ه عمق دره پرتاب شده و قطعه قطعه گرديده است، از پشت صخره اى كه سنگر گرفته بودند، خارج شدند. مردم سؤال مى كردند: «چه بود؟ چه شد؟» و پيغمبر (ص) به كسى جواب نمى داد و با كمال آرامش، به راه خود ادامه داد.

حزب چهارده نفرى متوجه شدند نقشه ى آنها عملى نشده. بر فراز قله، متحير ايستادند كه چه كنند؟ بلافاصله تصميم ديگرى را جزم كردند: هنگامى كه ناقه ى صهبا از پيچ آخر در انتهاى گردنه، پيچيد، اشباح ناشناس جلوى ناقه دويدند كه ناقه را رم دهند و از بالاى گردنه، آن را با سوارش پرتاب نمايند.

دو سرباز اسكورت رسول اللّه (ص) كه متوجه توطئه كودتا شده بودند، با شمشيرها به افراد ناشناس حمله كردند. همه ى آنها پا به فرار گذارده، به طرف بالاى قله فرار كردند.

حذيفه با كمال تعجب از پيغمبر پرسيد: «يا رسول اللّه! اينها چه كسانى بودند؟در اين نواحى، كسى از مشركين باقى نمانده».

پيغمبر (ص) با تبسم فرمود: «خير؛ از نزديكان هستند».

حذيفه با شگفتى سؤال كرد: «يعنى از مسلمين هستند؟ مسلمان و كشتن پيغمبر؟ كى؟»

پيغمبر فرمود: «حذيفه! اگر من اسامى آنها را ببرم، شايد باور نكنى. بهتر اين است كه با دقت از فراز قله نظر بيندازى تا كاملاً آنها را بشناسى».

حذيفه چشمانش را به اشباح سياهى كه بر فراز قله جمع شده بودند، دوخت. هر چه نگاه كرد، كسى را نشناخت. در اين هنگام، از ابرهايى كه جلوى مهتاب را گرفته بودند، برقهايى پياپى صورت گرفت و در شعاع اين برقها، حذيفه تمام آن جمعيت را شناخت.

عمار ياسر گفت «حذيفه! من كسى را نديدم؛ تو ديدى؟»

حذيفه: «آرى».

عمار: «چه كسانى بودند؟»

حذيفه: «نه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش».

عمار: «ممكن است اسامى آنها را بيان كنى؟»

حذيفه: «البته با اجازه ى رسول اللّه (ص)».

پيغمبر (ص) هم، با سكوت اسرارآميز بعنوان اظهار موافقت، سرى تكان داد. حذيفه هم، افراد را به عمار معرفى كرد

[اسامى اين افراد در كتاب بحارالانوار، چاپ كمپانى، جلد هشتم، در متن حديث تصريح شده است.]

خلاصه، كاروان رسول اللّه (ص) از آن طرف قله ى هرشى به زير آمد. فجر طلوع كرده بود، پيغمبر (ص) به بلال دستور داد كه اذان بگويد. خودش هم، وضو گرفت و منتظر بود كه تمام همراهان جمع شوند.

حذيفه و عمار به عقب برگشتند و در گوشه اى از دره كمين كردند؛ ديدند تمام آن جمعيت، يكى يكى و بطور متفرق از اطراف كوه به زير آمده و وارد جمعيت شدند؛ وضو گرفتند و پشت سر پيغمبر (ص) به نماز ايستادند.

رسول اللّه (ص) از نماز كه فارغ شد؛ ملاحظه فرمود ابوبكر، عمر و ابوعبيده ى جراح، سه نفره در صف جماعت با هم، درگوشى صحبت مى كنند. پيغمبر (ص)- بعنوان يك فرمان اكيد- اعلام فرمود: «بعد از اين، مسلمانان هيچگاه حق ندارند دو سه نفرى با هم درگوشى صحبت كنند».

رسول اللّه (ص) به اتفاق جمعيت، در آن مكان به استراحت پرداختند. در اين بين، سالم مولى حذيفه مشاهده كرد ابوبكر، عمر و ابوعبيده ى جراح در گوشه ى بيابان با هم نجوا مى كنند. جلو رفت و با عتاب شديد به آنها گفت: «مگر نجوا و درگوشى صحبت كردن از طرف رسول اللّه (ص) اكيداً ممنوع نشده؟ شما چرا با هم نجوا مى كنيد؟ مطلب اسرارآميز خود را به من بگوئيد وگرنه به پيغمبر (ص) اطلاع مى دهم».

آنها سراسيمه شدند؛ گفتند: «سالم! ما حاضريم موضوع سرى خود را با تو بگوئيم ولى به يك شرغ و آن اينكه سوگند ياد كنى كه آن را به پيغمبر (ص) نگوئى. اگر خواستى در اين قضيه با ما همدست شو وگرنه آن را از سايرين پنهان كن».

سالم سوگند ياد كرد.

ابوبكر گفت: «اى سالم! ما چند نفريم كه با هم پيمان بستيم نگذاريم مقام حكومت و زمامدارى مملكت را بعد از پيغمبر (ص)، على (ع) حيازت كند».

سالم هم كه در بغض و كينه نسبت به اميرالمؤمنين (ع) نظيرى نداشت، با شنيدن اين كلام، خوشوقت شد و گفت: «سوگند بخدا! آفتاب بر خاندان و فاميلى نتابيده كه در نزد من منفورتر از بنى هاشم باشد و در ميان اين قبيله، از همه بيشتر بر على (ع) خشمگينم. من با شما در اين اقدام بزرگ، پيمان مى بندم و از هيچ نوع فعاليتى در اين باره، كوتاهى نخواهم كرد».

پيغمبر (ص) آماده ى حركت شد. اين چند نفر، زودتر از همه، اطراف ركاب رسول اللّه (ص) جمع شدند. پيغمبر (ص) نگاه اسرارآميزى به قيافه ى يكايك اين جمعيت دوخت و با بيانى توأم با خشم فرمود: «چه رمزى امروز بين شما رد و بدل شد؟ با هم چه گفتيد؟ چه پيمان شومى با هم بستيد؟ اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللَّهُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةَ عَنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَااللَّه بِغافِلِ عَمَّا تَعْمَلُوْنَ (آيا شما داناتريد يا خدا؟ چه ستمگر است كسى كه نزد پيغمبر (ص) كتمان مى كند مطلبى را كه خدا شاهد است! خدا از آنچه بجا مى آوريد، غفلت ندارد)

[سوره ى بقره، آيه ى 140.]».

 

 

 

اين كلمات غضب آلود رسول اللّه (ص) به پايان رسيد و اين افراد هم، از شدت ترس، همچون مجسمه هاى بى روح بر زمين ميخكوب شده بودند.

خلاصه، پيغمبر (ص) به راه خود ادامه داد تا اينكه صبحگاهان هيجدهم ذيحجه، رسول اللّه (ص) از كراع الغميم حركت كرد. مقدارى راه آمد؛ به صحراى غدير خم رسيد. از آنجا تا جحفه، سه ميل راه بود. در جحفه، هنگامى كه جمعيت پراكنده مى شدند، اهالى مكه برمى گشتند، مسلمانان صحرانشين به قبايل خود مى رفتند و اهالى مدينه، رهسپار مدينه مى شدند، جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد: يا اَيُّهَا الرَّسُوْلُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رِبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ (اى پيغمبر! آنچه بر تو نازل شده، ابلاغ فرما؛ و اگر اين مأموريت را انجام ندهى، مأموريت پيامبريت را كاملاً اجرا نفرموده اى. خداوند تو را از شر مردم حفظ مى كند)

[سوره ى مائده، آيه ى 67.]

در اين هنگام، پيشتازان قافله به جحفه رسيده بودند. ناگهان حضرت دستور داد جمعيت جلو رفته، به عقب برگردند. مقدارى تأمل فرمود تا عقب مانده ها رسيدند. منادى اعلام كرد: الصلوة جامعة.

مردم در سمت راست جاده ى جنب مسجد غدير قرار گرفتند. زنها از مردها جدا شدند. بعضى در وسط آفتاب و عده اى در زير بوته هاى مغيلان نشستند. حضرت دستور داد چند قطعه سنگ بزرگ را روى هم گذاردند و از جهاز شتران بر فراز آن سنگها، منبرى ترتيب دادند. پيغمبر (ص) بر فراز منبر برآمد طوريكه بر تمام جمعيت مسلط شد. همه، آن حضرت را مى ديدند. جمعيت با شگفتى، متوجه آن جناب شده بودند. رسول اللّه (ص) با بيانى شيوا به خطبه سرايى پرداخت. پس از ستايش خدا و بيان نكاتى درباره ى توحيد و خداشناسى، فرمود

[متن خطبه: فاوحى الى بسم اللّه الرحمن الرحيم «يا اَيُّهَا الرَّسُوْلٌ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بلَّغْتَ رسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» معاشر الناس ما قصرت فى تبليغ ما انزله الى و انا مبين لكم، سبب هذه الايه ان جبرئيل هبط الى مراراً ثلاث، يأمرنى عن السلام ربى و هوالسلام ان اقوم فى هذا المشهد و اعلم كل ابيض و اس