ا بازمى دارد. خليفه ى رسول خدا است؛ اميرالمؤمنين است؛ امام و پيشواى رهنما است؛ كشنده ى ناكثين و قاسطين و مارقين است

[اين جمله بعنوان يك پيشگويى غيبى، اشاره به جنگهاى جمل و صفين و نهروان است؛ زيرا ناكث به كسى مى گويند كه بيعت ببندد و سپس بيعت خود را نقض نمايد و طلحه و زبير- عوامل جنگ جمل- چنين كردند. قاسط كسى است كه حق را بداند و پا روى حق بگذارد و اين خصوصيت را معاويه و يارانش داشتند. مارق به كسى مى گويند كه خود را پيرو حق بداند در حاليكه از حق اعراض نموده و اين خصلت خوارج- پديدآورندگان جنگ نهروان- بود.] اين گفتارم قابل تبديل نيست، و اين سخن را به امر پروردگار مى گويم.

بار خدايا! دوست بدار آن كسى كه على را دوست دارد و دشمن بدار هر كس كه با او عداوت بورزد. لعنت باد بر كسى كه على (ع) را انكار كند؛ خشم تو بر آن كس باد كه حقش را زير پا گذارد.

بارالها! تو به من وحى كردى كه رهبرى به على، ولى تو اختصاص دارد و من هم اين موضوع را بيان كردم و على (ع) را به اين مقام نصب نمودم؛ و به همين مطلب، دينت رابراى بندگانت كامل ساختى و نعمتت را با اعلام رهبرى على (ع)، بر آنها تمام كردى؛ در صورتى كه على (ع) رهبر ملت باشد، راضى شدى كه اسلام دين اختصاصى تو باشد و فرمودى «هر كس از آئينى غير از اسلام پيروى كند، از او پذيرفته نيست و در آخرت، از زيانكاران است».

بار خدايا! تو را گواه مى گيرم كه حق و واقع را به مردم رساندم

[معاشر الناس هذا اخى و وصيى و واعى علمى و خليفتى على امتى و على تفسير كتاب اللّه عز و جل والداعى اليه، والعامل بما يرضيه، والمحارب لاعدائه والموالى على طاعته، الناهى عن معصيته، خليفة رسول اللّه، و اميرالمؤمنين والامام الهادى و قاتل الناكثين والقاسطين والمارقين، قول ما يبدل القول لدى بامر ربى، اقول اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه والعن من انكره، و اغضب على من جحد حقه، اللهم انك انزلت على ان الامامة لعلى و ليك عند تبيان ذلك عليهم و نصبى اياه بما اكملت لعبادك من دينهم و اتممت عليهم نعمتك و رضيت لهم الاسلام ديناً فقلت و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين، اللهم انى اشهدك قد بلغت.]

على (ع) بر فراز دست پيغمبر (ص)، همچون روحى ملكوتى كه به سفر آسمانى برود، مترقى ترين لحظات زندگانى خود را طى مى كرد و خويشتن را موجودى برتر از سماواتيان مى ديد.

پيغمبر (ص) با بيانى شيوا و داغ، گفتار خود را درباره ى معرفى اين شخصيت الهى ادامه مى داد؛ جانشينان بعد از على (ع) و رهبران عاليرتبه ى آينده ى اسلام را معرفى مى كرد؛ شخصيت مهدى موعود اسلام را با تمام علائم و شرح ظهور و قيامش بيان فرمود.

در ضمن بيانات خود بعنوان پيشگوئيهاى غيبى، به جريانات آينده ى مملكت و انحراف حكومت از مسير اصلى اشاره مى فرمود و گاهى هم مظلوميت فرزندان پاكش را متذكر مى شد. مردم هم، مجذوب بيانات رسول اللّه (ص)، همه سراپا گوش بودند. سخنرانى پيغمبر (ص) تا ظهر آن روز ادامه پيدا كرد؛ تا اينكه در پايان سخنرانى فرمود: «اى مردم! آنكس كه در بيعت ولايت و خلافت با على (ع) سبقت بگيرد، از زمره ى پيشى گيرندگان در اسلام محسوب مى شود و رستگار خواهد شد».

سخنرانى و خطبه ى پيغمبر (ص) تمام شد. جمعيت شادى كنان از جا جستند و على (ع) را از روى دست پيغمبر (ص) گرفتند؛ در حاليكه فرياد مى زدند: «نعم سمعنا و اطعنا امر اللّه و امر رسوله بقلوبنا و السنتنا و ايدينا» (شنيديم فرمان خدا و رسول را و آن را بر دلها و زبانها و دستهايمان سپرديم).

جمعيت براى بيعت با على (ع) هجوم آوردند و روى دست هم بالا مى رفتند

[خطبه ى غدير بطور مشروح با ترجمه ى روان در كتاب نهج الخطابه كه از تأليفات مرحوم پدرم- آية اللّه علم الهدى- مى باشد، مضبوط است؛ و در آنجا در حدود هيجده مدرك از كتب عامه، با ذكر شماره ى صفحه و سطر، براى آن ذكر فرموده است.]

از همه جلوتر ابوبكر و عمر پيش آمدند و در حاليكه از اين جريان، اظهار خوشوقتى مى كردند، دست على (ع) را گرفته، عرض كردند: «بخ بخ لك با على اصبحت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة» (مبارك باد بر تو اين على كه سرور و مولاى ما و عموم اهل ايمان گشتى).

عمر پس از اينكه دست على (ع) را محكم فشرد و اين جمله را ادا كرد، خود را به كنار پيغمبر (ص) كشانيده و در حاليكه از اين كار پيغمبر (ص) تقدير مى كرد، به عرض رساند: «در آن هنگامى كه شما، گرم خطبه سرايى بوديد و على (ع) بر فراز دست شما بود، ناگاه متوجه شدم جوانى زيبا، كنار من ايستاده و لبانش تكان مى خورد. خوب گوش دادم؛ ديدم با كمال تعجب و شگفتى مى گويد: عقد رسول اللّه عقدة لايحلها الا المنافق (پيغمبر (ص) پيمانى با مردم بست كه آن را نمى گشايد مگر منافق). وقتى متوجه شد من به او نگاه مى كنم، به من گفت: يا عمر فاحذر ان تحله (اى عمر! بپرهيز از اينكه تو اين پيمان را در هم بشكنى)».

رسول اللّه (ص) تبسمى كرده، فرمود: «آن جوان زيبا، بشر نبود، بلكه فرشته بود. او جبرئيل- پيك وحى- بود كه به اين صورت وى را مشاهده كردى. او مى خواست با گفتارش، عهدى را كه من او تو نسبت به ولايت على (ع) گرفتم، تأييد كند»

[ينابيع الموده، تأليف شيخ سليمان حنفى، ص 249.]

پيغمبر (ص) پس از پايان بيعت مردم- كه آن روز تا به شام ادامه داشت- به طرف مدينه حركت كرد. اهالى مكه هم، از جحفه مراجعت نمودند و صحرانشينان هم، رهسپار قبايل و محلهاى خود شدند. هنگامى كه هر يك از آنها وارد ديار خود مى شدند، در طليعه ى نقل ماجراى حج، قبل از همه، موضوع ولايتعهدى اميرالمؤمنين (ع) را براى ديگران نقل مى كردند.

روزى كه پيغمبر (ص) وارد مدينه شد، در وهله ى اول ورود، با اولين مخالفت صريح حكومت على (ع) روبرو شد.

حرث بن نعمان فهرى- كه يكى از گردنكشان جاهليت بود و در باطن هم عقيده اى به پيغمبر (ص) نداشت و ظاهراً فقط از ترس جان ايمان آورده بود- با شنيدن جريان نصب اميرالمؤمنين (ع)، رهسپار مدينه شد و غضب آلود وارد شهر گرديد. يكسره به مسجد آمد. درب مسجد از ناقه ى سوارى خود پياده شد؛ آن را مهار كرد و وارد مسجد گرديد. در مقابل پيغمبر (ص) ايستاد و با كمال خشونت و اسائه ى ادب فرياد زد: «يا محمد! ما را فرمان دادى كه به يكتايى خدا و پيامبرى تو گواهى دهيم؛ اطاعت نموديم. دستورى دادى نماز بخوانيم و زكات مال خود را تأديه كنيم؛ پذيرفتيم. امر كردى ماه رمضان را روزه بگيرم؛ بجا آورديم. به اينها اكتفا نكردى تا اينكه بازوى پسرعمويت را گرفتى و او را بر دوشهاى ما سوار نمودى و گفتى: من كنت مولاه فعلى مولاه. آيا اين مطلب را از پيش خود انجام دادى يا آن هم وحى خدا بوده است؟»

پيغمبر (ص) در عين اينكه از گستاخى اين مرد ناراحت شده بود، فرمود: «باللّه الذى لااله الا هو ان ذلك من اللّه تعالى» (به خدايى كه پروردگارى بجز او وجود ندارد، سوگند كه اين موضوع، فرمان آسمانى خدا بوده است).

حرث بن نعمان با خشم زياد پشت به پيغمبر (ص) كرده، به طرف مسجد براه افتاد و در حين رفتن، با خود زمزمه مى كرد: «خدايا اگر پيامبرت راست مى