اپ بيروت، ج 3، ص 94.

موضوع در قلعه خيبر، با اين خصوصياتى كه ذكر شد و كندن آن توسط اميرالمؤمنين (ع)، مطلبى است كه عموم تواريخ سنى و شيعه ضبط كرده اند. هر تاريخى از تواريخ اسلامى كه موضوع فتح خيبر را عنوان نموده، جريان كندن درب آن بوسيله ى اميرالمؤمنين (ع) را نيز بيان كرده است. عده اى افراد كوته فكر ممكن است اين موضوع را افسانه فرض كنند و آن را بعنوان يكى از افسانه هاى تاريخ- شبيه قهرمانيهاى رستم دستان و كشتن ديو سفيد و گرز نهصدمن- در نظر بگيرند؛ ولى مطلب چنين نيست و اين موضوع از نظر علمى هم، وجه اثبات دارد.

البته اگر ادعا كنيم فقط قدرت گوشت و پوست و استخوان بازوى على (ع)، كننده ى درب سنگى چند تنى بود، ممكن است مورد انكار قرار گيرد؛ ولى آنچه كه مى توانيم اثبات كنيم اين است كه غير از قدرت جسمى، نيروى ديگرى در اين جريان دخالت داشت. بعنوان توضيح مطلب، مقدمه ى كوتاهى به عرض مى رسانم:

انسان همانند ساير موجودات، دو نيرو دارد: يكى نيروى مثبت و ديگرى نيروى منفى. نيروى منفى بشر عبارت است از جسم و بدن آدم كه در واقع يك سلسله ابزار خشك بيشتر نيستند و نيروى مثبت كه بشر، روح و روان انسان مى باشد كه حاكم مطلق و فرمانرواى تام الاختيار بدن است. مادامى كه اين نيروى مثبت (روح) مندك در نيروى منفى (بدن) بشر باشد، آنچه را كه روح اراده كند، تا آنجا بوسيله ى اعضا و جوارح انجام مى گيرد كه درخور قدرت اعضاى بدن انسان باشد؛ مثلاً شخص اراده مى كند با دست خود، يك هارتل دويست كيلويى را بردارد. اگر برداشتن اين وزنه ى سنگين، در خور قدرت بازوان او باشد، اراده ى روح او اجراشدنى است و اگر از استعداد بدن اين شخص خارج باشد، اين فرمان روح اجرا نمى شود.

اما اگر انسان، از نظر قدرت روحى به جايى رسيد كه جسم او مندك در روحش شد، آنچه را كه روح وى اراده كند، اعضاى بدنى او انجام خواهند داد. نمونه و شاهد اين مطلب را در بعضى افراد عادى مشاهده مى كنيم: يك مرتاض هندى كه بوسيله ى رياضتهاى طولانى، توانسته روح خود را نيرو ببخشد و بر جسمش مسلط بگرداند، با يك نگاه كردن به قطار مسافرتى، مى تواند آن را ميخكوب بر زمين نگه دارد. ديد يك چشم عدى و نيروى مغناطيسى آن، نمى تواند از وزش يك نسيم ملايم جلوگيرى كند، اما وقتى روح بر جسم غلبه كرد و اين عضو مندك در روح شد، مى توان با همان قدرت روح، از حركت يك لكوموتيو با قدرت چند اسب جلوگيرى كند.

البته اين نمونه ى كوچكى بود كه بيان شد، و نمونه ى بزرگ آن، قدرت روحى پيغمبر (ص) و امام (ع) است. ساختمان روحى پيغمبر (ص) و امام (ع) بر خلاف افراد عادى است؛ روح آنها بر جسمشان غلبه دارد و آنچه اراده كنند، با همان قدرت روانى، اعضا و جوارح بدنيشان انجام مى دهند. قدرت روانى آنها به اندازه اى است كه نيروى تصرف در تمام موجودات عالم دارند؛ از همين نيروى روانى آنها، تعبير به ولايت تكوينيه و ولايت مطلقه ى الهيه مى شود. جريان خراب كردن ديوار اول قلعه با اشاره ى دست بوسيله ى پيغمبر (ص) كه در چند صفحه ى قبل نقل شد، از همين باب بوده است؛ و اميرالمؤمنين هم، با همين نيرو، درب چند تنى را سر دست بلند، و پس از مدتى، آن را به فاصله ى بيست متر به عقب پرتاب فرمود.

شاهد گفتار، روايتى است از امام صادق عليه السلام كه: «خود مولا (ع) در نامه اى كه به سهل بن حنيف نوشت، مرقوم فرمود: والله ما قلعت باب خيبر و رميت به خلف ظهرى اربعين ذراعاً بقوة جسدية و لاحركة غذائيه لكنى ايدت بقوة ملكوتيه و نفس بنور ربها مضيئة (بخدا، من كه در خيبر را از جا كندم و چهل ذراع (بيست متر) به عقب پرتاب كردم، با نيروى بدنى و انرژى غذايى نبود، بلكه من از يك نيروى ملكوتى كمك گرفتم و با قدرت روحى كه به نور پروردگارش منور بود، اين عمل را انجام دادم)». (بحار، چاپ جديد، ح 21، ص 26، حديث 25).]

اميرالمؤمنين (ع)، فاتحه خدمت پيغمبر (ص) آمد. رسول اللّه (ص) به مجرد اينكه چشمش به على (ع) افتاد، فضاى بين ديدگان وى را بوسيد و فرمود: «بلغنى نبأك- المشكور و صنيعك المذكور قد رضى اللّه عنك و رضيت انا عنك» (ماجراى قابل ستايش و هنرنمايى بى نظيرت به من رسيد. خدا از تو راضى شد و من هم از تو خشنودم).

كنانة بن ابى الربيع- امير خيبر- از رسول اللّه (ص) تقاضا كرد كه از كشتار آنها صرفنظر فرمايد؛ هر يك از جهودان به اندازه ى يك بار، آذوقه و سرمايه براى خود بردارند و به سرزمين شام هجرت نمايند و بقيه ى دارايى و جواهرات خود را در اختيار مسلمانان بگذارند. رسول اللّه (ص) با اين نظريه موافقت فرمود و ثروت بيكران و هنگفتى در اين جنگ نصيب مسلمانان گرديد.

 اشاره‏اى به علّت فاعلى خلقت

آن چه كه تا كنون درباره هدف از آفرينش گفتيم «هدف فعل» بود نه «فاعل».

توضيح اين كه گاهى بحث مى‏كنيم كه: هدف از خلقت شى‏ء خاصى، يا از خلقت كل عالم چيست؟ به اين معنا كه آن چيز يا اين مجموعه عالم در نهايت چه بايد بشود و چه منظورى در خلق آن بوده است. اين را مى‏گويند: هدف فعل. و گاهى بحث مى‏كنيم كه هدف از خلق كردن عالم چه بوده است به اين معنا كه خداوند براى چه منظورى «چيزى را يا كل عالم را خالق كرده تا به كمال برسند.»؟ اساسا چرا مى‏خواهد خلق كند و تكميل نمايد و آن را به هدف برساند؟ به اين مى‏گويند: هدف فاعلى. هدف فاعلى خداوند خارج از ذات خودش نيست يعنى براى خودش اين كار را انجام داده است، هدفى خارج از ذات خود ندارد، چرا كه اگر بنا باشد خداوند هدفى بيرون از ذات خود داشته باشد يعنى غرض كارهايش چيزى خارج از خود باشد يعنى كارى را انجام دهد كه به آن غرض برسد لازمه‏اش نقص ذات واجب مى‏باشد.

اين يك قاعده كلّى و قطعى است،... هر كس كارى را انجام مى‏دهد كه به هدف و مقصودى برسد نياز به آن هدف و مقصود دارد و نياز با وجوب وجود منافات دارد. اگر بخواهيم مثالى بزنيم، اين طور مى‏گوييم: گاهى يك فرد بخيل، كرم مى‏كند تا طبق دستور علم اخلاق صفت بخل او برطرف شود و گاهى ديگر، كرم مى‏كند تا معروف شود كه شخصى كريم است.. ولى حاتم طائى كه كرمش زبانزد خاص و عام است چرا كرم مى‏كند؟ او فقط چون حاتم است نه چون مى‏خواهد حاتم بشود.

به تعبير ديگر: گاهى هدف از انجام فعلى، تحصيل يك شى‏ء است و گاهى حصول آن سبب انجام آن است يعنى چون هست چنين مى‏كند نه چون ميخواهد بشود. وجود كامل لازمه‏اش سعه وجود وافاضه و كرم است، اگر خدا، خداست همان طور كه اصل وجودش «واجب» است «الهيّت» او يعنى جامع همه صفات كمال بودن (و از جمله رازقيت و وهّابيّت و اعطاء وكرم و...) نيز همه واجب مى‏باشد لذا در دعاها مى‏خوانيم: «يا دائم الفضل على البريّة!...» و در قرآن كريم آمده كه «... ما كان عطاء ربك محظورا؛ عطيّه الهى نامتناهى مى‏باشد.»(70) پس همواره خلق و اعطاء بوده و خواهد بود.(71)

بيان حقيقت منافاتى با اتحاد فرق اسلامى ندارد

گاهى گفته مى‏شود اساسا نبايد مسئله خلافت پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و چيزهائى از اين قبيل، در جامعه كنونى مطرح شود زيرا اين‏ها موجب اختلاف فرق اسلامى خو