 گردن او را كوبيد و فكر كشتن او را نمود، ليكن به ياد فرموده پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و وصاياى او در خصوص صبر و تسليم افتاده فرمود: «اى پسر صهاك! اگر برنامه و عهد پيشين الهى نبود مى‏فهميدى كه تو وارد خانه من نمى‏شدى! عمر فقط التماس مى‏كرد...(69)

غايت بودن فاطمه عليهاالسلام براى خلق پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و على عليه‏السلام

اجمالاً مى‏خواهم بگويم: روايت مربوط به «غايت خلقت بودن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت عليهم‏السلام و به ويژه حضرت زهرا عليهاالسلام » از نظر اين بنده كاملاً با همه قواعد سازگار است هر چند سند قسمت اخير يعنى غايت بودن حضرت زهرا عليهاالسلام براى آفرينش پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و على عليه‏السلام ، و همچنين هدف بودن خلقت على براى آفرينش پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اعتبار سندى ندارد، ليكن كذب و بطلان آن هم ثابت نيست. قسمت اخير را جنة العاصمة /148 از «كشف اللئالى» تأليف صالح بن عبدالوهاب عرندس نقل مى‏كند. مستدرك سفينة البحار هم در ج 3، ص 334 از «مجمع النورين» /14 مرحوم فاضل مرندى نقل مى‏كند نويسنده ضياء العالمين كه جد امّى مرحوم صاحب جواهر مى‏باشد نيز نقل مى‏كند.

مرحوم تهرانى در «شفاء الصدور فى شرح زيارة العاشور» /84 و... نيز نقل مى‏كند، صالح بن عبدالوهاب و برخى روات سائق او مجهول هستند ولى اين نكته دليلى بر كذب روايت نيست.

به علاوه اينكه بايد توجه گردد كه اثبات وثاقت روات احكام فقهى، با راويان اعتقاديّات، متفاوت است. چرا كه راويان احكام فقهى مشكلى در رفت و آمد و معاشرت نداشته‏اند، و بدين جهت عدالت و وثوق آن‏ها مورد كلام و بحث واقع مى‏شده است ليكن راويان اعتقاديات خصوصا مسائل دور از دسترس فهم متعارف مردم، افرادى منزوى از معاشرت متعارف و معمول، بوده‏اند و چندان اهل تماس در مجامع متعارف و مطرح در مباحث روز، نبوده‏اند و چه بسا كه مجهول بودن آن‏ها امرى متوقّع بوده و ضررى به اعتبار حديث نمى‏زند، وقتى مطابق با قواعد باشد، گرچه عدالت و وثوق آن‏ها هم معلوم نباشد ليكن همين كه اين مسائل را مى‏فهميده‏اند معلوم مى‏شود از «اصحاب سرّ بوده‏اند» به نظر من راوى دعاء رجب «... لا فرق بينك و بينها...» نيز همين طور است كه سابقا توضيح داده شد.همچو مرواريد در ژرف صدف

حيات در درون رحِم راه مى يابد و فاطمه عليهاالسلام در دلِ تاريكيهاى سه گانه همانندِ مرواريدى سرشار از درخشش آسمانى مى درخشد. اندك اندك- بسانِ مرواريدى در دلِ صدف- فاطمه رشد مى كند.

جنين، مى درخشد، سبك است، زلال است، آكنده از نور است، چه بار خجسته اى!

خديجه، او را حس مى كند، غرق در خرسندى مى شود, فاطمه، در قلب خديجه جاى دارد، در روح او، مرواريدى پاكيزه، درون صدفى آكنده از نور.

جنين، رشد مى كند و از ژرزفاى رحِم، خديجه درمى يابد جنينش حرف مى زند، واژگانى كودكانه كه دلپريشيهاىِ مادر بى قرارش را مى زدايد، آشفتگيهاى همسرى كه گردباد تلخكاميها و روزگاران بر شويش مى وزد. تا ريك انديشان، سوداى خاموشى نورى را دارند كه از دور دست آسمان مى آيد، خديجه، هراسان، پريشيده و اندوهگين است، پس فاطمه با زبان پاك جنينى بدو مى گويد: «مادرم دل افسرده مباش! خداى با پدرم است». [ نزهة المجالس، شافعى بغدادى، چ قاهره، ج 2، ص 227- ينابيع المودّة، چ اسلامبول، ص 198- تجهيز الجيش، مولوى، ص 99- الروض الفائق، حريفيش، چ قاهره، ص 214. ] ثروتى بيكران

سال هفتم هجرت فرارسيد. مدت بيست روز بود كه مسلمانان از حديبيه مراجعت كرده بودند. فرمان آسمانى از طرف رهبر عظيم الشأن اسلام صادر گرديد و براى پيكار با يهوديان خيبر، بسيج عمومى داد.

خيبر در فاصله ى ده فرسنگى مدينه، به طرف دريا گرفته بود. ساكنين آن، يهوديانى بودند كه شايد ثروتمندترين مردم حجاز محسوب مى شدند. اين شهر از هفت حصار تودرتو بنا شده بود.

يهوديان خيبر مدرنترين اسلحه ها و دلاورترين قهرمانان را در خيبر داشتند و تا قبل از اسلام، شايد كمتر قبيله و عشيره اى از عرب به اين فكر افتاده بود كه با آنها بجنگد؛ چون قدرت نظامى طورى بود كه شجاعترين عشاير عربستان هم، قدرت مقاومت در برابر آنان را نداشتند.

دشمنان اسلام- بويژه قريش- حساب مى كردند اگر روزى پيغمبر (ص) به تمام قبايل عرب دست يابد، آخرالامر در مقابل يهوديان خيبر شكست خواهد خورد و بنيان پيامبرى او از بين خواهد رفت.

از آن طرف هم، يهوديان از كتابهاى پيشين اين مطلب را مى دانستند كه شخصيت رسول اللّه (ص) جهانى خواهد شد و قدرتش سراسر عالم را فراخواهد گرفت؛ لذا از اولين روزى كه پيغمبر اكرم (ص) قدم در مدينه گذارده بود، آنها با فعاليت هر چه تمامتر، در تحكيم حصارها و تهيه ى اسلحه مى كوشيدند زيرا وجود اين امكانات را براى خود، بعنوان پشتوانه اى محكم، ضرورى مى دانستند.

يهوديان داخل شهر مدينه هم، از دست زدن به هر نوع فتنه و فساد باكى نداشتند؛ زيرا فئودالها و دلاوران خيبر را بالاترين پناهگاه براى خود تصور مى كردند.

فتح خيبر، نه تنها در منكوب ساختن دشمنان داخلى مدينه و همسايگان يهود مؤثر بود، بلكه با كشتار اين دلاوران، پيغمبر (ص) برق چشمى از جهان عرب مى گرفت و از آن پس، پيشرفت اسلام در شبه جزيره ى عربستان با سرعت سرسام آورى شروع مى شد.

رسول اللّه (ص) با چهار هزار مسلمان غيور، به طرف خيبر حركت كرد. از آن طرف، جاسوسان يهودى، را به خيبريان اطلاع دادند و آنها هم، آماده ى نبرد شدند. هر روز صبح، تمام مردان يهود، مسلح از قلعه ى خيبر خارج مى شدند و در فاصله ى چند كيلومترى در بيابان اردو مى زدند و منتظر لشگر اسلام بودند. شب كه مى شد، به خانه هاى خود مراجعت مى كردند و درهاى حصارها را محكم مى بستند.

در يكى از بامدادان، اهالى خيبر را خواب عميقى فراگرفت. در وسط روز، از خواب برخاستند و مشاهده كردند لشگر اسلام در پاى اولين ديوار قلعه اردو زده اند. از بالاى ديوار مشغول تيرباران مسلمين شدند.

از آن طرف، گشايش قلعه به هيچ وسيله براى لشگر اسلام ممكن نشد. ارتش مسلمين جند روز پاى ديوار اول معطل شدند؛ تا اينكه آذوقه ى لشگر تمام شد. برحسب دستور پيغمبر (ص)، سربازان به نخلستانهاى اطراف حمله ور شدند و از خرماهاى كال- كه هنوز بر سر درخت بود- مى خوردند. اين مطلب موجب شد كه عده ى زيادى از سربازان دچار بيمارى گردند. به فرمان رسول اللّه (ص)، آب زيادى آوردند. پيغمبر (ص) وردى بر آن خواند و آنگاه آن را بر روى تمام بيماران ريختند. همه خوب شدند ولى همگى از اين جهت نگران بودند كه قدرت گشايش قلعه را ندارند.

برخى از باغبانان و كشاورزان يهودى، هنگام ورود لشگر، در خارج قلعه به دست سربازان اسلام اسير شدند. يكى از يهوديان را خدمت پيغمبر (ص) آوردند. مرد يهود به عرض رسول اللّه (ص) رساند: «انبار آذوقه ى تمام اهل قلعه، پشت همين ديوار اول است؛ من جاى آنها را مى دانم. عده اى از سربازان را امر كنيد كه از اين ديوار، زمين را نقب بزنند و از آن طرف، از دا