رسيد؛ از طرفى هم، دل نداشت به

خانه برگردد و بدنهاى لرزان و چهره هاى بيرنگ زن و فرزند گرسنه اش را مشاهده كند. در بين راه، به يك يهودى برخورد كرد و با اينكه اظهار اين مطلب بر شاه مردان بسيار گران بود، ولى ناچار از يهودى درخواست كرد كه مقدارى جو به آن حضرت وام بدهد.

مرد جهود هم، ضمن موافقت، اظهار داشت: «بايستى وثيقه اى را بعنوان رهن نزد من بگذارى».

اميرالمؤمنين (ع) به خانه آمد؛ هر چه جستجو كرد، چيز قابلى نيافت جز يك عدد شمد كه متعلق به فاطمه (س) بود. آن را برداشت. به خانه ى يهودى آمد و نزد او رهن گذارد و مقدارى جو گرفت و به خانه آورد؛ با عجله ى هر چه تمامتر، آنها را آرد فرمود و نان تهيه كرد و خود به اتفاق فاطمه (س) و حسنين (ع) از آن ميل فرمودند.

از آن طرف، مرد جهود، شمد فاطمه (س) را به خانه برد و در اطاقى گذارد. در تاريكى نيمه شب، همسر يهودى مشاهده كرد از روزنه ى اطاق دربسته، نورى نمودار است. با كمال تعجب، درب اطاق را باز كرد؛ چراغى نديد ولى از پارچه ى دختر پيغمبر (ص)، نورى ساطع، چشمان زن يهودى را خيره كرد. از شدت تعجب، با وحشت فرياد زد. مرد جهود و تمام اهل خانه جمع شدند. منظره ى نورانيت پارچه، همه ى آنها را متعجب كرد. اين اثر بزرگ- كه در نظر آنها، بصورت نمونه اى از معجزه ى موسى و دست نورانى وى جلوه كرده بود- موجب شد كه هفتاد نفر آنها، همان شب مسلمان شوند.

اينگونه وقايع، از نظر عده اى افراد كوته فكر ممكن است مورد انكار واقع شود و وام خواهى مولاى متقيان از يك كافر ذمى را دون شأن آن حضرت تصور كنند؛ ولى افراد روشن انديش، هنگامى كه با كمال دقت در اينگونه جريانات فكر مى كنند، اينها را نمودار بزرگى از شخصيت برازنده ى مولا (ع) و دختر دردانه ى پيامبر اسلام (ص) مى بينند. زيرا پولدارى، تمكن و ثروت، براى دختر پيغمبر (ص) و داماد عظيم الشأن وى، شخصيت محسوب نمى شد. اين خانواده، جزو خاندان رهبر منحصر بفرد اسلام بودند، از اينرو خانواده ى درجه يك امت بحساب مى آمدند، بنابراين نحوه ى زندگى اينها بايد معرف اسلام باشد. اگر اينها مردم خوشگذران و ثروتمندى بودند، اسلام بوسيله ى آنان، بعنوان يك مسلك مادى و سياسى محض- وسيله اى براى نيل به مقام و پول- به دنيا معرفى مى شد.

برعكس، اگر زندگى آنها يك زندگى مجرد از تجمل، بلكه فاقد ضروريات اوليه ى حياتى معرفى بشود، طوريكه به تمام شئونات مادى پشت پا زده باشند، به دنيا مى فهماند كه اسلام، يك آئين روحانى محض است كه هيچ پيرايه و آلايشى به آن نمى چسبد؛ و پول و مقام بايد فداى آن گردد.

مرد جهود، شخصيت نظامى على (ع) را خوب مى شناخت و به عايدات و درآمدهاى هنگفت وى كاملاً آگاه بود. اين جريان كه اميرالمؤمنين (ع) به اندازه ى ده سير يا بيشتر، جو از او بخواهد و تمكن پرداخت قيمت آن را نداشته باشد، او را متوجه معنويت آيين مقدس اسلام مى كرد؛ آيينى كه مردان درجه ى يك آن، هر چه دارند، انفاق مى كنند و خود با اين تنگدستى بسر مى برند. شاهد اين گفتار، جريانى است كه بعنوان يك فراز زندگى زهرا (س) به عرض رسانده مى شود:

برنامه ى پيغمبر (ص) از نظر محبت وافرى كه به دخترش داشت، اين بود كه هرگاه عازم مسافرت و يا جنگ مى شد، در آن لحظه اى كه تمام مسلمانان و سربازان، همه اطراف منزل پيغمبر (ص) ايستاده بودند و انتظار خروج رسول اللّه (ص) را داشتند، به منزل زهرا (ص) مى آمد و بعنوان آخرين عزيزانش، با فاطمه (س) و فرزندان وى، وداع مى فرمود و هنگامى هم، كه از سفر مراجعت مى كرد، عموم ساكنين شهر- حتى زنها و بچه ها- براى استقبال پيغمبر (ص) از شهر خارج مى شدند؛ اقوام و بستگان و مسلمانان و ارادتمندان، اطراف آن جناب را مى گرفتند؛ با دست تكان دادن، صلوات فرستادن، تكبير گفتن و گاهى سرود خواندن و شعر سرودن، احساسات فوق العاده اى ابراز مى داشتند؛ ولى رسول اللّه (ص) به هيچكس توجه نمى كرد و هيچ سؤالى را پاسخ نمى فرمود. يكسره به خانه ى فاطمه (س) مى رفت. پس از مدتى كه دختر دلبند و فرزندان عزيزش را كاملاً ديدار مى فرمود، از منزل زهرا (س) خارج مى شد و به اتفاق جمعيت- كه پشت درب خانه ى فاطمه (س) منتظر بودند- به مسجد مى رفت و به سؤالات و اوضاع داخلى شهر رسيدگى مى فرمود.

در يكى از سفرهاى پيغمبر (ص)، زهرا (س) به اين فكر افتاد كه بد نيست هنگام مراجعت پدر، جهت احترام و خوشوقتى آن حضرت، مقدارى وضع لباس و منزل را تغيير دهد؛ شايد وسيله ى خشنودى رسول اللّه (ص) فراهم گردد؛ لذا براى خود يك دستبند و يك جفت گوشواره و يك گردنبند از عاج تهيه كرد و پرده اى هم جلوى درب اطاق آويخت.

رسول اللّه (ص) از سفر مراجعت فرمود و طبق روش مقرر خود، مستقيماً به خانه ى فاطمه (س) نزول اجلال فرمود: زهرا (س) با يك عشق ساده، به استقبال پدر شتافت و با يك دنيا محبت، دست پدر را بوسه زد؛ ولى برخلاف هميشه، اين دفعه از پدر يك سردى آميخته با غضب و بى اعتنايى مشاهده كرد. پيغمبر (ص) با ديدن وسايل زينتى و پرده ى آويخته بر درب اطاق، از مكث كردن در منزل فاطمه (س) خوددارى كرد و با حالت خشم از منزل وى خارج شد.

اصحاب ملاحظه كردند پيغمبر (ص)، آنقدر غضبناك از خانه ى فاطمه (س) بيرون آمد كه كسى قدرت تكلم با آن جناب را ندارد. حضرت وارد مسجد شده و بر بالاى منبر رفت.

زهرا (س)، برحسب فراستى كه داشت، متوجه شد علت خشم پدر چه بود؟ گوشواره، دستبند و گردنبند را باز كرده، لاى پرده پيچيد و آنها را بوسيله ى خدمتكارش- فضه- به مسجد، خدمت پيغمبر (ص) فرستاد و سفارش كرد كه: «پدر! اينها را در راه خدا انفاق فرما».

پيغمبر (ص) تا چشمش به اين اشياء افتاد، خوشوقت شد و فرمود: «فعلت؛ فداها ابوها» (دخترم مطابق رضاى خدا رفتار كرد، پدرش فدايش باد).

شبيه اين جريان، يك بار ديگر در زندگى فاطمه (س) اتفاق افتاد:

اسما بنت عميس مى گويد: «يك روز من منزل فاطمه (س) بودم. اميرالمؤمنين (ع) از سهميه ى خودش از غنايم جنگى، گردنبندى براى فاطمه (س) خريدارى كرده بود. پيغمبر (ص) وارد منزل فاطمه (س) شد و گردنبند را به گردن دختر مشاهده كرد. فرمود: اى فاطمه (س)! كارى نكن كه مردم بگويند دختر محمد (ص) لباس جبابره را مى پوشد. زهرا (س) به مجرد شنيدن اين جمله، گردنبند را از گردن باز كرد؛ آن را فروخت و با بهاى آن، بنده اى خريد و در راه خدا آزاد كرد».

گذشته از اينكه زندگى فاطمه (س) معرف اسلام بود و از اين جهت بايد زهرا (س) مجرد از تجمل و آلايش مادى مى زيست، اصولاً ماديت با مقام معنوى و روحانى فاطمه (س) سازش نداشت؛ زيرا هر اندازه كه انسان به طرف ماده پرستى و شئون دنيوى گرايش پيدا كند، به همان اندازه از روحانيت او كاسته مى شود. بدن و جسم مادى، زندان روح است. هر قدر بدن بوسيله ى رفاه و آسايش و خوشگذرانى پرورش پيدا كند، بر قطر اين زندان تك سلولى روح افزوده مى شود و روان انسانى ناتوانتر و رنجيده تر مى گردد؛ لذا زهرا (س) و على (ع) كه داراى روانى توانا و نيرومند بودند، تجملات و آلايشهاى ماديگرى با موقعيت روحانى آنان سازش نداشت.

روزى فاطمه (س) خدمت رسول اللّ