ن كردند؛ خشم خدايى بر مردمى تعلق گرفت كه صورت رسول خدا را خون آلود ساختند).

كم كم جمعيت مسلمين، بكلى پراكنده شد و على (ع) با آن همه دشمن، يكه و تنها ماند. بيباكانه در قلب لشگر فرومى رفت و بدنهاى پاره پاره را بر روى هم انباشته مى فرمود و باز به طرف پيغمبر (ص) مى آمد كه مبادا كسى به آن جناب صدمه وارد كند.

عده اى از شجعان قريش، تحت سرپرستى عمرو بن عبداللّه جمحى، به پيغمبر (ص) حمله كردند. رسول اللّه (ص) به على (ع) فرمان داد كه آنها را پراكنده كند. اميرالمؤمنين (ع) با همان ضربت اول- توأم با نهيب اللّه اكبر- كه بر عمرو فرود آورد، او را كشت و سپاه او را شكست داد. هنوز از متوارى ساختن آن جمعيت فارغ نشده بود كه عده ديگرى تحت امارت بشر بن مالك عامرى، به قصد كشتن پيغمبر (ص) به طرف آن جناب تاختند. باز على (ع)، برحسب فرمان پيغمبر (ص)، با كشتن بشر و حمله به افراد او، جمعيت را پراكنده نمود. در همين گيرودار نغمه اى ملكوتى بين زمين و آسمان بلند شد: «لافتى الا على لاسيف الا ذوالفقار» (جوانمردى در عالم، بجز على و شمشير برنده اى، بغير از ذوالفقار وجود ندارد).


    دو نوك تيغ او پرگاروارى دو نوك تيغ او پرگاروارى

    زخطش دور ايمان را حصارى زخطش دور ايمان را حصارى

 


    دو لمعه نوك تيغ او ز يك نور دو لمعه نوك تيغ او ز يك نور

    دوبينان را از چشم دوبين كور دوبينان را از چشم دوبين كور

 


    شد آن تيغ دو سر كو داشت در مشت شد آن تيغ دو سر كو داشت در مشت

    براى چشم شرك و شك دو انگشت براى چشم شرك و شك دو انگشت

 


    سر تيغش به حفظ گنج اسلام سر تيغش به حفظ گنج اسلام

    دهان اژدهايى لشگر آشام دهان اژدهايى لشگر آشام

 


    چو لاى نفى نوك ذوالفقارش چو لاى نفى نوك ذوالفقارش

    به گيتى نفى شرك و كفر كارش به گيتى نفى شرك و كفر كارش

 


    سر شمشير او در صفدرى داد سر شمشير او در صفدرى داد

    ز لاى لافتى الا على ياد ز لاى لافتى الا على ياد

 

مسلمانان فرارى، وارد مدينه شدند و به عنوان اظهار بزرگترين عذر خود ، جريان كشته شدن پيغمبر (ص) را شايع نمودند.

فاطمه (س) با شنيدن اين خبر جانگداز، از خانه خارج شد؛ راه ميدان جنگ را پيش گرفت. براى زهرا (س) مسلم بود اگر پدرش كشته شده باشد، شوهر او هم يقيناً كشته شده است و او ديگر مايه ى اميدى در زندگى نخواهد داشت؛ اما در عين اضطراب و پريشانى، گاهى اين مطلب- كه از يك الهام ربوبى سرچشمه مى گرفت- در مغز او برق مى زد: «امكان ندارد پيغمبر (ص) كشته شود. اين، خلاف وعده ى خدا و جهانى شدن اسلام است. هرگز؛ ممكن نيست با وجود فدايى قهرمانى همچون شوهرم- على (ع)- دشمن بتواند به وجود نازنين پدرم دست بيابد».

با بدن لرزان، اشكريزان و پابرهنه در ميان بيابان مى دويد. وقتى خود به ميدان جنگ رسيد، با پيكرهاى پاره پاره و خون آلود سربازان- كه منظره اى ناديدنى را در مقابل فاطمه (س) مجسم مى كرد- روبرو شد؛ ولى زهرا (س) جز به پدر، به هيچ چيز ديگر توجه نداشت؛ هيچ منظره و خيالى نمى توانست در فاطمه (س) ايجاد وحشت كند. همينكه وارد عريش- سايبان مخصوص- شد، چشمان مباركش به ديدن پدر منور گشت. جمعيت را شكافت و خود را به پدر رسانيد. مشاهده كرد خون از استخوان پيشانى پدر فوران دارد و سر و صورت نازنينش را فراگرفته. شوهر قهرمان هم- درست مثل اينكه نود چشمه خون از اندام ورزيده اش جوشيده باشد- پيكرى آغشته به خون دارد. زهرا (س) بيتابانه خود را در آغوش پدر انداخت و شروع به گريه كرد. پدر هم- كه طاقت ديدن اشك جارى دختر را نداشت- از گريه و ناراحتى فاطمه (س) متأثر شد و قطرات اشك بر گونه ى مباركش، جارى گرديد.

اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «زهرا! هر چه زودتر، سر و صورت پيغمبر (ص) را شستشو ده و زخم پيشانى حضرت را ببند».

على (ع) با بدن پر از زخم و پاره پاره، آب مى آورد و زهرا (س) سر و روى پدر را مى شست؛ اما خون از جريان نمى ايستاد. فاطمه (س)، برحسب طبابتهاى محلى، حصير پاره اى سوزانيد و زخم پيشانى پدر را با خاكستر آن بست. خون از جوشش ايستاد؛ اما فاطمه (س) آرام نمى گرفت و همچنان مضطرب و ناراحت بود. اميرالمؤمنين (ع) براى دفع نگرانى زهرا (س) و آرامش خاطر وى، او را متوجه قهرمانى و دفاع بى نظيرى فرمود كه از حريم مقدس اسلام و رسول اللّه (ص) انجام داده است؛ زيرا زهرا (س) به كيان و عظمت اسلام، علاقه ى عجيبى داشت و به معنويت شوهر هم، به تمام جهت، عشق مى ورزيد. اميرالمؤمنين (ع)، براى اينكه زهرا (س)- در عين ناراحتى و اضطراب- آرام بگيرد و از اينكه شوهر قهرمان و فداكارى دارد كه يك تنه در مقابل سه هزار دشمن دين، مقاومت فرموده و آنها را شكست داده است، خشنود گردد، شمشير آلوده به خون خود را به دست فاطمه (س) داد و اين اشعار را فرمود


    [افاطم هاك السيف غير ذميم لعمرى لقد اعذرت فى نصر احمد اريد ثواب اللّه لاشى ء غيره و كنت امرءاً يسمو اذا الحرب شمرت اممت ابن عبدالدار حتى جرحته فغادرته بالقاع فارفض جمعه و سيفى بكفى كالشهاب اهزه فما زلت حتى فض ربى جموعهم اميطى دماء القوم عنه فانه سقى آل عبدالدار كأس حميم

    فلست بر عديد و لا بلئيم و طاعة رب بالعباد عليم و رضوانه فى جنة و نعيم و قامت على ساق بغير لئيم بذى رونق يفرى العظام صميم عباديد مما قارنت و كليم اخر به عاتق و صميم و اشفيت منهم صدر كل حليم سقى آل عبدالدار كأس حميم] سقى آل عبدالدار كأس حميم

. اى فاطمه! بگير اين شمشير ملامت نشده را؛ من نه ترسو بودم و نه پست.

به جان خودم وظيفه ام را اجرا نمودم در يارى احمد؛ و در فرمانبردارى پروردگارى كه به حال بندگان دانا است.

با اين فداكارى، مقصودم پاداش خدايى بود و بس؛ و خشنودى خدا را در بهشت و نعمتش در نظر گرفتم.

من، رادمردى هستم كه مى درخشم در آن هنگام كه جنگ شديد شود و با همه ى شدت استوار گردد؛ در آن لحظه مورد ملامت واقع نخواهم شد.

به طرف فرزندان عبدالدار- قريش- حمله بردم تا آنها را مجروح ساختم؛ با اين شمشير برنده و آبدارى كه استخوانها را درهم مى شكند.

آنان را در اين بيابان به خاك انداختم و جمعشان را پراكنده نمودم؛ آن دسته جاتى كه بعضى از زندگى بريده شدند و بعضى مجروح.

شمشيرم را در كف دستم مانند شهاب مى چرخاندم؛ و بر شانه ها و استخوانها فرود مى آوردم. تا آنگاه كه خدا آنها را شكست داد، استقامت نمودم؛ و قلب رنجديده ى بردباران را، با كشتن آنها، شفا بخشيدم.

اى فاطمه! خونهاى اين مردم را از اين شمشير پاك كن؛ زيرا وى پيمانه ى لبريزى از حميم دوزخ به قريش آشامانيد.

رسول اللّه (ص) با لبان متبسم- در حاليكه نگاه مهرانگيزش را به صورت برافروخته ى فاطمه (س) و غنچه ى لبهاى على (ع) دوخته بود- و با يك دنيا نشاط فرمود: «خذيه يا فاطمة فقد ادى بعلك ما عليه» (اى فاطمه! اين شمشير را بگير كه شوهرت امروز حق آن را ادا فرمود).

زهرا (س) با كمال خوشوقتى، ذوالفقار را از مولا (ع) گرفت و شست و به دست حضرت داد. و در ركاب پدر، همراه شوهر، به شهر بازگشت.

 
201- تفسير نورالثقلين ، ج 5، 549.
202- مناقب ابن شهر آشوب ، ج 3، ص 385.
203- سيماى فاطمه زهرا(