خود را روى زانوى رسول اللّه (ص) گذارد.

پيغمبر (ص) با كمال ملاطفت، پارچه را از چشمهاى اميرالمؤمنين (ع) باز كرد. سر على (ع) را بلند نمود و مقدارى از آب دهان مبارك در ديدگان على (ع) انداخت و با دستهاى خود، بر روى چشمهاى مولا (ع) كشيد. آثار درد برطرف شد؛ گويى اصلاً اين چشمها بيمارى نداشته است.

رسول اللّه (ص) پرچم سپاه را به دست اميرالمؤمنين (ع) سپرد؛ سر را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود: «اللهم اذهب عنه الحر والبرد» (خدايا! آفت سرما و گرما را از او برطرف فرما).

على (ع) ايستاد؛ منتظر صدور فرمان حركت بود.

رسول اللّه (ص) فرمود: «امض يا على» (يا على! حركت كن).

اميرالمؤمنين (ع) با كمال دلاورى و شهامت، در حاليكه خود را پيروز مى ديد، عرض كرد: «يا رسول اللّه! تا كى دشمن را بكشم؟»

پيغمبر فرمود: «تا آنگاه كه به وحدانيت خدا و نبوت من گواهى دهند و هرگاه شهادتين را گفتند، مال و جان و ناموسشان محترم است. يا على! سوگند بخدا؛ اگر يك نفر بوسيله ى تو هدايت شود، از تمام نعمتهاى رنگين دنيا، برايت ارزنده تر است».

اميرالمؤمنين (ع) همانند شاهبازى كه به دنبال صيد پرواز كند، به طرف ميدان جنگ پر گرفت؛ بطوريكه سپاهيان عقب ماندند. سعد فرياد زد: «يا على! آهسته تر؛ تنها مرو؛ صبر كن سربازان در ركابت بيايند». سربازان اسلام، با شتاب خود را به سپهسالار رسانيدند و زودتر از روز قبل، سپاه اسلام در پاى ديوار قموص اردو زد.

هنوز صف سربازان يهود آراسته نشده بود و عموم آنها از قلعه خارج نشده

بودند كه صف منظم ارتش اسلام را در پاى ديوار مشاهده كردند؛ لذا ابتدائاً حارث جهود- برادر مرحب- با عده اى از قلعه بيرون آمدند. حارث در مقابل سپاه اسلام، خود را به جولان درآورد و مشغول رجز خوانى شد. دو نفر از سربازان، پيشقدم جنگ شدند و با كسب اجازه از محضر اميرالمؤمنين (ع)، به جنگ حارث رفتند ولى بعد از نبرد بسيار به دست وى كشته شدند.

اميرالمؤمنين (ع) مهلت به ديگران نداده و خود به ميدان آمد و قبل از اينكه حارث بخواهد جنبشى بكند، با يك ضربت، او را به درك فرستاد.

مرحب- كه هنوز آماده ى پيكار نبود- وقتى شنيد برادرش كشته شده، مانند ديو ديوانه اى، غرش كنان از قلعه خارج شد. اين عفريت جهود در حاليكه دو زره به تن داشت و سنگى به اندازه ى دستاس، بر بالاى كلاهخود خود گذارده بود، مانند اژدهاى دمنده، صحنه ى ميدان را پر كرد و رجزخوانان نعره كشيد:

خيبر مى داند كه من مرحبم؛ همان قهرمان جنگ آزموده اى كه اسلحه اش از جنگجويى و آدم كشى وى بتنگ آمده


    [قد علمت خيبرانى مرحب شاكى السلاح بطل مجرب

    شاكى السلاح بطل مجرب] شاكى السلاح بطل مجرب

اميرالمؤمنين (ع) كه در مقابل او ايستاده بود، فرمود:

من همانم كه مادرم مرا حيدر (شير) ناميد؛ شير بيشه، شير شب زنده دار


    [انا الذى سمتنى امى حيدرة ضرغام آجام و ليث قسورة

    ضرغام آجام و ليث قسورة ضرغام آجام و ليث قسورة]

نام حيدر در مغز مرحب، يك سابقه ى وحشتناكى داشت. مرحب در هنگام طفوليت، دايه اى داشت كه از كهانت و جادوگرى بهره مند بود. دايه براى وى پيش بينى كرده بود كه: «تو دلاورى خواهى شد كه بر عموم قهرمانان عرب پيروز مى شوى؛ ولى آخرالامر به دست پهلوانى بنام حيدر كشته خواهى شد».

همراه با شنيدن لفظ حيدر، لرزه ى شديدى اندام مرحب را گرفت و مرگ را در مقابل چشمان خود ديد. بى درنگ از ميدان جنگ فرار كرد و به طرف قلعه شتافت.

پيرمردى محاسن سفيد بصورت يكى از احبار يهود، جلوى او را گرفت و گفت: «مرحب! فرار مكن. من مى دانم از چه مى ترسى؟ آن حيدرنامى كه قاتل تو هست، اين شخص نيست. نام اصلى اين شخص، على است و او خود را حيدر (شير) لقب داده است. خائف مباش».

اين پيرمرد در جاى ديگرى از تاريخ اسلام نيز سابقه دارد:

در دارالندوه ى قريش، روزى كه كفار و مشركين در مجلس شوراى مكه جمع شدند كه تصميم نهايى خود را در مورد پيغمبر (ص) اخذ كنند، اين پيرمرد بصورت يكى از شيوخ نجد، وارد مجلس شد و پيشنهاد قتل پيغمبر (ص) را داد.

بطور روشن تر: اين همان دشمن سرسختى است كه در قرآن به بشر معرفى شده: «اِنَّ الشَّيْطانَ لِلْاِنْسانِ عَدُوٌ مُبينٌ» (شيطان دشمن آشكار نژاد انسان است).

خلاصه، گفتار پيرمردى كه به صورت حبر يهودى مجسم شده، موجب شد كه مرحب به ميدان برگردد؛ در ضمن اينكه سعى مى كرد در مقابل دو سپاه متقابل، خود را از تك و تا نيندازد. در ظاهر، غرش كنان رجز مى خواند ولى در باطن، هنوز مردد و دودل بود. سخت مرعوب شده و به هيچوجه قدرت بلند كردن شمشير را در خود نمى ديد؛ با دستهاى لرزان، ضربتى به طرف مولا (ع) وارد آورد و حضرت با سپر آن را رد فرمود و بى درنگ با شمشير خود، بر فرق مرحب زد كه سنگ شكست و بدن مرحب از فرق تا ناف دو نيمه شد.

صداى شعار مسلمانان به تكبير بلند شد. همراه با بخاك افتادن مرحب، هفت نفر از قهرمانان و دلاوران جهود، يكى پس از ديگرى، بعنوان انتقام خون مرحب، به ميدان اميرالمؤمنين (ع) آمدند و همه كشته شدند. پس از كشته شدن عنتر جهود- كه آخرين آنها بود- فرمان يورش دسته جمعى از طرف اميرالمؤمنين (ع) صادر شد. سربازان غيور مسلمان، با روحيه اى قوى- كه از قهرمانى فرمانده ى خود بدست آورده بودند- به لشگر يهود حمله كردند.

اميرالمؤمنين (ع) ابتدا با شيوه اى عادى در ميان سپاهيان مى جنگيد. در حين جنگ، يك يهودى در كمين آن حضرت نشسته، با نيزه به دست مولا (ع) زد طوريكه سپر از دست آن جناب افتاد؛ يك يهودى ديگر سپر را برداشت و به طرف داخل قلعه فرار كرد. اين عمل موجب تحريك خشم اميرالمؤمنين (ع) گرديد و باعث شد با قدرت و سرعت هر چه تمامتر، به لشگر حمله كند.

جمعيت همانند رمه ى گوسفند، از جنگ دست شسته، به داخل قلعه گريختند؛ با همدستى هم، درب قلعه را- كه از يك قطعه سنگ تراشيده شده بود- محكم بستند. اميرالمؤمنين (ع) از جلو و لشگر از عقب، پشت در آمدند. وسط اين درب

 

 

 

طورى تراشيده شده بود كه قسمتى از سنگ در را بصورت دستگيره درآورده بود. مولا (ع) دست برد و اين دستگيره را گرفت و چنان درب را تكان داد كه تمام قلعه لرزيد. شيون زنها و بچه ها بلند شد. اميرالمؤمنين (ع) پايه ى درب را از وسط سوراخ سنگى كه در روى بصورت لولا قرار گرفته بود، بلند كرد و با يك نداى اللّه اكبر، درب سنگى چندتنى را همانند سپر، سر دست گرفت و به يهوديان حمله نمود. لشگر هم از پشت سر به داخل قلعه يورش آوردند و مشغول كشتار مردان و اسارت زنان گرديدند.

يهوديان در برابر اين حمله ى سرسخت، طاقت نياورده، فرياد آنها به الامان بلند شد. خانواده ى امارتى خيبر به دست مسلمين اسير گشتند. آنها را خدمت پيغمبر (ص) آوردند.

على (ع) بعد از مدتى كه درب سنگى را در دست داشت، از بالاى سر خود، درب را بيست متر به عقب پرت كرد. عده اى از مسلمانان اطراف، اين درب را گرفتند و براى اينكه وزنش را بسنجند، خواستند آن را بلند كنند ولى نتوانستند؛ تا اينكه آخرالامر چهل نفر با هم همدست شدند تا توانستند آن را به اندازه ى يك متر از زمين بلند كنند تا ريخ طبرى، چ