كه مرا به شب دفن كنى تا چنانكه در حال حيات هيچ بيگانه را نظر بر قد و بالاى من نيفتاده در حين مرگ نيز چشم كسى بر جنازه ى من نيفتد.

چهارم آنكه پاى از زيارت من باز نگيرى كه من با تو انس مدام داشته ام.
اى بناكام مرا از رخ تو مهجورى 	  	خود كه باشد كه به كام از تو گزيند دورى

مرتضى على (ع) كه اين سخنان شنيد فرياد از نهادش برآمد و به لسان حال چنين اظهار داشت:
دلدار ز ما كرانه اى مى طلبد 	  	در كوى فراق خانه اى مى طلبد
تيرى ز كمان هجر مى اندازد 	  	وز سينه ى ما نشانه اى مى طلبد

در اين اثنا ناگاه خروش واويلا برآمد.

حسن و حسين (ع) بودند، صداى پدر مى زدند كه در را به روى ما بگشاى.

على مرتضى (ع) برخاست و در را باز كرد و آن دو را در بر گرفت و نوازش كرد. خود را به بالين مادر رساندند و با آه و ناله گفتند: اى مادر، چشم باز كن و با ما سخن گو.
نظرى كن كه فراقت دل ما را خون ساخت 	  	سخنى گو كه زهجرت جگر ما بگداخت

چون صداى حسنين (ع) به گوش فاطمه (س) رسيد، ديده باز كرد و دست بگشاد و ايشان را در بر گرفت، سپس دختران را خواست و به برادران سپرد و همه را ديگر باره به مرتضى على (ع) سفارش كرد. آنگاه على و حسن و حسين (ع) را فرمود كه به روضه ى پدرم رويد و برايم دعا كنيد.

ايشان برفتند و فاطمه (س) اسماء بنت عميس را صدا كرد و گفت: آبى براى من مهيّا ساز تا غسل كنم.

اسماء گويد: آب آوردم و فاطمه (س) غسلى كرد كه هرگز نديده بودم كه كسى بدان خوبى غسل كند. آنگاه فرمود لباسهاى پاك مرا بياور. آوردم و پوشيد. [اين روايت را، هم صدوق (ابن بابويه) به طور مرفوع نقل كرده است و هم احمد بن حنبل، و اين مانع از غسل آن حضرت بعد از رحلت نيست كه مرحوم اربلى در كشف الغمّه (ج 1، ص 502) از آن تعجب كرده است.)] آنگاه فرمود بستر مرا در ميان خانه بگذار. وقتى بستر را پهن كردم حضرت بر پهلوى راست رو به قبله خوابيد و دست مبارك در زير رخسار راست گذاشت. سپس به اسماء بنت عميس گفت: مرا تنها بگذار تا اندكى با خداى خود به راز و نياز بپردازم.

اسماء بيرون آمد و ساعتى به انتظار ماند. ناگهان صداى گريه ى فاطمه (س) را شنيد. به اتاق فاطمه (س) نزديك شد، متوجه گرديد كه فاطمه (س) با خدا مناجات مى كند.

اسماء مى گويد: گوش فرا دادم، مى گفت: خداوندا، به حرمت پدرم و به شوقى كه به ديدار من دارد و به درد دل على كه در مفارقت من مى نالد و به سوز دل حسن و حسين و به آه دختران نارسيده ى من، بر گناهكاران امت پدرم رحمت آر و از سر گناهانشان درگذر.

در اينجا گريه بر اسماء غلبه كرد. فاطمه (س) متوجه حضور اسماء شد، فرمود: نگفتم مرا تنها بگذار؟ منتظر باش، بعد از يك ساعت مرا صدا كن، اگر جواب ندادم كه نزد پروردگار خود رفته ام و به پدر بزرگوارم ملحق گشته ام.

اسماء از خانه بيرون آمد و پس از ساعتى مراجعت كرد، هر چه آن حضرت را صدا كرد هيچ جواب نيامد. ملافه از روى مباركش كنار زد، ديد كه فاطمه (س) جان به جان آفرين تسليم كرده است. اسماء از پاى درافتاد.

در اين هنگام حسن و حسين (ع) از در درآمدند و از اسماء جوياى حال مادر شدند. از گريه ى اسماء فهميدند كه مادر را از دست داده اند. سراسيمه روى به مسجد نهادند و پدر را خبر كردند. على (ع) بيهوش شد، آب به روى مباركش افشاندند تا به هوش آمد.

على (ع) در رثاى همسرش چنين سرود:
لِكُلّ اجْتِماع مِنْ خَليلَين فُرْقَةٌ 	  	وَ كلُّ الَّذى دُونَ الْفِراقِ قَليلٌ
وَ اِنَّ افْتِقادى فاطماً بَعْد اَحْمَد 	  	دَليلٌ عَلى اَنْ لايَدُوم خَليلٌ
فلك را غير اين خود نيست كارى 	  	كه گرداند جدا يارى ز يارى
به هر جا دوستان بيند هماواز 	  	همان دم نغمه ى دورى كند ساز

[اقتباس از روضة الشهداءِ ملاحسين وعظ كاشفى، صص 137- 144.]

به روايت اربلى، وفات آن حضرت شب سه شنبه سوم ماه مبارك رمضان سال يازدهم هجرى در سن 29 سالگى اتفاق افتاد [كشف الغمّة، ج 1، ص 503.] در روايتى از امام صادق (ع) روز سه شنبه سوم جمادى الاخر سال يازدهم هجرى را تاريخ وفات آن حضرت ذكر كرده اند و در روايتى از امام باقر (ع) نقل شده كه سن آن حضرت به هنگام وفات 18 سال و 75 روز بود.

ذهبى مى نويسد: صحيح اين است كه عمر آن حضرت 24 سال بوده گرچه بعضى 21 و برخى 26 و گروهى 29 و حتى بعضى 33 و 35 سال ذكر كرده اند [علامه محمد عبدالرؤف بن على بن زين العابدين المناوى: سيّدة نساء اهل الجنّة، مكتبة القرآن، ص 94.] بنا به وصيت فاطمه ى زهرا (س) على (ع) و اسماء بنت عميس (همسر ابوبكر) پاره ى پيامبر را غسل دادند، و در بعضى از روايات على (ع) و بنا به برخى از روايات عباس عموى پيامبر بر آن حضرت نماز خواند.

از اسماء نقل شده كه عايشه بعد از وفات فاطمه (س) مى خواست وارد اتاق شود، اسماء به وى گفت وارد نشو. عايشه به پدرش شكايت كرد كه همسرت هودجى مانند هودج عروس براى فاطمه ساخته و اجازه ى ورود به من نمى دهد. ابوبكر به درِ خانه ى فاطمه (س) آمد و به همسرش گفت: اى اسماء، چه شده كه از ورود همسران پيغمبر جلوگيرى مى كنى و براى فاطمه هودجى مثل هودج عروس ساخته اى؟ اسماء گفت: اين دستور خود فاطمه است.

ابوبكر گفت: هر طور كه دستور داده انجام ده. [كشف الغمةى، ج 1، ص 504.] شب هنگام جسد مبارك پاره ى پيامبر (س) توسط عباس و على و فضل بن عباس به خاك سپرده شد.

روايت شده است كه ابوبكر و عمر از على (ع) به شدّت گله كردند كه چرا اجازه نداده تا بر فاطمه ى زهرا (س) نماز بگزارند. حضرت على (ع) اظهار داشت كه او خود چنين وصيت كرده بود. [كشف الغمةى، ج 1، ص 503.]

محل دفن پاره ى پيامبر

مرحوم كلينى (ره)، از امام رضا (ع) راجع به محل دفن فاطمه (س) نقل مى كند كه فرمودند: «دَفنت فى بيتها» (فاطمه ى زهرا (س) در خانه اش دفن شد)، و چون بنى اميه مسجد را توسعه دادند، جزء مسجد گرديد [اصول كافى، ج 2، ص 479.] مرحوم صدوق (ره) و ملاحسين كاشفى نيز همين نظر را ترجيح داده اند. اما مشهور ميان اصحاب تاريخ اين است كه فاطمه ى زهرا (س) در قبرستان بقيع به خاك سپرده شده است.

پاداش صبر

و َ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريراً (دهر/ 12) و (به خاندان على و فاطمه) به خاطر صبرى كه كردند بهشت و حرير پاداش داديم.
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب 	  	مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده ى اين دولت داد 	  	كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

حافظ پيروزى فاطمه (س) و گسترش فدك

مقدمه

هارون الرشيد به امام موسى كاظم (ع) مى گفت: محدوده ى جغرافيايى فدك را تعيين كن تا آن را به تو بازگردانم. و امام (ع) از پاسخ خوددارى مى كردند. هارون اصرار بسيار كرد، حضرت فرمودند:

«سرزمينى محدود به حدود زير: حدّى به عدن، حدّى به سمرقند، حدّى به افريقا و بالاخره حدّى به كناره ى درياى روم و ارمنستان.» [بحارالانوار، ج 48، ص 144 به نقل از كتاب اخبارالخلفاء.] آرى، ابتدا محدوده ى تصرف پاره ى پيامبر و امام على (ع) نيمى از قريه ى فدك در شمال مدينه بود (و به تعبير حضرت على (ع) در نهج البلاغه: «از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، تنها فدك در دست ما بود») كه از تحت تصرف آنها خارج ساختند و آنان به خاطر خدا و حفظ دين خدا از آ