مود: «اى فاطمه (س)! قسم به آن خدايى كه مرا بحق برانگيخته است، هم اكنون در صفه ى مجاور مسجد، چهارصد نفر فقير وجود دارد كه نه غذا دارند و نه جامه؛ و من تصميم دارم اين كنيزان را بفروشم و از قيمت آنها، خوراك و پوشاك اين چهارصد نفر بينوا را تأمين كنم. اگر يكى از اين كنيزان را در اختيارت بگذارم، مى ترسم از مقامات و مدارج معنوى و اخروى تو كاسته شود؛ در عوض كنيز خدمتكار، عملى را به تو مى آموزم كه هم به مقام روحانيت تو افزوده شود و هم خداوند، در زندگى كفايتت فرمايد: بعد از هر نماز فريضه، سى و چهار مرتبه اللّه اكبر و سى وسه مرتبه الحمدللّه و سى و سه مرتبه سبحان اللّه بگو».

فاطمه (س) و على (ع) با كمال شادمانى، به منزل مراجعت كردند.

اميرالمؤمنين (ع) رو به زهرا (س) كرد و فرمود: «خدمت پيغمبر (ص) رفتيم كه زندگى دنيائيمان را تأمين كنيم؛ رسول اللّه (ص)، ثواب آخرت هم به ما عنايت فرمود».

ابوهريره مى گويد: «بعد از آنكه فاطمه (س)، از حضور پيغمبر (ص) خارج گرديد، اين آيه بر رسول اللّه (ص) نازل شد: وَ اِمَّا تُعْرِضَ عَنْهُمُ اِبْتغاءَ رَحْمةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوْها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً (اين پيغمبر! بمنظور جلب رحمت پروردگارت، آن رحمتى را كه اميدوار بودى از كسان خودت- فاطمه و على- و خواسته ى آنها را اعراض فرمودى، سزاوار است كه با آنها مدارا نمايى)

[سوره ى اسراء، آيه ى 28.]

بعد از نزول آيه، پيغمبر (ص) يكى از كنيزان را- كه فضه نام داشت- به منزل فاطمه (س) ارسال فرمود و بلافاصله خود به منزل دخترش تشريف آورد و با فاطمه (س) قرار گذارد: «اين كنيزى را كه براى خدمتگزارى تو معين كردم، از نظر خدمت در اين زندگى، با تو مساوى و برابر است و بايد كار منزل بين تو و او تقسيم شود؛ يك روز، تمام كار منزل بعهده ى خود تو است و بايد اين كنيز استراحت كند و يك روز، كار منزل بعهده ى اوست و تو مشغول استراحت باش».

سلمان فارسى مى گويد: «روزى وارد منزل فاطمه (س) شدم. مشاهده كردم فرزند دلبند وى، حسين بن على (ع)- كه در آن زمان شيرخواره بود- از شدت گرسنگى، در ميان گهواره گريه مى كند و فاطمه (س) هم، با فعاليت زياد، مشغول دستاس كردن است و جو آرد مى كند. از زير دست فاطمه (س)، بر روى عمود دستاس، خون جارى شده بود و كنيز خدمتكارش، بيكار در كنار حضرت نشسته بود.

ديدن اين منظره، مرا متأثر كرد؛ عرض كردم: اى دختر پيغمبر (ص)! چرا دستور نمى فرمايى فضه جو را دستاس كند؟ حضرت فرمود: برنامه خدمتگزارى منزل، بين من و او تقسيم شده. يك روز، خدمت خانه بعهده ى اوست و من استراحت مى كنم و يك روز، خدمت خانه بعهده ى من است و او به استراحت مشغول مى شود. امروز نوبت كار منزل، با من است و فضه بايد استراحت كند».

سلمان مى گويد: «عرض كردم اى دختر پيغمبر (ص)! من بنده ى آزاد كرده ى شمايم. اجازه بفرمائيد من جو را آرد كنم و شما فرزند خود را ساكت فرمائيد. فاطمه (س) قبول فرمود و مشغول نگهدارى فرزند شد. من هم، مقدارى جو آرد كردم و سپس به مسجد رفتم».

 بعد از پيامبر

مقدمه

پاره ى پيامبر بر بالين پيامبر (ص) كسالت پيامبر (ص) بسيار شدّت يافت و درجه ى تب آن حضرت آنچنان بالا رفت كه حرارت بدنش از روى پوششى كه به رويش افتاده بود، احساس مى شد.

دخترش فاطمه (س) هر روز به عيادتش مى آمد. فاطمه (س) تنها فرزند پيغمبر (ص) بود و او را بسيار دوست مى داشت؛ از اين رو چون پيش پيغمبر (ص) مى آمد، آن حضرت از جا برمى خاست و رويش را مى بوسيد و به جاى خود مى نشاندش. و قتى بيمارى پيامبر شديد شد، فاطمه (س) پيش او آمد و آن حضرت مثل هميشه او را بوسيد و گفتا مرحبا دخترم. سپس او را در كنار خويش نشانيد و آهسته با وى سخنى گفت كه فاطمه (س) گريان شد، و چون بار ديگر با او سخن گفت، فاطمه (س) خندان گشت.

عايشه از او پرسيد كه سبب آن گريه و اين خنده چه بود؟ فاطمه (س) فرمود: من راز پيامبر را فاش نمى كنم.

بعد از وفات پيامبر (ص) فاطمه (س) فرمود: در آن موقع ابتدا پدرم مرا از مرگ خود خبر داد و گريه ى من از آن جهت بود؛ سپس مژده داد كه بزودى من نيز به او ملحق مى شوم و از اين رو خندان شدم.

بر اثر شدّت تب پيغمبر (ص)، ظرفى پر از آب سرد در كنارش گذاشته بودند تا از آن به صورت خود بزند ولى شدّت تب آنچنان بود كه گاهى بيهوش مى شد، سپس به هوش مى آمد و از درد رنج مى كشيد.

روزى فاطمه (س) كه از درد كشيدن پدر سخت متأثر شده بود گفت: پدرجان، چقدر سختى مى كشى؟!

پيامبر اكرم (ص) فرمود: اين آخرين روزى است كه پدرت سختى مى كشد.

غم جدايى پاره ى پيامبر از پيامبر

ملاحسين كاشفى حسينى مى نويسد:

«راويان صادق الرّواية آورده اند كه هيچ كس درد مفارقت حضرت رسالت (ص) چنان درنيافته بود كه فاطمه. در آن زمان كه حضرت رسول درگذشت، فزعى در مدينه افتاد و آسمان به گريه و زمين به لرزه درآمدند. ناله ى پريان به گوش آدميان رسيد، فغان ملائكه از عرش مجيد برگذشت، اهل مدينه را از زنان و مردان جگر از اين غصّه چاك شد و دل از وقوع اين قصّه خوناب گشت.
آن سرو خوش خرام چو اندر چمن نماند 	  	بر طرف باغ زيب گل و ياسمن نماند
يعقوب وار ديده ى نرگس سفيد شد 	  	از درد آنكه يوسف گل پيرهن نماند

در اين اثنا على مرتضى نزديك فاطمه آمد كه: اى دختر خيرالبشر، امروز در مدينه قيامت است، اگر خواهى كه من از تو خشنود باشم بلند گريه مكن. صبر كن تا شب درآيد، آنگاه بر سر تربت آن حضرت (ص) برو و زيارت كن.

فاطمه آنچنان كرد. چون شب درآمد و مردان بياراميدند و مسجد خالى شد، على به خانه آمد، فاطمه را بيهوش ديد. زمانى صبر كرد تا به هوش آمد. چون چشمش به على افتاد گفت: يا اباالحسن، از شب چه وقت گذشته است؟ گفت: ثلثى يا بيشتر گذشته. گفت: اكنون دستورى هست تا بيرون آيم؟ على گفت: بيروى آى اما بلند گريه مكن.

فاطمه خواست برپاى خيزد، بيفتاد. على دستش را گرفته و به سر روضه ى مقدس آن حضرت آورد.

فاطمه را چون نظر بر آن مشهد منوّر و مرقد مطهّر افتاد، بناليد و گفت: «ما لَكَ والتُّراب» (اى گوهر پاك، تو را با خاك چه كار؟!) پس خود را بر تربت پدر افكند و روى بر خاك مى ماليد و مى ناليد.

على گفت: اى فاطمه، چنين گريه مكن كه هيچ كس را از اين راه گريز نيست فاطمه اين مرثيه را سرود:

صُبّت عَلَىَّ مَصائِبَ لَوْ انّها
صُبَّت عَلَى الْاَيّام صِرْنَ لَيالياً

بر من ريخته اند چندان مصيبت كه اگر آن را به روزها مى ريختند، همه از اندوه چون شب تيره مى شدند. و براستى فاطمه را كسى بعد از وفات پدر خندان نديد بلكه شب و روز گريه مى كرد و با سوز دل مى ناليد. گريه ى او به مرتبه اى رسيد كه اهل مدينه از آن به تنگ آمده، گفتند: اى دختر مصطفى، به روز گريه كن و به شب آراذم گير تا ما را هم آرامشى باشد، يا به شب گريه كن و به روز خاموش باش تا ما را آسايشى بوَد. و فاطمه بعد از آن شبها به مقابر شهدا مى رفت و مى گريست.» [روضة الشهداء، صص 135] 137.

آنچه از من گم شده گر از سليمان گم شدى
هم سليمان هم پرى هم اهرمن بگريستى

خشم پاره ى پيامبر

يكى از محققان شيعه جريان جسارت به خانه ى فاطمه زهرا سلام 