خل انبارها، به مواد خوراكى دست يابند».

مسلمانان در حاليكه همگى اين نظريه ى يهود را پسنديده بودند، از رسول اللّه (ص) تقاضا كردند كه با اين نظريه موافقت فرمايد. ولى پيغمبر (ص) موافق نبود، فرمود: «هدف ما از اين يورش و پيكار، دزدى و راهزنى نيست؛ بلكه مقصود ما، هدايت عده اى گمراه بيچاره و سركوب كردن دشمنان اسلام است. ما آمده ايم اين خارهاى زهرآگين را از سر راه پيشرفت دين برداريم تا تمام جهانيان بتوانند در سايه ى تعاليم عاليه ى اين دين رستگار گردند. فردا صبح، مردان بكوشيد و دسته جمعى حمله كنيد. دشمنان خدا را بكشيد و از آذوقه اى كه از آنها غنيمت مى گيريد، سدجوع كنيد». بيانات پيغمبر (ص)، در دلها اثر گذارد. سربازان آماده ى يك يورش دسته جمعى شدند.

صبح شد. رسول اللّه (ص) بر ناقه ى اسب خود سوار شد و تنها در اطراف ديوار گردش كرد. به قسمتى از ديوار قلعه اشاره فرمود و چيزى زير زبان گفت؛ ناگهان همراه با صداى مهيبى، گرد و غبارى غليظ، فضا را گرفت و درست مانند يك انفجار قوى، يك قسمت از ديوار قطور سنگى قلعه فروريخت. ارتش اسلام با شعار اللّه اكبر دسته جمعى حمله كرده و از قسمت خرابه ى ديوار به آن طرف رفتند.

يهوديان كه چنين مطلبى را پيش بينى نمى كردند، وحشت زده تا سه حصار به داخل فرار كردند و درب حصار سوم را بستند. عده اى از يهوديان به دست سربازان مسلمان كشته شدند و موار خوراكى به دست لشگر اسلام افتاد. ارتش نيروى از دست رفته ى خود را بازگرفت. سربازان مجاهد تجديد قوا كردند؛ لشگر اسلام تا حصار قموص- كه محكمترين ديوارهاى قلعه بود- پيش رفت. اگر اين ديوار فتح مى شد، تمام قلعه به تصرف مسلمين درمى آمد.

اينجا بود كه تبليغات و تحريصات احبار يهودى با شدت هر چه تمامتر شروع شد. قهرمانان يهود را مورد ملامت قرار دادند كه «چه آرام نشسته ايد! عنقريب مسلمانان، هستى شما را ضبط مى كنند». در نتيجه ى تحريكات احبار يهود، يهوديان مسلح و آماده به جنگ از قلعه بيرون آمدند و در مقابل سپاه اسلام، اردو زدند. پيغمبر (ص) هم، صفوف سربازان اسلامى را آماده كرد؛ پرچم را به دست ابوبكر داد و گفت: «با قدرت هر چه تمامتر، سعى كن لشگر يهود را منهزم كنى».

ابوبكر پرچم را از رسول اللّه (ص) گرفت و در پيشاپيش لشگر، در مقابل سپاه يهود ايستاند. قيافه ى كوه پيكر دلاوران اسرائيلى- مرحب، عنتر، داود بن قاموس، حارث و ديگران- كه غرق در آهن بودند، توجه ابوبكر را جلب نمود؛ ناگهان مشاهده كرد درست مانند صخره ى بزرگى كه از دامنه ى كوه غلتان شود، قيافه ى عفريتى وسط ميدان در جولان آمد: قطعه سنگى سوراخ كرده بر بالاى كلاه خودش نصب نموده بود و زرهى پولادين در بر داشت. نعره ى رجز و مبارزطلبيش، در فضاى ميدان جنگ طنين انداخته بود. سربازان چشمها را به سپهسالار لشگر دوختند كه پيشقدم نبرد گردد. ابوبكر، به صورت يكايك سربازان نگاه مى كرد كه يكى از آنان دست از جان شسته و در مقابل اين غول كوه پيكر درآيد. مدتى اين دو سپاه در مقابل هم، ساكت ايستاده بودند و فقط ميدان رجز و سخن براى مرحب بازمانده بود.

از آن طرف هم، پيغمبر (ص) ظاهراً انتظار داشت كه خبر فتح سپاه اسلام را بشنود كه صداى سم اسبان لشگر، به گوش رسول اللّه (ص) رسيد. حضرت از خيمه بيرون آمد. اندام لرزان و رنگ پريده ابوبكر- كه از همه جلوتر از ميدان فرار كرده بود- موجب شگفتى پيغمبر (ص) شد. با كمال ناراحتى پرسيد: «چه شد؟ چرا فرار كرديد؟»

ابوبكر با بيانى لكنت آميز و شرمندگى و خجلت بسيار، به عرض رساند: «يا رسول اللّه! من در سپاهيان قدرت نبرد نديدم؛ همگان ترسيده بودند و هيچكدام به ميدان نرفتند».

سربازان عرض كردند: «يا رسول اللّه! ما منتظر فرمان از طرف مقام فرماندهى جنگ بوديم. ابوبكر، خود، ترسيد و از همه جلوتر، پا به فرار گذارد و ما هم برگشتيم» تا ريخ طبرى، چاپ بيروت، ج 3، ص 92.

ابن ابى الحديد به اين مناسبت، اشعارى سروده است:

    و ان انس لاانسى الذين تقدما حوب و للراية العظمى قد ذهبابها يشلهما من آل موسى شمردل دعا قصب العليا يملكها امرؤ فاشر به كأس المنية احوس من الدم طعيم و للدم شريب

    و فرهما والفرقد علما ملابس ذل فوقها جلابيب طويل نجاد السيف اجيد يعبوب بغير افاعيل الدنائه مقضوب من الدم طعيم و للدم شريب من الدم طعيم و للدم شريب

ترجمه: اگر همه چيز را فراموش كنم، فراموش نمى كنم آن دو نفرى كه در جنگ مقدم شدند. و فرار كردند آنها را در حاليكه مى دانستند فرار از جنگ گناه است؛ بر پرچم بزرگى كه آن دو نفر به ميدان جنگ بردند، لباسها و پوششهاى خوارى پوشاندند.

فلج كرد آنها را شمردلى از بنى اسرائيل، كه بلندقامت و شمشيرزن و گردنفراز بود و سيل آسا به لشكرها حمله مى كرد.

گوى سبقت را آن دو واگذاردند و رادمردى آن را تملك كرد؛ در حاليكه آن را قطعه قطعه نمود او مرگ را به مرحب نوشانيد؛ دلاورى كه خوراننده و آشاماننده خون بود.]

رسول اللّه (ص) عمر را طلبيد؛ پرچم را به او سپرد و توصيه ى فراوان فرمود كه مبادا فرار كند و موجب تضعيف روحيه ى سربازان گردد. عمر هم، با تمام تلقينى كه به خود كرد مبادا ننگى ببار آورد، نيروى مقاومت در مقابل دشمن را در خود نديد و او هم به سرنوشت ابوبكر دچار شده و برگشت.

عمر هم، در حضور پيغمبر (ص) خواست همان عذرى را كه ابوبكر آورده، اظهار كند كه مورد شماتت و حملات سپاهيان مسلمان قرار گرفت.

پيغمبر اكرم (ص) با اين پيشامد خلاف انتظار، سخت غضبناك شد و با كمال ناراحتى، سه مرتبه فرمود: «هكذا تفعل المهاجرون والانصار» (مهاجرين غيور و انصار دلاور، كارشان به اينجا كشيده كه از جنگ فرار مى كنند).

آن روز به اين كيفيت به پايان رسيد. مسلمانان همگى اطراف پيغمبر (ص) را گرفته بودند تا ببينند رسول اللّه (ص) چه تصميمى خواهد گرفت؛ پيغمبر اكرم (ص) فرمود: «لاعطين الراية غداً رجلاً يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله كراراً غير فرار» (بامدادان اين پرچم را به دست جوانمردى مى سپارم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و پيغمبر (ص) هم، او را دوست دارند؛ با يورشهاى پياپى، دشمن را درهم مى شكند و از ميدان جنگ فرار نمى كند). اين گفتار پيغمبر (ص) در هر كس كه مصداق پيدا مى كرد، بزرگترين مدالى بود كه به سينه ى او مى چسبيد.

فردا صبح، اول وقت، همه اطراف پيغمبر (ص) را گرفتند. سرداران و بزرگان صحابه گردن مى كشيدند و هر كدام در انتظار بودند كه پيغمبر (ص) به او اشاره كند.

سعد بن عباده مى گويد: «من از همه جلوتر مقابل پيغمبر (ص) نشستم تا شايد چشم رسول اللّه (ص) به من بيفتد و اين افتخار را نصيب من گرداند».

در اين هنگام كه همه ى سپاهيان منتظر شناسايى اولين رادمرد نظامى اسلام بودند، پيغمبر (ص) فرمود: «على كجا است؟»

به عرض رساندند: «يا رسول اللّه! على مريض است؛ درد چشم شديد دارد».

پيغمبر (ص) فرمود: «بگوئيد بيايد».

اميرالمؤمنين (ع) در حاليكه پارچه ى قرمزى بر روى چشمهاى خود بسته و از شدت درد بيتاب بود، خدمت پيغمبر (ص) آمد. چون نمى توانست راست بنشيند، سر 