مت شخص. حضرت ابوالفضل العباس و حضرت على اكبر عليه‏السلام و چه بسا كسانى چون حبيب ابن مظاهر و بسيار ازاولياى خداوند گناه نمى‏كنند و شايد هرگز هم خلاف نكرده‏اند حتى در ابتداى بلوغ و حتى قبل از آن هم، مرتكب امر خلاف سلامت نفس نشده‏اند، ليكن معصوم فقط چهارده نفرهستند، يعنى خداوند سلامت اين‏ها را تضمين نموده است. البته آن هم با هدف لطف به بشريت، يعنى براى تكامل بشريت مديرانى كامل و سالم و معصوم و پاك براى انسان‏ها قرار داده تا آن‏ها رابه سوى كمال ببرند، اين «عصمت» تضمينى الهى است، و آن عصمت (گناه نكردن) درجه‏اى است معرفتى. آن گناه نكردن است و اين محال بودن گناه است. و آن... ثواب دارد و اين مسئوليت مى‏آورد. زيارت جامعه را ببينيد: «... عصمكم اللّه من الزلل؛ خداوند شما را از لغزش‏ها دور كرده است». با وجود اين كه همه چيز به دست خداست و هر كسى كه خطا نكرده و كار خوب انجام دهد يا خطا كرده و كار بد انجام دهد بالاخره با خواست خداوند است. يعنى امكان ندارد بر خلاف خواست خداوند چيزى تحقق يابد، چرا كه ممكن الوجود بايد به واجب منتهى شود.

پس اين تعبير كه: «خدا شما را از لغزشها حفظ كرده است» با تعبير موارد ديگر فرق دارد، اين عصمت ثواب ندارد، مسئوليت دارد، مسئوليت مديريت، البته نفس مديريت خوب كه يك عمل است ثواب دارد.(24)

«عصمت اعطايى» يعنى خداوند در مقام نبوت و امامت، به قدرت خويش جعل عصمت نموده است. به خلاف عصمت اكتسابى، كارهاى خوب و برپا كردن نماز در سطح جامعه و اقامه فريضه زكات، وظيفه عصمت اعطايى است «و جعلناهم أئمّة يهدون بأمرنا و أوحينا إليهم فعل الخيرات و إقام الصلوة و إيتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين؛ اسحاق و يعقوب را به ابراهيم داديم و همه را صالح قرار داديم و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما رهبرى كنند و انجام خيرات واقامه نماز و پرداخت زكات را به آن‏ها وحى كرديم و آن‏ها عبادت كنندگان ما بودند.»(25) گرچه آن‏ها عبادت مى‏كردند ولى ما آن‏ها را صالح كرديم و امامشان قرار داديم و امر مزبور را به آنان دستور داديم. يعنى اعطاء بر اساس لياقت.خلافت بلافصل امام على عليه‏السلام

بنا بر آن چه گفته شد اگر پيامبر بايد معصوم باشد امام به طريق اولى بايد چنين باشد و اگر پيامبر را خداوند تعيين مى‏كند امام را بايد حتما خداوند تعيين كند. با دقت در همين مطلب به خوبى مى‏فهميم كه خليفه و امام پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فقط شخص على بن ابى طالب عليه‏السلام مى‏باشد. هيچ كس ادعا ندارد كه خدا و پيامبر او را تعيين كرده است، جز على عليه‏السلام . ديگران هم مى‏دانند كه اگر كسى معين شده او فقط على عليه‏السلام است لكن از اصل انكار مى‏كنند و مى‏گويند كه كسى معيّن نشده و اين كار به خود مردم واگذار شده است.(26) از آن جا كه مى‏دانيم كه به خود مردم واگذار نشده و پيامبر از طرف خداوند شخصى را معين كرده است و مى‏دانيم كه هيچ كس جز على عليه‏السلام ادعا ندارد كه از طرف خدا معين شده است، ديگران هم مى‏دانند كه اگر كسى معين شده است او فقط على عليه‏السلام است. پس مى‏دانيم كه شخص على عليه‏السلام جانشين پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است.

بگذريم از اين كه به موجب آيه مباهله، على عليه‏السلام نفس و خود پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و بنابراين خود پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گويا در ميان مردم است و جا ندارد كه ديگرى به جاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنشيند.

اگر امامت اسلامى جاى خويش قرار مى‏گرفت و رهبرى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تداوم مى‏يافت تاريخ اسلام و بشريت جز اين بود. به حقيقت سوگند كه رهبران سقيفه بنى ساعده ـ بر پا كنندگان اولين جلسه رسمى پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى غصب خلافت ـ در همه ظلم و ستم‏هايى كه بعدا در تاريخ اسلام و بشريت رخ داد شريك هستند. فاطمه زهرا عليهاالسلام در خطبه‏اى كه پس از دستگيرى حضرت على عليه‏السلام و كشاندن آن حضرت به مسجد، نزد ابوبكر در جمع زنان مهاجر و انصار ايراد نمود، تصريح مى‏كند كه اگر غصب خلافت نشده بود بركاتى بر امت اسلامى نازل مى‏شد و اگر على عليه‏السلام خلافت را در دست داشت مردم را به مسير صحيح مى‏برد، مسيرى كه رونده را خسته و كوفته نمى‏نمود...(27)

تقليد غير معصوم از نظر بزرگان اهل سنّت

همان طور كه شوكانى در كتاب «القول المفيد» ص 49 گفته است. اين جمله ابوحنيفه تصريح به عدم جواز تقليد است. زيرا اگر دليل گفته او را كسى بداند، خودش مجتهد مى‏باشد. و مگر ابوحنيفه خود نگفته است: «كسى كه دليل مرا نمى‏داند نبايد به كلام من فتوا دهد» و يا «ما بشر هستيم حرفى را مى‏گوييم و فردا برمى گرديم». زفر مى‏گويد: «من با ابويوسف و محمد بن حسن نزد ابوحنيفه مى‏رفتيم و مطالب او را مى‏نوشتيم، روزى به ابويوسف گفت: هر چه را از من مى‏شنوى ننويس، چه بسا امروز عقيده‏اى دارم و فردا از آن دست بر مى‏دارم...»(28)

مالك بن انس نيز همين طور. وى مى‏گويد: «من بشرى هستم كه گاهى خطا و گاه بر رأى صواب هستم، پس در افكار من دقت كنيد، هر چه طبق قرآن و سنت بود عمل كنيد وگرنه رها كنيد» و «ما فقط ظن وگمان داريم و يقين نداريم»(29)

قعبى مى‏گويد: به نزد مالك رفتم در همان بيمارى كه به مرگش منتهى شد، ديدم گريه مى‏كند. گفتم: از چه گريانى؟ گفت: چرا گريه نكنم؟ چه كسى از من شايسته‏تر به گريه و زارى است؟ دوست دارم شلاق بخورم و از آن چه كرده‏ام رهايى يابم، اى كاش طبق آراء خود، فتوى نمى‏دادم.»(30)

ابن حزم مى‏گويد: «اين جمله در حقيقت برگشت او از همه آراء و فتاواى اوست». شافعى نيز همين طور، وى مى‏گويد: «اگر در كتاب من چيزى خلاف سنّت پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يافتيد سنت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را بگوييد و گفته مرا ترك كنيد»، «... حديث صحيح نبوى را بگيريد و از من تقليد نكنيد». به شاگرد خود «مزنى» مى‏گفت: «از من تقليد نكن در هر چه مى‏گويم، و به فكر خويش باش، دين است». و از كلام اوست: «مَثَل كسى كه علم را بدون حجّت الهى دنبال مى‏كند مَثَل كسى است كه در شب هيزم جمع كند و در ميان آن افعى باشد و او بى خبر...»(31)

احمد بن حنبل نيز همين طور، اين گفته اوست: «از من تقليد نكنيد، از مالك تقليد نكنيد، و نه از شافعى و نه از اوزاعى و نه ثورى، از آن جا دين خود را بگيريد كه آنها گرفتند»(32)، در امور دينتان دقت كنيد، تقليد غير معصوم مذموم است و كورى و عدم بصيرت است «ابو داود مى‏گويد: به احمد گفتم: از اوزاعى پيروى كنم يا از مالك؟ گفت: در دين خود از هيچ يك از اينها تقليد نكن، هر چه از پيامبر آمده بگير». و...(33)

بطلان تقليد از فقهاى اربعه اهل سنّت

به فرض‏كه اين چهار نفر اين اعترافات را نمى‏گفتند و خود را آگاه به همه چيز مى‏دانستند...، به چه دليل بايد آراى آن‏ها را تنها ملاك و قانون الهى بدانيم؟ چرا در ميان اين همه علماى اسلام اين چهار نفر فقط؟ آيا اين چيزى جز گمراهى