مشاهده مى شد كه نزديكترين فرد به پيغمبر (ص)، از نظر پيشبرد اهداف رسول اللّه (ص) و حفاظت اسرار سياسى وى، على بن ابيطالب (ع) است؛ تا آنجا كه در جريان فتح مكه، قدم بر شانه ى رسول اللّه (ص) گذارده، بر پشت بام كعبه بالا رفت و بتها را شكست.

رؤساى قبايل از اين مطلب خيلى نگران بودند: «نكند زمامدار آينده ى اسلام، على (ع) باشد؛ همان على (ع) كه قدرتهاى مادى آنها را درهم شكسته و عزيزان آنان را از لبه ى تيز شمشير خود گذراند».

كم كم اين موضوع، سخن روز شد كه: «جانشين پيغمبر (ص) كه خواهد بود؟» و بدنبال اين زمزمه، جلسات سرى سه چهار نفرى تشكيل شد، تا اينكه در يكى از روزها، بريده ى اسلمى مى گويد: «من و برادرم در نخلستان بنى نجار، در خدمت پيغمبر نشسته بوديم. على بن ابيطالب (ع) بر ما وارد شد؛ سلام كرد. پيغمبر جواب سلام را داد و ايشان را در كنار خود نشانيد.

سپس عده اى از مسلمين وارد شدند و به پيغمبر (ص)، سلام كردند. رسول اللّه (ص) پس از جواب سلام، آنان را امر فرمود كه به على بن ابيطالب (ع) بعنوان اميرالمؤمنين سلام كنند. آن جمعيت در برابر على (ع) ايستاده و با كمال ادب، عرض كردند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين.

بدنبال اين جمعيت، ابوبكر و عمر با هم وارد شدند و به پيغمبر (ص)، سلام كردند. رسول اللّه (ص) آنها را امر فرمود كه به على بن ابيطالب (ع) بعنوان اميرالمؤمنين سلام كند. آن دو- در حاليكه ترديد داشتند- با بيانى اعتراض آميز گفتند: امر من اللّه و رسوله؟ (آيا اين فرمان خدا و پيغمبر است؟).

پيغمبر (ص) با سخنى اكيد و گفتارى محكم فرمود: بلى؛ اين حكم خدايى است.

آن دو نفر كه خود را در برابر اين فرمان محكوم مى ديدند، چاره اى جز تسليم- ولو موقت و ظاهرى- نداشتند. با كمال بى رغبتى، در برابر مولا (ع) ايستاده و عرض كردند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين (ع).

سپس سعد بن معاذ و طلحه وارد شدند و به پيغمبر (ص) سلام كردند. رسول اللّه (ص) آنها را نيز مانند ديگران امر فرمود. آن دو هم- در حاليكه از اين موضوع تعجب كرده بودند- به عرض رسانيدند: آيا اين فرمان خاصى است كه از طرف خدا نازل شده؟ پيغمبر فرمود: آرى.

آن دو، دست بر ديده ى منت نهاده و با كمال ادب عرض كردند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين.

پس از آنها، سلمان فارسى و ابوذر غفارى وارد شدند و بعد از سلام بر پيغمبر (ص)، برحسب فرمان رسول اللّه (ص)، با كمال خوشوقتى و ادب، به على (ع) بعنوان اميرالمؤمنين سلام دادند.

بعد از آن، خزيمة بن ثابت و ابوالهيثم بن تيهان وارد شدند و سپس عمار و ياسر و مقداد ظاهر گرديدند. آنها هم، پس از عرض ادب خدمت پيغمبر (ص)- برحسب فرمان رسول اللّه (ص)- بدون درنگ، مراسم سلام رسمى امارت مؤمنين را در برابر على (ع) بجا آوردند.

آخر از همه عثمان و ابوعبيده جراح وارد شدند و بعد از اينكه در مقابل تكليف پيغمبر (ص) قرار گرفتند، با بيانى كه از نوع خشم درونى آنها حكايت مى كرد، سؤال كردند: آيا اين هم مانند ساير واجبات اسلامى، جزو فرايض است؟

رسول اللّه (ص) فرمود: آرى. آنها هم بناچار، امتثال نمودند.

آن روز جمعيت زيادى از مسلمانان در نخلستان بنى نجار، خدمت پيغمبر (ص) آمدند نو برحسب فرمان آن حضرت، بعضى با كمال رغبت و خوشوقتى و بعضى هم توأم با نگرانى، مراسم رسمى سلام خاص امارت مؤمنين را در برابر على (ع) اجرا نمودند»

[اين جريان را ابن حسنويه حنفى در كتاب بحرالمناقب، ص 78 از جناب ابوذر روايت مى كند.]

پيغمبر (ص) رو به جمعيت كرد و فرمود:

اى مردم! گوش كنيد. من به يكايك شما فرمان دادم كه به على بعنوان اميرالمؤمنين سلام دهيد. بعضى با كمال ترديد پرسيدند: آيا اين مطلب از طرف خدا است؟ براى من شايسته نيست كه مطلبى را پيش خود، به شما پيشنهاد كنم، آنچه فرمان مى دهم، وحى پروردگار من است. سوگند بخدايى كه جان من در قبضه ى قدرت اوست، اگر هر يك از شما از فرمان من تخلف مى ورزيد و امر مرا امتثال نمى كرد، كافر نمى شد.

بريده مى گويد: «مجلس بپايان رسيد و جمعيت پراكنده شدند. من هم از خدمت پيغمبر (ص) خارج شدم. در راه مشاهده كردم كه يكى از افراد، با رفيقش صحبت مى كرد و عده اى از فتنه جويان قريش هم، اطراف آنها جمع شده بودند. و ى مى گفت: ديدى كه محمد (ص) چگونه پسر عمويش را بر دوش ما سوار كرد؟ بخدا اگر قدرت مى داشت، او را پيغمبر بعد از خود معرفى مى كرد.

رفيقش گفت: فعلا تو ساكت باش. اگر ما زنده مانديم و محمد از بين رفت، اينگونه سخنانش، در زير گامهايمان قرار خواهد گرفت».

اين جريان موجب شد كه در پشت پرده، نقشه هاى سرى و شومى طرح گردد.

پيغمبر (ص) گاهى در بين كلمات و گفتارش، به اين نقشه هاى اهريمنى اشاره مى فرمود؛ تا اينكه در انتهاى سال دهم هجرت، برنامه ى مسافرت حجةالوداع پيش آمد.

فرمان الهى نازل شد كه: «بايد رسول اللّه (ص) به اتفاق عموم مسلمانان به مسافرت حج برود و مناسك را بطور كامل در مقابل همه ى مسلمين انجام دهد و به آنها بياموزد». عده اى از طرف پيغمبر (ص) مأمور شدند كه مسلمانان را براى اداى مناسك دعوت كنند.

مأمورين رسول اللّه (ص)، در ميان قبايل و طوايف مختلف اعلام حج نمودند. هر يك از مسلمانان كه در خود استطاعت مسافرت به مكه را مى ديد، براه افتاد. جمعيت از اطراف جزيرةالعرب، پياده و سواره به طرف مكه سرازير شدند. شهر مدينه يكباره خالى شد و عموم مسلمانان- از زن و مرد- در ركاب پيغمبر (ص) به طرف مكه براه افتادند.

در اين سفر، تمام زنان و بستگان پيغمبر (ص) هم ملازم ركاب بودند. زهرا (س) در ملازمت پدر و به همراهى شوهر، براى اداى اين فريضه ى مقدسه براه افتاد.

رسول اللّه (ص) از پنج فرسنگى مدينه- «مسجد شجره»- محرم شد و لبيك گويان به طرف مكه براه افتاد، تا اينكه وارد شهر مكه شد و اعمال عمره ى تمتع- از طواف و سعى و تقصير- را بجا آورد. عموم جمعيت مسلمان هم، قدم به قدم در خدمت رسول اللّه (ص) اين اعمال را بجا آوردند.

روز دوم توقف پيغمبر (ص) در شهر مكه، آيات اول سوره ى عنكبوت بر رسول اللّه (ص) نازل شد:

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

الم. اَحَسِبَ النَّاسُ اَنْ يُتْرَكُوْا اَنْ يَقُوْلُوا آمَنَّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ؛ وَ لَقْدُ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلْيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذينَ صَدَقُوْا وَلْيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ؛ اَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُوْنَ السَّيِئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما

يَحْكُمُونَ. (آيا مردم پنداشتند به مجرد اينكه گفتند ايمان آورديم، رها مى شوند و مورد آزمايش قرار نمى گيرند؛ در حاليكه ما افراد پيشين را آزموديم تا خدا افراد راستگو و اشخاص دروغگو را بداند. آيا افراد بدكاره گمان مى كنند كه بر ما سبقت مى گيرند؟ چه بد حكم كرده اند).

پيغمبر (ص) از جبرئيل پرسيد: «مراد از اين آزمايش كه افراد راستگو و دروغگو سنجيده مى شوند، چيست؟»

جبرئيل عرض كرد: «يا محمد! خدا به تو سلام رسانده و فرمود: «من هيچ پيغمبرى را نفرستادم مگر اينكه به او فرمان دادم كه در هنگام فرارسيدن مرگش، براى خود جانشينى تعيين كند تا