ا (س) تصميم گرفت زيرانداز شبانه ى خود را از پوست گوسفند به زمين خشن مبدل كند و اين پوست را به سائل ببخشد، گدا از قبول آن امتناع ورزيد؛ و آن روزى بود كه پيغمبر (ص) بعد از نماز عصر، با اصحاب در مسجد نشسته بودند. پيرمردى بيابانى از در مسجد وارد شد. از قيافه ى فرسوده و نفسهاى بشماره افتاده ى او معلوم مى شد كه از راه دورى آمده و فقر و پريشانى، وى را از سامان و زندگيش آواره ساخته است. 
رسول اللّه از وضع او سؤال فرمود. به عرض رساند: «يا نبى اللّه! من پيرمردى گرسنه ام؛ مرا سير فرما. برهنه ام؛ از تو تقاضاى پوشاك دارم. بيچاره ام؛ اميد است دستگيريم فرمايى».

پيغمبر (ص) فرمود: «اين خواسته هاى تو، فعلاً از تمكن من خارج است؛ ولى تو را به نزد كسى مى فرستم كه خدا و رسولش، وى را دوست دارند؛ او هم خدا و رسول را دوست دارد. آنچه داشته باشد، ديگران را بر خود مقدم مى دارد و ايثار به نفس مى كند». به بلال دستور داد: «اين پيرمرد را به در خانه فاطمه (س) راهنمايى كن».

بلال پيرمرد را به در منزل زهرا (س) آورد. پيرمرد او پشت در صدا زد: «السلام عليكم يا اهل بيت النبوة و مختلف الملائكة و مهبط جبرئيل روح الامين بالوحى والتنزيل» (سلام بر شما اى خانواده ى پيامبرى كه فرشتگان به نزد شما رفت و آمد مى كنند و منزلتان محل فرود پيك وحى- جبرئيل امين- است).

فاطمه (س) از داخل منزل جواب داد: «كيستى و از كجا آمده اى؟»

به عرض رساند: «من پيرمردى از قبايل عرب هستم؛ از راه دورى آمدم. اى دختر محمد (ص)! من هم گرسنه ام و هم برهنه؛ مرا دستگيرى كن؛ خدا تو را رحمت كند».

فاطمه (س) به اطراف منزل نظرى انداخت. از خوراك و پوشاك چيزى نديد. آخرالامر همان پوست گوسفند را برداشت و به پيرمرد سائل داد و از او عذرخواهى كرد كه چيز ديگرى در دست نداشته.

پيرمرد فقير عصبانى شد؛ گفت: «اى فاطمه (س)! من از گرسنگى مى نالم؛ تو پوست كهنه و پاره ى گوسفند به من مى دهى؟ اين پوست را چكنم؟»

فاطمه (س) ناراحت شد. ناچار دست در گردن انداخت و يك گردنبند چوبى را كه بتازگى دختر عمويش- حمزه ى سيدالشهدا- به او هديه كرده بود، از گردن باز كرد و با اينكه شايد از نظر اخلاق صحيح نبود كه هديه و يادگار دوست را از دست بدهد، آن را به مرد فقير داد.

پيرمرد بيابانى مثل اينكه هنوز كاملاً راضى نشده، به مسجد مراجعت كرد. به عرض پيغمبر (ص) رسانيد: «دخترت اين گلوبند را به من عنايت كرده؛ من چكنم؟»

در اين هنگام، عمار ياسر از جا حركت كرد؛ عرض كرد: «يا رسول اللّه! اجازه مى فرمائيد اين گردنبند را خريدارى كنم؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «يا عمار! لو اشترك فيه الثقلان ما عذبهم اللّه بالنار» (اى عمار! در خريدارى اين گردنبند از اين فقير، اگر جن و انس هم شريك شوند، خدا هيچيك از آنها را به آتش نمى سوزاند).

عمار رو به پيرمرد كرد و گفت: «اين گردنبند را چند مى فروشى؟»

پيرمرد گفت: «اين گردنبند را به سير شدن شكمم از نان و گوشت و يك برد يمانى- كه خودم را بپوشانم- و يك دينار پول- كه زاد و توشه ى سفر را فراهم كنم و خود را به وطن برسانم- مى فروشم».

عمار از سهميه ى غنايم جنگى، مبلغى را اندوخته بود؛ گفت: «اى اعرابى! من اين گردنبند را از تو به بيست دينار طلا و دويست درهم نقره و يك برد يمانى مى خرم و از نان گندم و گوشت بريان، تو را سير خواهم كرد و با شترم تو را به وطنت مى رسانم».

پيرمرد گفت: «چقدر سخاوتمندى! جوانمردى مانند تو نديده ام».

عمار، فقير بيابانى را به منزل برد و به آنچه وعده داده بود، وفا كرد؛ آنگاه گردنبند را گرفت و بوسيله ى غلامى بنام سهم- كه او را هم از غنايم جنگى خريده بود- خدمت پيغمبر (ص) فرستاد و گفت: «به رسول اللّه (ص) عرض كن: تو را با اين گردنبند به پيغمبر اكرم (ص) تقديم كردم».

غلام، خدمت پيغمبر (ص) آمد و تقديمى عمار را به عرض رسول اللّه (ص) رسانيد.

پيغمبر (ص) فرمود: «من هم، تو را با اين گلوبند به دخترم- فاطمه (س)- بخشيدم».

غلام به درب منزل فاطمه (س) آمد و جريان را عرض كرد. زهرا (س)، گردنبند را از غلام گرفت و او را هم در راه، خدا آزاد كرد.

در اين هنگام، غلام خنديد. زهرا (س)، علت خنده را از غلام پرسيد.

عرض كرد: «چه گردنبند پربركتى! گرسنه اى را سير كرد؛ برهنه اى را پوشانيد؛ آواره اى را به سامان رسانيد؛ بيچاره اى را بى نياز كرد؛ غلامى را هم آزاد نمود و دوباره به دست صاحبش برگشت».

 وابسته بودن موجودات به ذات باريتعالى

هر موجودى به نحوى و به اندازه‏اى، پيوستگى با ذات احديّت دارد و به تعبير ديگر همه عالم كه معلول حضرت حق مى‏باشد، طبق خاصيت معلوليت، فانى در علت خويش است، يعنى از خود هيچ ندارد و مندكّ و فانى در وجود علّت است. علّت اگر لحظه‏اى قطع نظر از معلول كند در دم فنا و نيست خواهد شد. چرا كه از خود چيزى نيست و فناى محض مى‏باشد. اساا فنا همه سرمايه معلول است. يعنى اگر معلول، وجود يا شرف و عزتى دارد از پيوستگى به علت است. پس:
 به‏اندك التفاتى زنده دارد آفرينش را 	  اگر نازى كند از هم فرو ريزند قالب‏ها

و به تعبير ديگرى كه در خطاب به حضرت حق گفته شده:
 گلبرگ را، ز سنبل مشكين نقاب كن 	  يعنى كه رخ بپوش و جهان را خراب كن

پس معلول از خود هيچ نيست و هر چه هست علت است و جَلَوات (6) علّت. ليكن همين هيچ بودن معلول، عزت اوست. چون از خود هيچ است وابسته صرف به علت است و از اين راه عزت دارد. پس فناى معلول سرمايه اوست وهمه عالم اين فنا را دارند ليكن آن كه توجه به اين فنا دارد، مى‏تواند از اين سرمايه خود استفاده كند. و هر موجود كه بيشتر غرق در فنا مى‏شود و خود بينى ندارد بيشتر وصل به آن درياى عظمت مى‏شود و با ارزش‏تر مى‏شود.برتر بودن انسان از فرشتگان

به هر حال وصل به حق، تكامل معلول است و اين وصل به طور كامل فقط در چهارده معصوم عليهم‏السلام پاك محقق شده است. انبيا و اوصيا ديگر نيز تا حدود بسيار زيادى به اين وصل رسيده‏اند ليكن نه به آن مقام. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به جايى رسيد كه جبرئيل هم نرسيد و نتوانست با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله همراهى كند.

روايت صحيحه كافى شريف را ملاحظه كنيد كه: چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به معراج بردند، جبرئيل آن حضرت را در جايى برد و او را تنها گذاشت.

حضرت فرمود: جبرئيل! در اين حال مرا تنها مى‏گذارى؟ جبرئيل گفت: برو! به خدا قسم به جايى قدم گذاردى كه هيچ بشرى پيش از تو به آن جا قدم ننهاده است.(7) در عالم ماده نيز در همان ابتداى رسالت، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از مقابل هر درخت و يا سنگى كه عبور مى‏نمود برايش خاضع مى‏شدند.(8)

البته هر كس كه اصل توحيد را قبول و به حضرت حق اعتقاد دارد به درجاتى از پيوند الهى رسيده است و به همين جهت به طور ابد در دوزخ نخواهد ماند هر چند بسيار آلوده باشد. البته به شرطى كه اين اعتقاد برايش محفوظ بماند و در اثر آلودگى‏هاى زياد از بين نرود. ولى به هر حال هدف، صرف يك اعتقاد نيست بلكه وصل كامل و الهى شدن مى‏باشد و اين معنا تنها در چهارده معصوم پاك تجلى پيدا ك