و برد، بر دسته آن تكيه داد و اين آيات را تلاوت كرد:(89)
بـسم الله الرحمن الرحيم . الَّمَّ. اَحَسِبَ النّاسُ اءَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اءَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ(90)
بـه نـام يكتا بخشاينده مهربان . الف . لام . ميم ، آيا مردم پنداشته اند كه چون بگويند: ايمان آورديـم ، رهـايـشـان مـى كـنند و ديگر آزمايشى در كار نيست . ما مردمى را كه پيش از آنان بودند آزموديم ، تا خدا راستگويان را معلوم كند و دروغگويان را بازشناساند. آيا آنان كه خود را به گناه مى آلايند، مى پندارند كه از ما سبقت مى گيرند (و از قهر و عقاب ما خلاصى مى يابند) وه ، كه چه بد داورى مى كنند.
سـلمـان فـارسـى در اين باره مى گويد: وقتى به على (ع) خبر دادم كه هم اكنون ابوبكر بر منبر پيامبر(ص) نشسته و مردم نه با يك دست بلكه با دو دست او بيعت مى كنند!، فرمود:
ـ اى سلمان ! هيچ فهميدى اول كسى كه روى منبر پيامبر(ص) با او بيعت كرد چه كسى بود؟
ـ نـفـهميدم ، ولى پيرمردى سالخورده را ديدم كه بر عصا تكيه كرده و ميان دو چشمش جاى سجده اسـت بـه طـورى كـه در عـبـادت بـسيار كوشا مى نمود. او به ابوبكر گفت : مدتها چشم انتظار خـلافـت تـو بـوده ام و بـعـد گـفـت : (يومٌ كيوم آدَمَ) يعنى يك روز به روز آدم (كه سبب شد با سجده نكردن بر او از بهشت رانده شوم . حال امروز با اين كار سبب گرديدم كه فرزندان آدم از بهشت رانده شوند).
ـ اى سلمان ! آيا او را شناختى ؟
ـ نه ولى از گفتارش ناراحت شدم ، مثل اينكه مرگ پيامبر را به مسخره گرفته بود.
ـ او شيطان بود.(91)
پـس از آن عـلى (ع) درحالى كه غم تمام وجودش را فرا گرفته بود وارد خانه خود شد، خانه اى كـه پـر از مـاتـم بـود و مـجـلس آراى آن مـاتـم زهـراى مـرضـيـه دخـتـر رسول خدا(ص). چنانكه وحشى بافقى زبان حال آن حضرت را چنين بيان مى كند.
غم هجوم آورده مى دانم كه زارم مى كشد
وين غم ديگر كه دور از روى يارم مى كُشد
شب هلاكم مى كند انديشه غمهاى روز
روز، فكر مِحنت شبهاى تارم مى كشد
ياران امير مؤ منان على (ع) نيز فرصت را از دست ندادند و دست به افشاگرى زدند و به بيان فـضايل مولا و مقتدايشان على (ع) پرداختند. سلمان ، ابوذر، مقداد، عمار و جمعى ديگر، در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر نشسته بود؛ با مردم سخن گفتند و آنان را نسبت به خطر انحراف از ولايت آگاه كردند، ابوبكر كه جوابى براى گفتن نداشت و خود را محكوم مى ديد مسجد را ترك كرد، به خانه رفت و تا سه روز بيرون نيامد.(92)
عـلى (ع) نـيـز در اين مدت براى اتمام حجت شبانه همراه با فاطمه زهرا(س)  و حسن و حسين (ع) بـه در خـانـه مـهـاجـر و انـصـار مـى رفـتـنـد. فـاطـمـه (س)  از آنـان مـى خـواست على (ع) را در بازستانى حقش از غاصبان يارى دهند. اما كسى او را يارى نكرد.
پس از سه روز توطئه گران اين وضعيت را به ضرر خود ديدند. به سراغ ابوبكر رفتند و او را از خـانـه خـارج كـردنـد. عمر با شمشيرى آخته پيشاپيش ابوبكر راه مى رفت و به اجبار، دست مردم را به عنوان بيعت در دست ابوبكر مى گذارد.(93)
گـرچـه كودتاگران توانستند با ايجاد جو اختناق از بيشتر مردم براى ابوبكر بيعت بگيرند امـّا عـده كـمـى از مـهـاجـر و انـصـار هـمچنان از بيعت با ابابكر سرپيچى كردند و به على (ع) وفـادار بـودنـد. ولى آنـچـه بـراى غاصبان بيشتر اهميت داشت اين بود كه على (ع) حاضر به بيعت نشده بود و اين عمل براى قدرت حاكمه بس خطرآفرين بود.
شب هنگام سران نفاق به مشورت پرداختند و تصميم گرفتند كه چون روز برآيد، ابوبكر به مسجد برود و مردم را فراخواند. آنگاه على (ع) را به مسجد احضار كنند و از او بيعت بگيرند. و ايـن پـيـش بـيـنـى را نـيـز كـردنـد كـه اگـر على (ع) از آمدن به مسجد امتناع ورزيد، به وسيله (قُنفُذ) كه مردى خشن ، تندخو و در عين حال متهوّر و جسور بود، او را به اجبار بياورند.
روز بعد چنانكه پيش بينى كرده بودند، حضرت على (ع) حاضر به آمدن به مسجد و بيعت با ابـابـكـر نـشـد و فـرمـود: سوگند ياد كرده ام كه تا قرآن را گردآورى و تنظيم نكنم از خانه خارج نشوم و عبا بر دوش نيفكنم .(94)
طـبـق قـرار قـبـلى ، قـنفذ و دار و دسته اش كه از رجّاله هاى مدينه بودند، به درِ خانه على (ع) آمدند. قُنفذ كوبه در را به صدا درآورد. فاطمه (س)  به پشت در آمد. او اجازه ورود خواست ولى حضرت زهرا(س)  رخصت نداد.
قُنفذ فرياد زد: اى على ! خليفه پيامبر تو را مى خواهد!
على (ع) فرمود: چه زود به پيامبر خدا(ص) دروغ بستيد!
اين سخن را به ابوبكر رساندند و او سخت لرزيد ولى عمر از ابوبكر خواست تا دوباره قنفذ پيام را تكرار كند و او را براى بيعت دعوت نمايد. ابوبكر با تشجيع و تحريك عمر، قُنفذ را فرمان داد تا ديگر بار پيامش را به على (ع) برساند. قنفذ نيز رفت و با صداى بلند گفت : اى على ! خليفه پيامبر تو را براى بيعت احضار كرده است !
على (ع) فرمود: سبحان الله ! ابو بكر مدّعى احراز مقامى است كه در شاءن او نيست !
رد و بـدل شـدن گـفـتـگـو و جـوابـهـاى متقن على (ع) سبب ايجاد ولوله در ميان جمعيت شده بود و مـطـالب فـرامـوش شـده اى را بـه ذهـن آن نـامـردمـان مـتـبـادر مـى كـرد. عـمـر ديد اگر كار بدين روال ادامه يابد، وضع دگرگون خواهد شد؛ از اين رو خود وارد صحنه شد و فرياد زد:
بيرون آييد! و گرنه خانه را به آتش خواهم كشيد.
فاطمه (س)  پرسيد: مگر چه شده است ؟
على و عباس و بنى هاشم بايد به مسجد آمده با خليفه بيعت كنند!
كدام خليفه ؟ امام مسلمانان هم اكنون درون خانه نشسته است .
از اين لحظه امام مسلمانان ابوبكر است كه مردم با او در سقيفه بنى ساعده بيعت كردند.
اگر نيايد چه خواهيد كرد؟
خانه را با ساكنانش به آتش مى كشيم !
عمر مى خواهى خانه ما را آتش بزنى ؟
آرى (95)
مردم گفتند: او دختر پيامبر خداست !
هر كه مى خواهد باشد. من از دختر پيامبر باكى ندارم !(96)
آنگاه دستور داد هيزم آوردند و درب خانه زهرا(س)  را آتش زد و سپس با لگدى كه بر درب نيم سـوخـتـه زد، درب از هـم گـشـوده شـد و زهـراى اطهر(س)  كه پشت در بود بين در و ديوار قرار گرفت .
سينه اى كز معرفت گنجينه اسرار بود
كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود(97)
عـمـر در حـالى كـه دسـتـى بر تازيانه و دستى بر شمشير داشت وارد خانه شد. فاطمه (س)  فـريـاد خود را به (يا ابتاه ، يا رسول الله)  بلند كرد. عمر غضب آلود غلاف شمشير را بر پـهـلوى فـاطـمـه زهـرا(س)  فـرود آورد، چـنـانكه استخوان پهلوى حضرت شكست و محسنش سقط شـد.(98) دخـت پـيـامـبـر(ص) كـه ديـگـر تـاب تحمّل درد را نداشت بر زمين افتاد و ناله كنان فرمود:
(يا فِضّةُ إ لَيكِ فَخُذِينىِ! فَقَدْ وَاللّهِ قُتِلَ ما فِى اَحْشائِى مِنْ حَمْلٍ(99)
اى فضّه ! مرا درياب . به خدا سوگند، فرزندى كه در شكم داشتم كشته شد.
در اين هنگام على (ع) كه اين جسارت عمر را ديد ج