 تعاليم و احكام او را زنده نگه دارد. كسانى كه بعنوان فرمانبردارى خدا و رسول، در تحت حكومت جانشينان پيغمبران قرار گرفتند، آنها راستگويان و كسانى كه در برابر جانشينان پيغمبران سركشى نمودند، دروغگويانند. يا رسول اللّه! هم اكنون هنگام مرگت فرارسيده و خدا به تو فرمان مى دهد كه بعد از خود، على بن ابيطالب (ع) را بعنوان رهبر و زمامدار اسلام و مسلمين نصب فرمايى و ودايع و اسرار پيامبرى را به او بسپارى و در مورد خلافت او، از مسلمانان پيمان بگيرى. هر كس مطابق اين پيمان عمل كند، در ايمانش راستگو است و هر كس از اين عهد تخلف بورزد، در اظهار مسلمانيش دروغگو خواهد بود؛ و بزودى اين آزمايش كه در اين آيات، وعده داده شده است، بدينوسيله اجرا مى شود».

بلافاصله پس از پايان وحى، پيغمبر (ص) على (ع) را طلبيد. درب حجره را بست و آنچه را كه جبرئيل بر آن حضرت نازل كرده بود، براى اميرالمؤمنين (ع) تعريف كرد و به وى گوشزد فرمود كه «مسئوليت رهبرى و زمامدارى بعد از رسول اللّه (ص)، بعهده ى اوست». اسرار نبوت و ودايع پيامبرى را به وى سپرد و علوم و حكمتها را به او آموخت. اين مصاحبه ى اسرارآميز پيغمبر (ص) و على، يك شبانه روز طول كشيد.

اين مطلب از نظر عموم بستگان و نزديكان پيغمبر (ص) شگفت آور بود و همه در مقام تعقيب اين جريان برآمدند. عايشه- كه از همه كنجكاوتر بود- خدمت پيغمبر (ص) عرض كرد: «يا رسول اللّه (ص)! خلوت كردن شما با پسرعموى گراميتان بطول انجاميد. ممكن است علت آن را بيان فرمائيد؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «به تو مربوط نيست. اين مطلب از اسرار آسمانى بوده است».

عايشه با اصرار بيشترى عرضه داشت: «ممكن است اين موضوع را به من بفرمائيد. شايد در فهميدن اين جريان، مصلحتى براى من باشد و من در اين مصلحت بر ديگران سبقت بجويم».

پيغمبر (ص) فرمود: «اين موضوع حائز مصلحت عموم مسلمانان است. هرگاه كه من نتيجه ى اين مصاحبه را به عموم مردم اعلام كردم، تو هم خواهى دانست».

عايشه از تعقيب خود منصرف نشد و اصرارش را ادامه داد: «يا رسول اللّه! در صورتيكه اين مطلب موضوعى است كه بايد همگان بدانند و مصلحت ملت در آن است، چه مانعى دارد كه من زودتر بفهمم و به اين وسيله نسبت به سايرين سبقتى داشته باشم؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «من اين راز را به تو مى گويم؛ اما به دو شرط: اول اينكه عهد كنى در خصوص اين موضوع، مطيع و فرمانبردار باشى و دوم اينكه اين مطلب را با احدى در ميان نگذارى؛ تا من بصورت اعلام عمومى به اطلاع همگان برسانم. و ضمناً بدان كه اگر اين مطلب را با كسى در ميان بگذارى، كافر خواهى شد و براى هميشه مورد نفرت و انزجار من قرار خواهى گرفت».

عايشه با سوگندهاى شديد و جدى، اين پيمان را با پيغمبر (ص) استوار كرد. رسول اللّه (ص) هم، جريان خلافت و جانشينى على (ع) را بعد از خود- برحسب فرمان خدا- با وى در ميان گذارد. عايشه هم، بى درنگ جريان را به همسر ديگر رسول اللّه- حفصه- نقل كرد؛ او هم، بلافاصله مطلب را به پدرش- عمر بن خطاب- رسانيد. اين قضيه در مدت كوتاهى، بين عده اى از مسلمين منتشر شد.

افرادى كه در سر هواى حكومت داشتند و همواره براى تصاحب جانشينى پيغمبر (ص) خوابهاى طلايى مى ديدند، اشخاصى را كه نسبت به على (ع) كينه داشتند، از اطراف جمع نموده و با خود همدست ساختند. نيمه شب همگى در گوشه اى از مسجدالحرام اجتماع نمودند و درباره ى اين مطلب، به مذاكره پرداختند.

ابتدا يكى از آنها اظهار داشت: «محمد (ص) اراده كرده زمامدارى اسلام را - همانند امپراتورى ايران و روم- در خاندانش موروثى سازد. بدانيد كه اگر رهبرى مملكت بعد از پيغمبر (ص)، به على (ع) تفويض گردد، هيچكدام از شما روز خوشى نخواهيد داشت و در پستهاى مملكتى، سهم و بهره اى نخواهيد برد؛ هم اكنون كه زود است، براى اين مطلب چاره اى بينديشيد».

جمعيت در حاليكه دلهايشان از كينه و بغض على مملو، رگهاى گردنها متورم، صورتها سياه و چشمان از حدقه درآمده بود، هر كدام پيشنهادى مى كردند؛ تا اينكه سرانجام همگى تصميم گرفتند كه قبل از اجراى اين برنامه و نصب على (ع) به مقام خلافت و جانشينى، بايد پيغمبر (ص) را كشت و بهترين شكل كشتار رسول اللّه (ص) اين است كه در هنگام مراجعت، وقتى به گردنه ى هرشى رسيدند، بر لب پرتگاه خطرناك آن، شتر پيغمبر (ص) را برمانند تا اينكه رسول اللّه (ص) به داخل دره پرتاب شود و به اين وسيله نابود گردد.

جلسه ى آن شب با اين تصميم پايان پذيرفت و چهارده نفر در اجراى اين برنامه، با هم پيمان بسته و سوگند ياد نمودند. از آن طرف، پيغمبر (ص) با سابقه اى كه از وضع روحى عده اى داشت، خواست در يك موقعيت مناسب، جريان ولايتعهدى على بن ابيطالب (ع) را اجرا فرمايد.

پيغمبر (ص) به منى آمد. آنجا دوباره جبرئيل نازل شد و در مورد انتصاب على (ع)، از جانب خدا فرمان آورد. پيغمبر (ص) در صدد بود كه اين موضوع را بنحو جالبى در يك موقعيت حساس اظهار كند كه به هيچوجه قابل انكار نباشد؛ تا اينكه برنامه ى حج پايان پذيرفت و رسول اللّه (ص) به قصد مراجعت به مدينه، از شهرستان مكه خارج شد. جمعيت مسلمين و حتى ساكنين مكه هم، همراه پيغمبر (ص) از شهر خارج شدند. آنها تصميم داشتند رسول اللّه (ص) را تا جحفه الوداع بدرقه كنند.

از آن طرف، منافقين و دشمنان در صدد اجراى نقشه ى شوم خود بودند. قبلاً دبه ى چوبى مخصوصى را از ريگ بيابان پر نموده و همراه داشتند. كاروان پيغمبر (ص)، نزديك غروب آفتاب، از شهرستان مكه، باشكوه هر چه تمامتر خارج شد. دامنه ى تپه ها و صخره هاى اطراف شهر، از جمعيت سياه مى زد. ناقه ى صهبا با وقار فوق العاده اى بر روى ريگها روان شد و تمامى جمعيت، اطراف پيغمبر (ص)، حلقه وار به راه خود ادامه مى دادند.

كم كم هوا تاريك شد و در سياهى شب، اشباح نامعلومى از جمعيت جدا گرديده، از چپ و راست، از روى صخره ها بالا رفتند و لابلاى قله ها و دره ها پراكنده شدند. آنجا كسى نمى توانست بشناسد اينان كيانند و به كجا مى روند. جمعيت چهارده نفرى، هر چه زودتر خود را بر فراز قله ى هرشى رسانيدند و در پشت صخره اى- بطورى كه از دور نمايان نباشند- سنگر گرفتند.

از آن طرف، رسول اللّه (ص) به همراهى يكصد و بيست هزار نفر زن و مرد، دره هاى پر پيچ و خم اطراف مكه را طى فرموده و به كنار گردنه ى هرشى رسيدند. اول گردنه، ناقه را نگه داشت. دو نفر از سربازان قهرمان و فداكار خود- حذيفة بن اليمان و عمار ياسر- را طلبيد. به حذيفه دستور داد مهار ناقه را بگيرد و به عمار فرمود كه پيشاپيش ناقه مراقبت كند. مقدارى از گردنه را رسول اللّه (ص) پيمود. بر لب خطرناكترين پرتگاههاى آن، ناگهان از بالاى كوه، دبه ى چوبين پرريگ با صداى مهيبى از فراز صخره ها پايين غلتيد و ميان دست و پاى ناقه ى صهبا قرار گرفت. چون حذيفه مهار ناقه را محكم گرفته بود، ناقه ثابت ايستاد و كوچكترين تكانى نخورد.

مسلمانان همه متوحش شده، اطراف پيغمبر (ص) را گرفتند تا ببينند چه اتفاقى افتاده. جمعيت چهارده نفرى هم، با اطمينان به اينكه رسول اللّه (ص) ب