلقيس جدا شده و به پايين پرتاب مى شد. حضرت ابوطالب (عليه السلام) بر بلندى آمد و 