 پيغمبر (ص) را گرفتند. على (ع) دلاور و قهرمان- كه پيشتاز پيكار و جنگ بود- از همه جلوتر به منزل رفته و سلاح جنگ پوشيد.

پيشامد اين جريان، براى يك خانواده ى تازه و يك زن و شوهر جوان، موجب پريشانى و نگرانى و غصه و اندوه است. زنى كه هنوز بيش از يك سال از ورودش در اين زندگى نوين نگذشته و تازه به ميوه ى يكساله ى زندگيش باردار شده؛ و تمام عشق و محبت او، يكسره متوجه ى شوهر جوانش است، هنگامى كه لباس جنگ را به قامت همسر محبوبش ببيند، با ديدار جنازه ى اين شوهر در نظرش مساوى خواهد بود. اما اين مطلب در مورد زهرا (س) برعكس بود: انگيزه ى عشق و محبت فاطمه (س) به على (ع)، تنها بعنوان يك همسر و شريك زندگى نيست؛ بلكه شخصيت ولوى اميرالمؤمنين (ع) به ضميمه ى مقام و پستى كه وى از نظر پاسدارى و نگهبانى دين دارد، موجب عشق فوق العاده ى فاطمه (س) نسبت به اوست و اين لباس جنگ، گوياترين مظهر اين انگيزه ى محبت است؛ لذا زهرا (س) به قامت رساى شوهر جوان- كه به اسلحه پيچيده شده- با يك ديد نشاط مى نگريست.

زهرا (س) و على يكديگر را وداع كردند و در حاليكه تبسم اميدوارانه اى بر لب هر دو نقش بسته بود، از هم جدا شدند و فاطمه (س) شوهر جوان را با دعاى خير بدرقه كرد.

على (ع) بعنوان اولين قهرمان پيشاهنگ مسلح، دوش بدوش پيغمبر (ص) ايستاد. مسلمانان همگى جمع شدند. سپاه اسلام از مدينه خارج شد و در دامنه ى پهناور احد اردو زد.

پيغمبر (ص) لشگر را طورى مرتب كرد كه كوه احد، پشت سر آنها و مدينه، پيش رويشان بود. چون در كوه عينان- كه در سمت چپ لشگر قرار داشت- شكافى بود كه احتمال شبيخون ناگهانى دشمن از آنجا به لشگر مى رفت، لذا پيغمبر (ص) عده اى تيرانداز را نزديك دماغه معين فرمود كه اگر دشمن خواست از آن طرف حمله كند، آنها مانع شوند؛ در ضمن توصيه فرمود كه: «از اين شكاف دور نشويد. حتى اگر ما هم غالب شديم، شما از جاى خود تكان نخوريد. هر مقدار غنيمت كه بدست آمد، سهم شما محفوظ است».

دشمن از گرد راه رسيد و صف آرايى كرد. پيشاپيش همه، پرچمدار لشگر كفار- طلحة بن طلحه- به ميدان آمد و مبارز طلبيد. اميرالمؤمنين (ع)- يگانه قهرمان اسلام- با كسب اجازه از محضر رسول اللّه (ص)، به ميدان رفت و در مقابل طلحه ايستاد. مردك كافر از روى بى اعتنايى، نگاهى به قامت على (ع) انداخت و گفت: «اى پسر! تو كيستى كه به ميدان من آمدى؟»

على (ع) در جواب فرمود:

«من شير ژيان سرافرازم؛ هم شيرم و هم شير جرأت و شير گيرم.

همچو شيرى كه در هنگامه ى نبرد، كوس مى بندد؛ و براى فرود آوردن طعمه ها» از مركب حمله مى كند. و از فرود نيزه هاى برنده باك ندارد


    [انى انا الليث الهژبر الاشوس اذالحروب اقبلت يفترس واختلفت عند النزال الانفس

    و الاسد المستأسد المعرس واختلفت عند النزال الانفس] واختلفت عند النزال الانفس

اين سبك معرفى اميرالمؤمنين (ع) از خود، موجب خشم طلحه شد. شمشيرى بر فرق مولا فرود آورد و اميرالمؤمنين (ع) با سپر آن را رد كرد. آنگاه بر طلحه تاخت طوريكه با يك ضربت، هر دو پايش را قطع فرمود. پرچمدار سپاه قريش نقش بر زمين شد و فرياد مسلمانان به تكبير بلند گرديد.

صداى اللّه اكبر در دامنه ى احد طنين انداخت. پس از طلحه، سه برادر او به ميدان آمدند و همه به دست آن حضرت مقتول شدند. پس از آنها، چند نفر از پسرانشان به ميدان آمدند و همه را آن حضرت نابود كرد. جنگ مغلوبه شد. كفار در مقابل حملات مردانه ى مسلمانان غيور نتوانستند مقاومت كنند. همه پا به فرار گذاردند. شعار تكبير مسلمين در كوه طنين انداخته بود؛ گويى صخره هاى گران كوه بود كه لشگر مشركين را تعقيب مى كرد.

شترى كه روى آن، بت بزرگ كعبه- هبل- را قرار داده بودند، رم كرد و هبل از رويش افتاد؛ جواهراتش ريخت. مشركين فرار كردند و مسلمانان مشغول غارت اموال شدند. از آن طرف هم، عده اى كماندار كه بر سر دماغه و تحت نظارت عبداللّه بن جبير بودند، با ديدن اين منظره، به زير آمدند. هر چه عبداللّه آنان را نصيحت كرد نرويد، به حرف او گوش ندادند و سنگر را خالى نمودند.

خالد بن وليد كه از ابتداى جنگ، در آن دماغه پشت سر مسلمانان كمين كرده بود و چندين بار مورد حمله ى تيراندازان قرار گرفته بود، از فرصت استفاده كرده، به اتفاق دويست نفر از پشت دماغه حمله كرد. عبداللّه با چند نفر معدود كه دم دماغه بودند، مقاومت كردند تا اينكه كشته شدند. آنگاه خالد بن وليد با افراد خود، بر مسلمين- كه همگى به يغماگرى اشتغال داشتند- شبيخون زده، آنها را غافلگير كردند و مشغول كشتن مسلمانها شدند.

يكى از كفار، به مجرد ورود خالد به ميدان، بيرق سرنگون شده ى مشركين را دوباره برافراشت. افراد قريش كه پرچم خود را در اهتزاز ديدند، مجدداً به ميدان جنگ مراجعت كردند. مسلمانان از چهار طرف مورد محاصره قرار گرفتند. گرد و غبار شديدى سراسر دره و دامنه را فراگرفته بود. مسلمين بى درنگ به اطراف خود حمله نموده و از خود دفاع مى كردند.

در اين هنگام، شيطان بصورت جميل بن سراقه درآمد و فرياد زد: «الا ان محمداً قد قتل» (بدانيد محمد كشته شد). اين نداى شيطان، همانند آب سردى بود كه بر آتش برافروخته ى احساسات مسلمين ريخته شد و دستهاى پرزور و قوت را از كار انداخت. بعضى از افراد زبون و ترسو، پا به فرار گذاردند. سى نفر از اصحاب پيغمبر (ص) هم، كه اطراف آن حضرت را گرفته و در پيرامون وجود اقدس محبوب آسمانى خود مى جنگيدند، يكى پس از ديگرى، با فداكارى غيورانه اى شربت شهادت نوشيدند. با اين وجود، تا على (ع) بود، پيغمبر (ص) غمى نداشت. اميرالمؤمنين (ع) شمشير كشيده؛ دور رسول اللّه (ص) مى گشت؛ يك تنه جلو مى رفت و سپاه مشركين را كه دسته جمعى به پيغمبر (ص) حمله مى كردند، با ضربتهاى پياپى خود، قلع و قمع مى فرمود.

گرد و غبار شديدى، فضاى ميدان جنگ را گرفته بود. ابوسفيان با بعضى از زنها همصدا فرياد مى زدند: «اعل هبل، اعل هبل» (بلند باد هبل، بلند باد هبل).

در مقابل، نداى جوانمردانه ى فداييان غيور پيغمبر (ص) بلند بود: «اللّه اعلى و اجل» (خدا بلندتر و بزرگتر است). باز شعارهاى شيطانى، از حلقوم عفريتان بت پرست به گوش مى رسيد: «عزى لنا و لايكن عزى لكم» (ما بت عزى داريم و شما عزى نداريد). در مقابل، شعار ملكوتى مسلمين طنين مى انداخت: «اللّه مولانا و لامولى لكم» (خدا مولاى ما است و شما سرورى نداريد). صداى چكاچك شمشير على (ع) و فريادهاى مقدس مسلمانان غيور، گويى هر لحظه روح تازه اى در كالبد رهبر اسلام مى دميد.

عتبة بن ابى وقاص- كه در سنگ پرانى مهارت داشت- سنگى را به طرف رسول اللّه (ص) پرتاب كرد. سنگ به استخوان پيشانى حضرت اصابت كرد و خون جارى شد. پيغمبر (ص) ترسيد مبادا عذابى بر اين مردم نازل شود؛ از اينرو دست به دعا برداشت: «اللهم اغفر لقومى فانهم لايعلمون» خدايا! اين جمعيت وابسته ى مرا بيامرز؛ آنها نمى دانند). و مرتب مى فرمود: «اشتد غضب اللّه على قوم فعلوا هذا بنبيه؛ اشتد غضب اللّه على قوم دموا وجه نبى اللّه» (خشم الهى شديد شد بر گروهى كه با پيامبر خدا چن