رزوى مرگ
حـضـرت زهرا(س)  در دفاع از ولايت از هيچ كوششى دريغ نكرد. بلكه در اين مرحله از دفاع با هـمـه هـسـتى اش به ميدان آمد تا آن را نثار امامت كند. اما وقتى تلاشهايش را براى بسيج مردم در دفـاع از ولايـت بـى نـتـيـجـه ديـد، از خـدا آرزوى مـرگ كـرد تـا بـه هـمـه رهـروان راه ولايـت در طـول تـاريـخ بـيـامـوزد كـه اگـر در مـبـارزه بـا غـاصـبـان ولايـت آنـان را نـاتـوان كـردنـد، لااقل تلخى زيستن در فضاى ظلمانى را با آرزوى مرگ از خدا در كامشان شيرين كنند.
اينك به زمزمه و مناجات دردمندانه آن مظلوم ترين مدافع حريم ولايت گوش جان مى سپاريم كه چـگونه در كنار قبر رسول خدا(ص) به آن حضرت خطاب مى كند و از خداوند آرزوى مرگ دارد. و مى فرمايد:
لو ترى اثنق الذى كنت تعلو
هُ علاه الظلاّم بعد الضياء
يا ااى ! عجّل وفاض ىO يعاً
فلقد تنغصّت اگ ياة يا مولاض (132)
اگر مى ديدى منبرى را كه بالاى آن مى رفتى ! چگونه پس از روشنى ، تاريكى ها آن را فرا گرفته است .
اى پروردگار من ! مرگ مرا سريعتر برسان ! چون زندگى تلخ و سخت شده است ، اى مولاى من .
زمـانـى نـيـز كـه حـضـرت زهـرا(س)  براى بازپس گيرى فدك به مسجد رفته بود على (ع) منتظر صديقه طاهره (س)  بود. در انتظار بانويى كه ياور و همرزم وى در مبارزات و شريك او در گـرفـتـاريـهـا و آرزوهـا بـود. مـنـتـظـر بـود هـمـسـر عـزيـزش از جـهـاد بـا دشـمـنان از مسجد رسول خدا(ص) باز گردد.
فاطمه زهرا(س)  بازگشت درحالى كه مظلوم واقع شده بود. قلب او را شكسته و او را اندوهگين و نـاراحـت كـرده بـودنـد، آن حـضـرت بـه منزل خويش رسيد در حالى كه از آن همه نامرديها به ستوه آمده بود.
حـضـرت زهـرا(س)  كـه خـسـتـه ، خـشـمناك و گريان از مسجد پدرش بازگشته بود، خطاب به همسرش فرمود:
اى پـسـر ابـى طالب ! همچون جنينى كه در پرده رحم پيچيده شده ، جامه بر خود پيچيده اى ؟ و بسان متهمان ، خانه نشين گشته اى ؟!
آرى فاطمه زهرا(س)  با اين كلمات درصدد برآمد تا جايگاه و وضعيت همسر بزرگوارش ‍ را در بـرابـر ايـن رويـدادهـا روشـن كـند و اين بار او را پسر عمو، اباالحسن يا على صدا نزد بلكه پـسـر ابى طالب خطاب كرد و خواست با اين تعبير بگويد تو فرزند ابى طالبى هستى كه در سـخـت تـريـن شـرايـط از رسـول خـدا(ص) شجاعانه دفاع كرد ولى اوضاع زمانه به كجا رسـيـده اسـت كـه فـرزند او نمى تواند از حقش و حق همسرش دفاع كند پس در اين شرايط بايد آرزوى مـرگ كـرد و آرزو نـمـود كـه اى كـاش قبل از اينكه اين همه ظلم و ستم را مى ديد مرگ به سراغ او مى آمد. از اين رو آن حضرت فرمود:
اينك پسر ابى قحافه فدك را به زور مى ربايد و ميراث فرزندانم راغصب مى كند.
آشكارا به دشمنى من برخاسته است . به هنگام سخن گفتنم ، به شدت با من ستيز كرد. انتظار داشتم كه انصار به حمايت من برخيزند و مهاجران حق خويشاندى و حرمت قوميت را نگهدارند. ولى افـسـوس ! انـصـار از يـارى مـن باز ايستادند و مهاجران ، خويشاوندى را فراموش كردند و مردم دنياپرست و قدرت طلب ، ديده از ديدار حقايق فرو پوشيدند. ولى تو را چه شده است كه دست از حمايت من در آستين نهادى و پاى از همراهى من بدامن در كشيدى ...
هم اكنون كه سخن مى گويم ، در اختيار خود نيستم . اى كاش پيش از اين خوارى و ذلت مرده بودم . از ايـنـكه به تو جسارت كردم و نتوانستم از تو حمايت كنم ، از خدا پوزش مى طلبم . اى واى بر من در هر صبح و شام !!
پـشتيبان ، مُرده و بازو از كار افتاده است . به پدرم شكايت مى برم و داد خود را از پروردگار دادگـر درخـواسـت مـى كـنـم : تو اى پروردگار بزرگ ! از همه تواناترى و از هر كيفر دهى ، سخت تر كيفر فرماى !
امـيـر مـؤ مـنـان (ع) صـبـر كـرد تـا سـخـنان فاطمه زهرا(س)  پايان يافت . در اين هنگام بالحن دلنوازى در تسلاى دل دردمند دخت پيامبر(ص) گفت :
واى بـر تـو مباد، اى دختر رسول الله ! واى بر دشمنان تو باد! اينقدر جان عزيزت را ميازار! از ايـن هـمه ناراحتى و اندوه آرام گير! تو يادگار نبوّت و بقيه رسالت هستى . ولى بدان كه من هم از آنچه مى توانستم ، كوتاهى نكردم و تا آنجا كه مقدور بود، پيش رفته ام . بيش از اين به مصلحت دين مبين اسلام نبود.
حـضـرت زهـرا(س)  از سـخـنـان حـكيمانه امام خود، آرام شد و فرمود: حسبى الله . (خدا مرا كفايت كند).(133)
8 ـ وصيّت
حـضـرت زهرا(س)  دفاع از ولايت را نه فقط تا آخرين لحظات عمر كوتاه خود، يك تكليف الهى مـى دانـسـت ، بلكه او با وصيت خود، فريادى به بلنداى تاريخ بركشيد و همه انسانها را تا قـيـام حـضـرت مـهـدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) ، به دفاع از حريم ولايت و امامت دعوت كـرد. او بـا وصـيـت خـود، بزرگترين ضربه را بر پيكر خلافت غاصب زد تا همه بسيجيان و دلباختگان حقيقت ، در برابر غاصبان تاريخ ، حرف براى گفتن داشته باشند.
امير مؤ منان على (ع) در روز آخر عمر حضرت زهرا(س) ، به هنگام غروب آفتاب در كنار بستر آن حـضـرت نـشـسـت . بـا ايـنـكـه امـام (ع) كـوهـى از مـقـاومـت و شـكـيـبـايـى بـود، از ديـدن حال فاطمه زهرا(س)  به گريه افتاد. زهرا(س)  چشم گشود و فرمود:
پسر عم ! تويى !؟
آرى ! زهراى عزيز، حالت چگونه است ؟
على جان ! وصيت دارم .
بگو فاطمه ، به من بگو.
وصيت من اين است كه : مرا شب غسل بده ، شب كفن كن ، شب به خاك بسپار. مگذار خصم بر جنازه ام نماز بخواند و براى تشييع حضور يابد.(134)
9 ـ شهيد راه ولايت
اعـتـراض و دفاع حضرت زهرا(س)  پيوسته و در هر فرصتى ادامه داشت . تا آنكه جريان بيعت اجـبارى از امير مؤ منان على (ع) براى ابابكر پيش آمد. امام (ع) درِ خانه را به روى خود بست و بـا خـود عـهـد كـرد تـا قـرآن را جمع آورى نكند، از خانه بيرون نرود. ابابكر نيز گرچه به كـرسـى خـلافـت دسـت يـافـتـه بود، امّا گروه عظيمى از بنى هاشم و مهاجر و انصار، بيعتش را نـپـذيـرفـته بودند. بويژه آنكه امام على (ع) و جمعى از اصحاب خاص پيامبر(ص) نيز با او بـيـعـت نـكـرده بـودنـد. اين موضوع آنچنان بر ابابكر و دوستانش سنگين بود كه آنان را سخت پريشان ساخته بود.
غاصبان خلافت ، بطور مكرر، امام (ع) را آزموده بودند كه او براى حفظ اسلام ، هرگز به جنگ داخـلى اقـدام نـخـواهد كرد. با اين اطمينان خاطر، نقشه كشيدند تا به اجبار امام (ع) را به مسجد آورند. ابتدا قنفذ را براى آوردن على (ع) فرستادند اما نتيجه اى نبخشيد. عمر با عده اى رجاله به خانه على (ع) حمله كردند ولى با مقاومت زهرا(س)  مواجه شدند، عمر درب خانه را آتش زد و نـاگـهـان دود سـيـاه و شـعـله سرخ از در خانه رسالت بلند شد و فرياد زهرا(س)  به گوش رسيد كه مى فرمود:
يا اَبتاه ! يا رَسُولَ اللّه !
ولى نـه تـنـهـا فـريـادرسـى نـبـود كـه بـه كـمـك پـاره تـن رسـول خـدا(ص) بـشـتابد، بلكه در ميان آن آتش و دود، غلاف شمشير بود كه بر پهلوى زهرا نـواخته مى شد. تازيانه بود كه بر بازوى آن حضرت نشانه مى رفت و فاطمه (س)  همچنان پدر را صدا مى زد.
امـيـر مـؤ مـنـان كـه ايـن چـنـيـن ديـد عـمـر را زيـر دسـت و پـا گـرفـت ولى بـا 