خانه حضرت بيرون آمد و در بين مردم گفت: «هر يك از شما شب هنگام آسوده كنار همسرش مى خوابد (كنايه از راحتى) بياييد بيعت خود را پس بگيريد و مرا عزل كنيد». [مدرك قبل، و فاطمه و فاطميون: 43. البته در جاهاى ديگر نيز خليفه فرياد عزل خود را سر داده است.]

مهمتر از همه ى آثار، حركتى بود كه حضرت به عنوان حمايت از دين و مقام ولايت، آغاز كرد و مردم را تبديل نمود به مبلغين حقايق و مظلوميت دين و اهل دين و ... اميرالمؤمنين و فدك

ارتباط اميرالمؤمنين عليه السلام با فدك در دو دوره بايد بررسى نمود:

1- دوران مخاصمات حضرت زهرا عليهاالسلام با حكومت، درباره فدك.

2- زمان خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام.

از دوران اول، دو اقدام از اقدامات حضرت در كتب ثبت شده است [ البته در كتب اهل سنت چيزى از اقدامات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين دوران نديده ام و اين بخش از كتاب مستند به كتب اهل سنت نيست. ]:

اقدام اول: بعد از حضرت زهرا به مسجد و جواب منفى حكومت درباره فدك، اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد تشريف آورد و به ابوبكر فرمود:

اى ابابكر! چرا ميراث پيامبر را از زهرا عليهاالسلام منع كردى، حال آن كه در زمان خود پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم، در دست زهرا عليهاالسلام بوده است.

ابوبكر گفت: فدك بيت المال است، اگر فاطمه (عليهاالسلام) شاهد بياورد كه پيامبر آن را به فاطمه عليهاالسلام عطاء نموده است، براى او خواهد بود و اگر شاهد نياورد، هيچ حقى در آن نخواهد داشت.

اميرالمؤمنين عليه السلام: آيا درباره ى ما، بر خلاف دستور كتاب خدا- درباره مسلمانان- حكم مى كنيد؟

ابوبكر: خير! بر خلاف كتاب خدا عمل نمى كنيم.

اميرالمؤمنين عليه السلام: اگر در دست مسلمانان چيزى باشد و من ادعايى در آن كردم، از چه كسى بينه و شاهد مى خواهى؟

ابوبكر: حتما از تو شاهد خواهم خواست.

اميرالمؤمنين عليه السلام: پس چگونه شد كه از فاطمه تقاضاى بينه كردى بر چيزى كه- در زمان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و بعد از آن- در دست او بود و مالكش بود و مسلط بر آن بود؟ [ در قانون اسلام اگر كسى ادعائى درباره مال مردم و آنچه در دست آنها است داشته باشد، بايد آن را به شهادت و غير آن ثابت كند و هرگز از كسى كه مال در دستش هست مطالبه شاهد نمى شود، و به عبارتى شاكى و مدعى بايد شاهد بياورد و از متشاكى و مدعى عليه شاهد نمى خواهند. ] تو از مسلمانان كه مدعى بودند شهود نخواستى، همانگونه كه اگر من، چيزى را كه در دست آنهاست مدعى بودم از من تقاضاى شاهد و بينه مى كردى!

ابوبكر كه جوابى نداشت ساكت شد. در اينجا عمر به ميدان مى آيد.

عمر: اى على! با ما گفتگو نكن، ما قدرت بر رد دلائل تو نداريم، فقط يك جمله داريم كه اگر مى توانيد شاهد عادل بياوريد و گرنه فدك، بيت المال مسلمين خواهد بود و براى تو و فاطمه، حقى در آن نخواهد بود. تا اينجا، اميرالمؤمنين عليه السلام به قانونى كه براى عموم وضع شده بود، حجت را تمام كرد و كسى جوابى نداشت و خليفه ثانى با صراحت مى گويد: در حجت شما خللى نمى توانيم وارد كنيم ولى ما شاهد مى خواهيم اگر چه مخالف كتاب خدا باشد. از اين به بعد حضرت به طريق ديگر حجت را تمام مى كند و آن شهادت ذات الهى به منزه بودن حضرت زهرا عليهاالسلام مى باشد.

اميرالمؤمنين عليه السلام: اى ابوبكر! آيا قرآن مى خوانى؟

ابوبكر: آرى!

اميرالمؤمنين عليه السلام: آيا آيه «انما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» [ همانا پروردگار اراده نموده از شما دور كند پليدى را اى اهل بيت (پيامبر) و پاك كند شما را از پاك كردنى. احزاب: 33. ] درباره ما نازل شده است يا درباره غير ما.

ابوبكر: درباره شما نازل شده است.

اميرالمؤمنين عليه السلام: اگر چند نفر شهادت بدهند كه فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم معصيتى انجام داده است، چه تصميمى درباره او مى گيرى.

ابوبكر: بر او حد جارى مى كنم، چنانكه بر ديگران حد جارى مى نمايم.

اميرالمؤمنين عليه السلام: اگر اين كار را انجام دهى، در نزد خدا حتما از كافرين خواهى بود.

ابوبكر: چرا!

اميرالمؤمنين عليه السلام: چون اگر بر عليه فاطمه عليهاالسلام حكم جارى كنى، رد شهادت خدا نموده اى و آن را كنار گذاشته اى و شهادت مردم را در مقابل كلام خدا عمل كرده اى، چنانكه حكم خدا و رسول خدا را- در اينكه قرار دادند فدك را براى فاطمه عليهاالسلام- رد كردى و حال آنكه او در زمان حيات پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم آن را تحويل گرفت؛ و در مقابل، قبول كرده اى شهادت يك عرب بيابان گرد بى فرهنگ را، و از فاطمه عليهاالسلام فدك را گرفتى.

گمان مى كنى كه فدك بيت المال مسلمانان مى باشد و حال آن كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود: آوردن شاهد و بينه بر مدعى است و قسم ياد كردن بر مدعى عليه مى باشد، تو كلام رسول خدا را در اين قضاوت رد كردى.

سر و صداى مردم بلند شد و بعضى بر ابوبكر اعتراض كردند و گفتند: بخدا على عليه السلام راست مى گويد؛ و چون هدف اميرالمؤمنين عليه السلام فقط بيان حقايق بود، از مسجد خارج شد [ احتجاج: 1/ 92. بحارالانوار: 29/ 128. ]

در اين گفتگوى كوتاه، اميرالمؤمنين عليه السلام بر آنها اتمام حجت نمود و بر مسلمانان و تاريخ، حقايق را آشكار كرد.

بعد از اتمام اين مجلس، در خانه اى اجتماع كردند و گفتند: اگر اين گونه باشد، على كار را از دست ما خارج خواهد نمود و چاره ى كار را قتل (ترور) اميرالمؤمنين عليه السلام دانستند و خالد بن وليد را، مامور اين كار نمودند. اما ترور نافرجام ماند [ احتجاج: 1/ 93. بحارالانوار: 29/ 131. ]؛ جريان ترور را اهل سنت نيز نگاشته اند.

اقدام دوم: حضرت نامه اى به ابوبكر مى نويسند به اين مضمون:

«امواج متلاطم را به وسيله ى قدرت كشتيهاى نجات (پيامبر و خاندان او) شكافتيد و معيارهاى فخر را، در جميع گروههاى اهل فريب، زمين زديد و از نور نورها (پيامبر صلى اللَّه عليه و آله) طلب نور كرديد. و سپس تقسيم كرديد ميراث نيكوكاران پاك را، و به دوش كشيديد سنگينى گناهان را، به غصب كردن هديه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله برگزيده به زهرا عليهاالسلام.

شما را مى بينم كه دست و پا مى زنيد در كورى و گمراهى، مانند: شتر آسياب كه در آسياب رفت و آمد مى كند.

به خدا سوگند اگر اجازه داده مى شد به چيزى كه به آن علم نداريد، سرهاى شما را از بدن هاى شما درو مى كردم، مانند دانه هاى درو شده به واسطه ى شمشيرهاى تيز آهنين؛ و مى كندم جمجمه هاى شجاعان شما را، چنان كه چشمان شما درآيد و وحشت كنند بدگويان و سعايت كنندگان شما.

شما از آن روز كه مرا شناختيد شكننده ى لشكرها، و نابود كننده ى دسته هاى انبوه، و از بين برنده ى كثرتهاى شما، و خاموش كننده ى صداهاى شما و شمشيركش دورانها بوده ام، آن هنگام كه شما در گوشه ى خانه هايتان خزيده بوديد؛ و من همان رفيق ديروز شما هستم (يعنى همان قدرت و شجاعت هست ولى مامور به صبرم).

سوگند به جان پدرم! دوست نداشتيد كه در بين ما خلافت و نبوت جمع شود، 