بران ناپذيرى براى جهان اسلام بوجود خواهد آورد.

خلاصه اينكه اماميه مى گويد ما شيعه و پيرو على (ع) هستيم، با هركس صلح كرد صلح مى كنيم و با هر كس جنگ نمود جنگ مى نماييم.» [اين است آيين ما،ترجمه و نگارش آيةاللَّه ناصر مكارم شيرازى، تهران، كانون انتشار، 1346، صص 186- 187.]

ماجراى فدك

فدك يكى از قريه هاى سرزمين خيبر با چشمه اى جوشان و نخلهاى فراوان بود كه در 140 كيلومترى شما مدينه قرار داشت. [معجم البلدان، مادّه ى فدك.] به هنگامى كه پيامبر خدا (ص) از جنگ خيبر فراغت يافتند، جنگى كه پرچمدارش على بن ابى طالب (ع) بود، خداوند در دل اهل فدك رعب افكند و نماينده اى نزد پيامبر اكرم (ص) فرستادند تا با تقديم نيمى از فدك صلح كنند پيامبر (ص) نيز از آنان پذيرفتند و از پيكار با آنان دست كشيدند. [دُرّ المنثور سيوطى، ج 4، ص 177.] اصحاب از پيامبر (ص) خواستند كه آن را ميان مسلمانان تقسيم كنند، ولى چون فدك فيى ء بود يعنى بدون جنگ و لشكركشى به دست آمده بود، بر اساس قرآن مخصوص پيامبر (ص) بود و به صورت غنائم تقسيم نمى شد. خداوند در سوره ى حشر (آيات 6 و 7) فرق ميان غنيمت و فيى ء را بيان فرموده است.

پيامبر اكرم (ص) مقدارى درخت نخل در فدك غرس كردند و چون آيه ى «وَ اتِ ذَالْقُربى حَقَّهُ» (حق نزديكان را بپرداز) [اسراء/ 26.] نازل شد، آن را كه خالصه ى حضرتش بود به پاره ى خود فاطمه (س) بخشيدند. فاطمه ى زهرا (س) نيز در آن تصرف مى كرد و تمامى درآمد آن را، بجز مقدار كمى براى خرج سال خود، به فقرا صدقه مى داد.

ابوبكر بعد از رحلت پيامبر ادعا كرد كه بايد درآمد فدك به دست اولى الامر ميان مردم توزيع شود و براى نظر خود چنين استدلال كرد كه از رسول خدا (ص) شنيده است كه آن حضرت فرمودند:

اِنّا مُعاشِرَ الْاَنْبِياء لا نُورَث ما تَرَكْناهُ فَهُوَ صَدَقة ما جمع پيامبران ارث برنداريم و آنچه از ما مى ماند صدقه است.

امام على (ع) فتوى داد كه پيامبران ارث مى گذارند، و به گفته ى قرآن استشهاد كرد كه مى فرمايد: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ» [نمل/ 16.] (سليمان از داود ارث برد) و نيز به گفته ى خداوند از زبان زكريا: «فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنى» [مريم/ 5.] (خداوندا، به من فرزندى عطا فرما كه از من ارث برد.) و آنگاه فرمود: حديثى كه ابوبكر روايت مى كند خبر واحدى است كه هيچ كس جز او روايت نكرده و احاديث آحاد حكم مطلق قران را مقيّد نمى كند، و اگر پيامبر اكرم (ص) مى خواستند كه حكم مطلق قرآن را مخصّص يا مقيّد سازند به ورثه ى خود خبر مى دادند كه شما از من ارثى نخواهيد برد.

فاطمه (س) اظهار داشت كه پدرش سرزمين فدك را به ايشان بخشيده اند و اين اگر ارث نباشد هبه است...

ابوبكر از فاطمه ى زهرا (س) شاهد خواست، آن حضرت، على (ع) و اُمّ ايمن را به شهادت گرفت. ابوبكر گفت: براى شهادت بايد يك مرد و دو زن يا دو مرد باشد.

على (ع) فتوى داد كه شهادت يك مرد و يك زن با سوگند بلكه با شاهد واحد و سوگند كافى است. ولى ابوبكر نپذيرفت و فدك را از تصرف فاطمه ى زهرا (س) خارج ساخت و در اين امر با عمر مشورت كرد و عمر وى را تأييد نمود. [عبدالرحمن الشرقاوى: على امام المتقين، ج 1، صص 69- 70.] شايد از آن بيم داشتند كه مبادا فدك در خارج از مدينه پايگاهى سياسى و اقتصادى در برابر آنان گردد.

ابن ابى الحديد مى نويسد:

«از استادم پرسيدم: آيا فاطمه (س) در ادعاى مالكيت فدك صادق بود؟ پاسخ داد: آرى.

گفتم: پس چرا خليفه ى اول فدك را به او نداد؟ با تبسّم گفت: اگر ابوبكر آن روز فدك را به مجرد ادعاى فاطمه به او مى داد، فردا به سراغش مى آمد و ادعاى خلافت براى شوهرش مى كرد و وى را از مقامش كنار مى زد و او هيچ گونه عذرى نداشت، زيرا با دادن فدك پذيرفته بود كه فاطمه هر چه را ادعا كند راست مى گويد و نيازى به شاهد ندارد.» [شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 78.]

واكنش پاره ى پيامبر

پاره ى پيامبر (ص) در برابر اين رفتار و گفتار غير اصولى واكنش شديدى نشان داد و با جمعى از زنان بنى هاشم به مسجد رفت تا در حضور مردم مسلمان و سران مهاجر و انصار، علم و بينش اصولى خود را با خطبه ى تاريخى خويش آشكار سازد.

گرچه بسيارى از ناآگاهان اين واكنش را يك مسئله ى شخصى پنداشته اند، ولى اگر كمى به خطبه ى عالمانه و حكيمانه ى پاره ى پيامبر توجه كنيم، برخلاف انتظار مى بينيم كه هرگز اين خطبه ى باعظمت نمى تواند يك اعتراض شخصى به خاطر از دست دادن قطعه زمينى باشد كه در برابر جلال و منزلت اين بانوى بزرگوار بسيار بسيار كوچك است و از اين رو بيشترين محور خطبه درباره ى توحيد، مقام و الاى پيامبر و حكمت آفرينش جهان و انسان و حكمتهاى قرآن و قوانين الهى است، كه ما قسمتهايى از آن درگذشته ترجمه كرديم و تنها در قسمت پايانى خطبه سخنان كوتاهى در پاسخ به استدلال غير اصولى يعنى تمسّك به خبر واحد با وجود مخالفت صريح آن با نصّ قرآن، تبعيض در اجراى احكام و بازگشت به حكم جاهلى، توجه به عموم و خصوص قرآن و... مى بينيم:

ثُمّ اَنْتُم اُولاءِ تَزْعُمُونَ اَنْ لا اِرْثَ لى أفَعَلى عَمَدٍ تَرَكْتُم كِتابَ اللَّهِ و نَبَذْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِكُمْ يَقُولُ اللَّه جَلَّ ثَناؤُهُ: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ» مَعَما افتص مِنْ خَبَرِ يَحْيى وَ زَكَرِيّا اِذْ قالَ رَبِّ «هبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ الِ يَعْقُوبَ» فَزَعَمْتُم انْ لا حظَّ لى و لا اِرْثَ لى مِنْ اَبى أفَحْكُمُ اللَّهِ بايَة اُخرج اَبى مِنها اَمْ تَقُولُونَ اَهلُ مِلَّتَيْنِ لايَتَوارثان اَمْ اَنْتُم اَعْلَم بِخُصُوصِ الْقُرْان وَ عُمُومِهِ مِنْ اَبى (ص) [كشف الغمّه ى اربلى، ج 1، ص 488.] سپس شما گمان مى كنيد كه ارثى براى من نيست. آيا بر اساس محكمى كتاب خدا را رها مى سازيد و آن را پشت سر مى گذارد؟ در صورتى كه خداوند مى فرمايد: «سليمان از (پدرش) داود ارث برد» و در داستان يحيى و زكريا نقل مى كند كه گفت: «خداوندا، فرزندى نصيب من فرما كه از من و آل يعقوب ارث برد». شما چنين پنداشتيد كه من بهره و ارثى از پدر ندارم؟ آيا خداوند آيه اى مخصوص شما نازل كرده كه پدرم را از آن خارج ساخته است، يا مى گوييد پيروان دو آيين از يكديگر ارث نمى برند، و من با پدرم يك آيين نداريم؟! يا اينكه شما به عام و خاص قرآن از پدرم داناتريد؟!

آرى، پاره ى پيامبر و همسرش كه نمونه ى اعلاى زهد بودند و عمرى را با قناعت گذراندند هيچ گونه نياز و انگيزه ى شخصى براى فدك نداشتند. آنها آنچه از فدك به دست مى آوردند بيشتر آن را به فقرا و مستمندان مى بخشيدند، بخصوص فاطمه (س) كه پيامبر (ص) به وى فرموده بودند تو بزودى به من ملحق مى شوى.

بنابراين، سخنان عظيم و تاريخى و انقلابى پاره ى پيامبر براى درمان و اصلاح احكام و اعمال غير اصولى بود كه لازم بود از ابتدا جلوى آن ايستاد و نگذاشت كه جامعه و حكومت از خط قرآن و پيامبر منحرف شود.

حضرت على (ع) نيز انگيزه ى شخصى براى فدك نداشت و مى فرمود: و َ مَا اَصْنَعُ بِفَدَكٍ و غَيْرِ فَدَكٍ وَالنَّفْسُ م