 اشتباه شده است.

بهر حال به نظر نويسنده، فدك بوسيله عمر برگردانده نشده، بلكه باغهاى اطراف مدينه به اميرالمؤمنين عليه السلام برگردانده شده است.

چرا باغهاى مدينه را به حضرت داد؟

علت برگرداندن مقدارى از ارث حضرت زهرا عليهاالسلام به خاندان پيامبر اين بوده كه حكومت، تحت فشار بزرگان صحابه بوده است.

ابن كثير مى نويسد: در دوران خلافت عمر، مردم از او خواستند كه امورات باغهاى مدينه را به على عليه السلام و عباس واگذار كند و بواسطه عده اى از بزرگان صحابه او را تحت فشار قرار دادند. [ البدايه و النهايه: 4/ 231. ] و حموى مى نويسد: بعد از آنكه عمر بلاد را فتح كرد و اموال زيادى بدست آورد و در بين مسلمانها تقسيم كرد، نظرش عوض شد و مقدارى از اموال را به حضرت امير عليه السلام و عباس پرداخت كرد. [ معجم البلدان ماده فدك. ]

اگر اين دو كلام را تحليل كنيم بدست مى آيد كه: فشار بزرگان از ياران پيامبر از طرفى و دارائى فراوان خليفه از سوى ديگر، باعث شد كه از نظر قبلى خود برگردد و چه بسا قبلا نيز فشار افكار عمومى بر عليه حكومت بوده است، اما الان اموالى كه بتوانند اقتصاد حكومت را پيش ببرند دارند، اين باعث مى شود كه مقدارى ارث پيامبر را به خاندان پيامبر بدهد.

حال اگر اين قسمت از تاريخ را كنار خليفه ثانى قرار دهيد كه به خليفه اول گفت: فدك را براى زهرا نوشتى، با اداره حكومت در حالى كه اعراب با تو سر جنگ دارند چه خواهى كرد؟ كاملا علت گرفتن فدك روشن مى شود.

اينجا جاى يك سوال است، آيا براى اداره حكومت مى شود كسى را از ارث محروم كرد، آن هم بهترين خلق خدا و يگانه دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم را؟

از اين فرازهاى تاريخى است كه خصوصيات افراد و درجات ايمان و علت تصميم گيرى آنها، براى ما كاملا روشن مى شود. فدك در خلافت عثمان

عثمان فدك را به پسر عمو و داماد خود مروان بن حكم بخشيد، و آن را جز اموال شخصى مروان قرار داد [ وفاء الوفاء 3/ 1000. سنن بيهقى: 6/ 301. عقد الفريد: 4/ 283. ] كه ابن حجر مى نويسد چون عثمان از فدك بى نياز بود، آن را به مروان بخشيد. [ وفاء الوفاء: 3/ 1000. الغدير: 7/ 195. ]

در دوران عثمان واقعه اى را اربلى نقل مى كند كه مربوط به فدك نيست، اما براى فهم حقايق فدك بسيار باارزش است، بنابراين آن را نقل مى كنيم.

او مى نويسد: وقتى عثمان به خلافت رسيد، عائشه به او گفت: حقوقى كه پدرم و عمر [ مرحوم حلى مى نويسد: به عائشه و حفصه در هر سال ده هزار درهم داده مى شد. دلائل الصدق: 3/ 145. ] به من از بيت المال مى دادند به من بده.

عثمان: من در كتاب و سنت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم چنين چيزى را نديده ام و پدرت و عمر با رضايت خود آن حقوق را به تو مى دادند و من اين كار را نمى كنم.

عائشه: پس سهم مرا از ارث پيامبر بده.

عثمان: آيا تو شهادت ندادى كه پيامبر فرموده اند: از من ارث برده نمى شود. و با اين شهادت حق فاطمه عليهاالسلام را باطل كردى، حال آمده اى ارث پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مطالبه مى كنى؟! هرگز اين كار نخواهد شد.

سپس اربلى مختصرى از اختلافات عائشه و عثمان را مى نويسد تا جائى كه عايشه شعار مى داد: عثمان را بكشيد... [ كشف الغمه: 2/ 105. ]

تقاضاى ارث پيامبر از كسى صادر مى شود كه زمانى معركه گردان اين قضيه بوده است. و زنان پيامبر را منع از ارث مى كرد.

در اكثر كتب، عائشه نقل مى كنند: همسران پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم براى طلب ارث پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم خواستند عثمان را (نزد ابوبكر) بفرستند، به آنها گفتم: آيا پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نفرموده كه ارث برده نمى شود و هر چه باقى مى گذارد صدقه است؟! آنها ديگر مطالبه ارث نكردند. [ شرح ابن ابى الحديد 16/ 220. ] و آنگاه كه ابوبكر اين حديث را مى خواند، عمر و عائشه را شاهد مى گيرد.

اما او كه روزى شاهد و مانع از مطالبه ى ارث بود، امروز خود مطالبه ارث مى كند؛ و شاهد ديگر كه عمر بود، در دوران حكومت خود حوائط سبعه را، به على عليه السلام و ابن عباس برمى گرداند. عجب شهادتى! و عجب شاهدهايى! و عجب... فدك در خلافت معاويه

معاويه فدك را بين سه نفر تقسيم كرد: مروان، يزيد، عمرو بن عثمان؛ و در دست اين سه بود تا اينكه مروان به حكومت رسيد. [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/ 216. الغدير: 7/ 195. ] و قتى كه مروان به حكومت رسيد فدك را مخصوص خود قرار داد [البته بعضى معتقد هستند كه عثمان فدك را در وجوه عامه مصرف مى كرد و معاويه آن را به مروان و عبدالمك بخشيده. معجم البلدان: ماده فدك.

ابن واضح مى نويسد: معاويه آن را به مروان هديه كرد تا آنكه خاندان پيامبر را به خشم آورد. تاريخ يعقوبى: 2/ 223.]، و سپس آن را به پسرش عبدالعزيز داد كه او نيز فدك را به پسرش عمر بخشيد. فدك در خلافت عمر بن عبدالعزيز

عمر بن عبدالعزيز وقتى به حكومت رسيد [ طبرى: 6/ 427. ] گفت: همه مظالم [ اموالى كه به غير حق از مردم گرفته شده است. ] را رد خواهم نمود. اول چيزى كه رد خواهم كرد، آن چيزى است كه در دست من مى باشد؛ فدك را به فرزندان پيامبر و على برمى گردانم [ كشف الغمه: 2/ 120. ] و به كارگزاران مدينه نوشت كه فدك را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام رد كنند. [ تاريخ يعقوبى: 2/ 305، وفاء الوفاء: 3/ 999. ]

به اين صورت بود كه فدك بعد از سالها، در دست صاحبان اصلى آن قرار گرفت. اعتراض عمال

به عمر بن عبدالعزيز اعتراض كردند: تو با اين كار، ابوبكر و عمر را زير سؤال بردى، در حقيقت به آنها نسبت ظلم دادى و ثابت كردى كه آنها «فدك» را غصب كرده اند [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/ 278. ]

عمر بن عبدالعزيز در جواب گفت: من و شما مى دانيم «فدك» در دست فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر بوده است و پس از آنكه از او گرفتند، آن را مطالبه كرده است.

فاطمه عليهاالسلام كسى نيست كه به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نسبت دروغ بدهد، در حالى كه على عليه السلام و ام ايمن و ام سلمه را نيز به عنوان شاهد داشت. در نزد من فاطمه عليهاالسلام راستگو است و ادعايش مقبول است، اگر چه دليل نيز اقامه نمى كرد. چرا كه او بزرگ زنان اهل بهشت است.

من امروز «فدك» را به ورثه ى فاطمه مى دهم، و با اين عمل خود را به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نزديك مى كنم و اميد شفاعت از فاطمه و حسن و حسين دارم. [ كشف الغمه: 2/ 121. ]

اگر در اين عبارت دقت كنيد، به دلائل مختلف معلوم مى شود عمل عمر بن عبدالعزيز، كاملا بر خلاف خليفه بوده است:

اول اينكه مورد اعتراض قرار مى گيرد، كه با اين عمل نسبت غصب و ظلم به ابوبكر و عمر داده است.

در صورتى نسبت غصب و ظلم معنى پيدا مى كند كه به عنوان مال زهرا عليهاالسلام به فرزندان زهرا عليهاالسلام بدهد، ولى اگر به عنوان بيت المال بدهد، ثابت نمى كند كه ديگران غصب كردند.

دوم اينكه مى گويد: فاطمه عليهاالسلام ادعاى فدك كرد، در نزد من صادق است، و اگر جاى ابوبكر بودم، او را تصديق مى كردم؛ تصديق حضرت زهرا عليهاالسلام به دو چيز بود: هديه و ارث، پس او نيز به اين عنوان پرداخت كرده است. [ البته شواهد دي