ظانُّها فى غَدٍ جَدَثٌ... [نهج البلاغه، نامه ى 45.]

مرا با فدك و غير فدك چه كار؟ در حالى كه جايگاه فرداى هر كس قبر اوست كه در تاريكى آن آثارش محو و اخبارش ناپديد مى شود...

محقّقان شيعه همچنين نكوهش توهين آميزى را كه بعضى از ساده انديشان به پاره ى پيامبر نسبت مى دهند رد كرده اند. آنها مى گويند فاطمه (س) به هنگام بازگشت از سخنرانى در مسجد به شوهر خود اعتراض كرد كه:

اِشْتَملَت شَمْلَة الْجَنين وَ فَقَدَت حُجْرَةُ الظَّنين...

اى پسر ابوطالب، تا كى دستها را همچون جنين به زانو بسته و چون تهمت زدگان در گوشه ى خانه نشسته اى؟ پسر ابوقحافه پرده ى حرمتم را دريد و نان و خورش بچّه هايم را بريد! و على (ع) در جواب گفت: اگر نان و خورش مى خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آن را تعهّد كرده باقى است. [بحارالانوار، ج 43، ص 148؛ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 141؛ عوالم بحرانى، ص 412؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 208.] اين روايت از نظر محقّقان شيعه بى سند است و در نقد آن گفته اند:

چگونه ممكن است بانوى بزرگ اسلام، پاره ى پيامبر، كسى كه درباره اش سوره ى «هل اتى» نازل شده مانند يك زن عادى و صدقه بگير براى نان و خورش بچه هايش به مسجد رود و سخن گويد؟ چگونه ممكن است زنى كه داراى مرتبه ى عصمت است و بيش از هر كس به مقام ولايت و عصمت شوهرش آگاهى دارد، اينچنين او را مورد سرزنش قرار دهد و در ضعف و زبونى، على (ع) را به جنين تشبيه كنند، آن هم به خاطر نان و خورش بچّه هايش؟ در صورتى كه خود وقتى زنان مدينه به عيادتش آمدند و از حالش جويا شدند، فرمود:

اَصْبَحْتُ وَاللَّه عايقةً دُنْياكُم [كشف الغمّه ى اربلى، ج 1، ص 492.] به خدا در حالتى صبح كردم كه از دنياى شما متنفّرم.

رحلت پاره ى پيامبر

چون دو ماه و نيم و به قولى سه ماه و پنج روز و به روايتى شش ماه از وفات پيامبر اكرم (ص) بگذشت، فاطمه (س) از غم فراغ پدر و تقدّم اصحاب بر على (ع) و تصرف فدك سخت دلتنگ و ناراحت بود. يك روز على (ع) وقتى وارد خانه شد، فاطمه (س) پاره ى پيامبر را ديد كه قدرى آرد خمير كرده تا با آن نان بپزد و مقدارى گل سرشوى ساخته تا سر فرزندان خود را شستشو دهد و لباسهاى بچّه ها را جمع كرده تا بشويد. على (ع) از ديدن اين منظره متعجب شد و رو به فاطمه (س) كرد و فرمود:
اى تو دُرّ درج نبوّت گوهر عالم فروز 	  	وى تو در برج ولايت زهره ى روشن جبين
اى به رفعت مريم ثانى كه مهد عفّتت 	  	از ترفّع جاى دارد بر سر چرخ برين
اى نهال روضه ى عصمت كه هست از روى قدر 	  	سايه ى جاهت پناه قاصرات الطرف عين
اى چراغ اهل بيت مصطفى اى فاطمه 	  	مادر سبطين و نور چشم خير المرسلين

در اين مدت هرگز از تو مشاهده نكرده ام كه در يك روز دو كار دنيا پيش گرفته باشى، امروز مى بينم كه به سه كار اشتغال مى نمايى. در اين چه حكمت است؟ فاطمه (س) قطرات اشك از ديدگان بباريد و گفت: اى تاجدار سوره ى «هل اتى» و اى شهسوار عرصه ى لافتى و اى خطيب منبر «سَلُونى» و اى وارث مرتبه ى هارونى و اى رازدار مصطفى و اى شير بيشه ى شريعت و اى كشتى لجّه ى حقيقت و اى شكوفه ى باغ ابوطالب و اى نواخته ى لقب اسداللّه الغالب!
اى ولى ساز «وال من والاه» 	  	وى عدو سوز «عادِ مَن عاداه»
كاتب نقش نامه ى تنزيل 	  	خازن گنج نامه ى تأويل
مهتر و بهتر زمين و زمن 	  	معدن جوهر حسين و حسن

«هذا فِراقٌ بَينى و بَينك» دولت وصال بسر آمد و نوبت فراق بدر آمد، روز مواصلت به آخر رسيد و شب مهاجرت روى نمود.
هنگام وداع و افتراق است امروز 	  	با درد فراق اتّفاق است امروز
اى ديده جمال وصل ديدى يك چند 	  	خون بار كه نوبت فراق است امروز

اى على، ديشب پدرم را به خواب ديدم بر بلندى ايستاده و به هر طرف مى نگرد، گويى منتظر كسى است. فرياد بركشيدم كه يا ابتاه، تو كجايى كه از فراق تو دلم سوخته و تنم گداخته؟ گفت: اى فاطمه، من اينجا ايستاده ام و انتظار مى برم.

گفتم: يا رسول اللَّه، منتظر كيستى؟ فرمود: منتظر تو اى فاطمه، زمان فراق از حد گشت، و مرا از شوق تو طاقت تمام شد. وقت آن است كه قفس تن درهم شكنى و دل از علايق بدنى بركنى و از زندان محنت آباد دنيا به بوستان عشرت فزاى عقبى آيى. اى فاطمه، بيا كه تا تو نيايى من نمى روم.

گفتم: اى پدر، من نيز آرزوى ديدار تو دارم.

فرمود: اى فاطمه، بشتاب تا فردا شب نزد من باشى.

از خواب بيدار شدم و اشتياق آن عالم بر من غلبه كرد. مى دانم كه آخر اين روز و يا در اول شب آينده رحلت خواهم كرد. نان از براى آن مى پزم كه فردا كه تو به مصيبت من مشغول باشى فرزندان من گرسنه نمانند و لباسهاى فرزندان به جهت آن مى شويم كه ندانم جامه ى فرزندان من بعد از من چه كسى شويد و رضاى دل يتيمان من كه جويد؟! مى خواهم سر فرزندان شانه كنم كه معلوم نيست چه كسى پس از من غبار از روى و موى ايشان بيفشاند.

فاطمه (س) از غبارى كه بر روى و موى ايشان نشيند، اندوهناك بود.
روى گردآلوده و رخسار پرخون حسين 	  	گرد بديدى فاطمه در عرصه گاه كربلا
آنچنان بگريستى كز گريه هاى زار او 	  	ساكنان آسمان بگريستندى برملا

چون على (ع) از فاطمه (س) سخن فراغ شنيد، آب حسرت از ديده فرو ريخت و گفت: اى فاطمه، هنوز از داغ فراق پدرت برنياسوده ام و از جراحت رحلت آن حضرت نفرسوده، اينك نوبت مفارقت تو هم رسيد و داغى ديگر بر بالاى آن داغ پديد آمد.
هر دم زمانه داغ غمم بر جگر نهد 	  	يك داغ نيك ناشده داغ دگر نهد
هر داغ كآورد قَدَرى رو به بهترى 	  	آن داغ را گذارد و داغى بتر نهد

فاطمه (س) فرمود: اى على، در آن مصيبت صبر كردى، در اين تعزيت نيز شكيبايى پيش آور. زمانى غايب مشو كه نفسم به شماره افتاده و وعده ى ديدار به دارالقرار.

اين مى گفت و جامه ى فرزندان مى شست و در رخساره ى آنان نظر مى كرد و آه حسرت از دل برمى كشيد و آب اندوه از دل مى باريد.

حسن و حسين (ع) از سخن مادر به گريه افتادند. فاطمه (س) فرمود: اى جانان مادر، زمانى به قبرستان بقيع رويد و مادر خود را دعا كنيد.

فاطمه (س) بر بستر تكيه زد و به على (ع) گفت: بنشين كه وقت وداع است...
دلها كباب مى شود از آتش وداع 	  	يا رب كه برفتد ز جهان رسم انقطاع

اى على، ساعتى قرار گير و سرم در كنار گير كه از عمرم چندان نمانده.
بيمار غمت را نفس باز پس است اين 	  	پاس نفسش دار كه آخر نفس است اين

على (ع) نبشست و سر فاطمه (س) در كنار گرفت. فاطمه (س) ديده باز كرد و على (ع) را گريان ديد. گفت: اى على، وقت وصيت است نه هنگام تعزيت.

على (ع) گفت: يا سيّدة النساء، چه وصيت دارى؟ فاطمه (س) فرمود: اى على، چهار وصيت دارم:

اول آنكه اگر از من نسبت به تو تقصيرى صورت گرفته آن را عفو فرما و مرا حلال كن.

على (ع) گفت: حاشا كه در اين مدت از تو چيزى صادر شده باشد كه موجب آزار دل شده باشد. تو هميشه دلدار من بوده اى نه دل آزار من، غمگسار من بوده اى نه آفت روزگار من. من تو را وفادار يافته ام نه جفاكار، بر وصف گل ديده ام نه بر شوكت خار. وصيت ديگر بفرماى. و صيت دوم آن است كه فرزندان مرا عزيز دارى و جانب جگرگوشگان مرا فرو نگذارى و دست شفقت از سر ايشان برنگيرى و عذر ايشان بپذيرى. و صيت سوم آ