للَّه عليها را چنين نقل كرده است:

پس از رحلت پيامبر (ص)، على (ع) و زبير به همراه جمعى از جمله عباس، عتبه، سلمان، ابوذر، عمار، مقداد، براء، ابى بن كعب، سعد، طلحه و جماعتى از بنى هاشم و جمعى از مهاجران و انصار در خانه ى فاطمه ى زهرا (س) متحصّن شدند و از بيعت با ابوبكر خوددارى كردند.

بنا به نقل بلاذُرى ابوبكر، عمر را به سوى على (ع) فرستاد و دستور داد كه هر طور شده، ولو با زور، او را بياورد. كسانى كه در اين هجمه شركت داشتند عمر، خالد بن وليد، عبدالرحمن بن عوف، ثابت بن قيس، زياد بن لبيد، محمد بن

مسلمه، زيد بن ثابت، سلمة بن سالم، سلمة بن اسلم و اسيد بن حضير بودند.

چگونگى برخورد ميان مهاجمان و متحصّنان را چنين نوشته اند:

«مردانى از مهاجران از جمله على بن ابى طالب و زبير در بيعت ابى بكر خشمگين شدند و در حالى كه با خود اسلحه داشتند وارد خانه ى فاطمه (س) شدند.

خبر به گوش ابوبكر و عمر رسيد كه جمعى از مهاجران و انصار با على بن ابى طالب در منزل فاطمه دختر پيامبر اجتماع كرده اند تا با على بيعت كنند. ابوبكر، عمر را فرستاد تا آنها را از خانه ى فاطمه بيرون آورد و گفت اگر امتناع كردند، با آنها نبرد كن.

عمر با شعله اى از آتش به سوى خانه ى حضرت روان شد. فاطمه با آنان برخورد كرد و گفت: اى پسر خطّاب، آمده اى كه خانه ى ما را آتش بزنى!

گفت: آرى، تا اينكه جمعى كه در آن هستند بيرون آيند. متحصّنان پيش آمدند و با مهاجمان برخورد كردند.

بنا به نقل طبرى در اين حمله زبير پايش لغزيد و شمشير از دستش افتاد.

على را در حالى كه مى گفت من برادر رسول اللَّه هستم به پيش ابوبكر بردند و به او گفتند بيعت كن. على گفت: از شما به اين امر سزاواترم و با شما بيعت نمى كنم و شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد...

ابوبكر اظهار داشت: اگر با من بيعت نكنى من تو را مجبور نخواهم كرد.

ابوعبيده گفت: يا اباالحسن، تو جوان هستى و اينان شيوخ قريش و قوم تواند. تو تجربه و شناخت آنان را ندارى. به نظر من ابوبكر بر اين كار نيرومندتر و بردبارتر از توست. اين امر را به او تسليم كن و به او رضايت ده. مسلّماً اگر تو زنده باشى و عمرت طولانى باشد براى اداره ى امر سزاوارى هم از نظر فضل، هم به خاطر نزديكى با پيامبر و هم به دليل سابقه در اسلام و شركت در جهاد.

على گفت: اى مهاجران، سلطان محمد را از خانه اش به خانه هايتان نبريد.

به خدا قسم ما اهل بيت به اين امر از شما سراوارتريم. قارى كتاب اللَّه، فقيه دين خدا و عالم به سنّت در ميان ماست.

بشير بن سعد اظهار داشت، يا على، اگر اين كلام را انصار قبل از بيعتشان با ابوبكر شنيده بودند همه به اتفاق با تو بيعت مى كردند ولى آنان با ابوبكر بيعت كرده اند».

على (ع) به منزل بازگشت بى آنكه بيعت كند [علّامه سيّدمرتضى عسكرى: معالم المدرستين، ج 1، صص 124- 130.] همين محقّق در جاى ديگر مى نويسد:

«اما اينكه نوشته اند حضرت امير (ع) و سلمان و ابوذر و بعضى اصحاب در مسجد پيامبر به حكومت ابوبكر اعتراض كردند و آن را نامشروع خواندند، ظاهراً صحّت ندارد.» [علّامه سيّدمرتضى عسكرى: نقش ائمه در احياى دين، ج 14، ص 31.] آنگاه از قول ابوبكر جوهرى مى افزايد:

«چون فاطمه ديد كه با على و زبير چنين كردند، درب حجره ايستاد و گفت: اى ابوبكر، چه زود بر اهل بيت رسول اللَّه مغرور شديد! به خدا قسم با عمر سخن نخواهم گفت تا اينكه خدا را ملاقات كنم.

مسعودى مى نويسد: چون در سقيفه با ابوبكر بيعت شد و روز سوم اين بيعت تجديد گرديد، على از منزل خارج شد و به ابوبكر گفت: كار ما را تباه ساختى و با ما مشورت ننمودى و حق ما را رعايت نكردى. ابوبكر پاسخ داد: آرى، ولى از فتنه ترسيدم.» [معالم المدرستين، ج 1، ص 130.]

بيعت امام على

آيةاللَّه العظمى كاشف الغطاء راجع به بيعت امام على (ع) چنين مى نويسد: «چيزى كه شيعه ى اماميه را از ساير فِرَقِ مسلمين ممتاز مى كند همين مسئله ى امامت است. بقيه ى تفاوتها جنبه ى فرعى و عرضى دارد. اماميه معتقدند خداوند به پيغمبر (ص) دستور داد على (ع) را براى جانشينى خود به مردم صريحاً معرفى نمايد و پيغمبر (ص) در بازگشت از حجّةالوداع در غدير خم فرمود: هر كس من مولا و سرپرست او هستم على مولا و سرپرست اوست. سپس براى تأكيد، در موارد مختلف گاهى صريحاً و گاهى به طور اشاره اين مطلب را تعقيب فرمود، ولى جمعى از بزرگان مسلمين، بعد از رحلت پيامبر خدا (ص) آن همه احاديث را به نام رعايت مصالح اسلام طبق سليقه و اجتهاد خود توجيه و تأويل نموده كسانى را مقدّم و بعضى را مؤخر داشتند و مى گفتند هر وضع و حادثه اى اقتضايى دارد [شايد بعضى نتوانند به اين سادگى اين سخن را بپذيرند كه مسلمانان با آن همه علاقه اى كه به پيامبر اسلام داشتند به كلّى آن همه احاديث را كنار بزنند. مگر اينها نبودند كه در راه اسلام و پيشرفت اين آيين آن همه فداكارى نمودند؟ چطور مى توان باور كرد كه بعد از پيغمبر اكرم (ص) گفته هاى او را اينچنين ناديده بگيرند؟ اتفاقاً اين ايراد را بعضى از دانشمندان اهل سنّت در كتابهاى خود بر ما گرفته اند. ولى بايد توجه داشت كه اگر وضع آن زمان و آن محيط و طرز تفكر مردم آن عصر را در نظر بگيريم زياد تعجب نخواهيم كرد، زيرا آنچه از مطالعه ى تاريخ اسلام به دست مى آيد اين است كه همه ى صحابه و ياران پيغمبر اكرم (ص) از آن دريچه اى كه ما به پيغمبر اكرم (ص) نگاه مى كنيم نگاه نمى كردند. ما او را فرستاده ى خدا مى دانيم كه هر چه مى گويد وحى آسمانى است و غيرقابل تغيير، ولى در ميان صحابه كسانى بودند كه در برابر دستورها و سخنان پيغمبر (ص) از خود اظهار عقيده مى كردند؛ يعنى عملاً خود را «مجتهد» مى دانستند و عقيده داشتند با تغيير مقتضيات، مانعى ندارد كه پاره اى از احكام اسلام را تغيير داد (آيةاللَّه كاشف الغطاء: اين است آيين ما، ص 182.] و لى در مقابل اين جريانات، على (ع) و جماعتى از بزرگان اصحاب و ياران پيغمبر (ص) از بيعت با خليفه اى كه از طرف آنها انتخاب شده بود خوددارى نمودند، اما بعد از مدتى چون ملاحظه كردند اين خوددارى از بيعت ممكن است در آن شرايط خاص ضرر عظميى براى عالم اسلام ببار آورد و چه بسا اساس و ريشه ى درخت اسلام را كه تازه جان گرفته بود قطع كند، لذا تن به بيعد دردادند و جاى تعجب هم نبود. زيرا از طرفى اسلام بقدرى در نظر على (ع) عزيز و محترم بود كه جان و عزيزترين عزيزانش را در راه آن فدا مى كرد، از طرف ديگر او مى ديد كسى كه بر مسند خلافت تكيه كرده از كوشش براى تقويت و عظمت و گسترش اسلام در جهان مضايقه نمى كند و اين آخرين آرزو و هدف على (ع) از خلافت و حكومت بود. روى اين جهات تسليم شد و بيعت كرد. و لى البته او در تمام اين حالات مقام امامت و منصب الهى خود را داشت زيرا اين مقام، مقامى نبود كه قابل زوال و واگذارى باشد. اگر چه او براى حفظ مصالح مسلمين «زعامت و رياست عامه» را به ديگرى واگذار نمود، اما هنگامى كه نوبت به معاويه رسيد در برابر او سكوت نمكرد، زيرا مى دانست مسالمت و همكارى با او زيانهاى عظيم و ج