 خدا- صلى الله عليه و آله و سلم بعد از خود نه دنيا و نه درهم و نه گوسنفد و نه شتر و هيچ چيزى را به عنوان ارث باقى نگذاشت و به چيزى و كسى هم وصيت نكرد!!.

باز هم ابن سعد به نقل از عايشه خانم مى گويد: «قيل لعايشسه اوصى رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم-؟ قالت: كيف اوصى و لقد دعا بالطست ليبول فيها فانخنث فى حجرى و ما شعرت انه مات، و مامات الا بين سحرى و نحرى» [ طبقات ابن سعد، ج 2.] : به عايشه گفته شد آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم- وصيتى فرمود؟ و كسى را به عنوان وصى خود معرفى فرمود؟ عايشه در جواب گفت: چگونه وصيت كرد در حالى كه در خانه ى من بود و از من طشت خواست تا اينكه... كند و من نفهميدم كه او كى از دنيا رفته است و از دنيا نرفت مگر اينكه سر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بين سينه و آغوش من بود.

باز هم ابن سعد مى گويد: «قيل لام المومنين عايشه اكان رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- اوصى الى على؟ قالت: لقد كان راسه فى حجرى فدعا بالطست فبال فيها فلقد انخنث فى حجرى و ما شعرت فى فمتى اوصى الى على؟» [ طبقات ابن سعد، ج 2 و فتح البارى ج 9، باب مرض النبى و السيره النبويه، ج باب مرض النبى.] : به عايشه گفته شد آيا رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به على- عليه السلام- وصيت و سفارشى فرمود؟ در جواب گفت: به تحقيق سر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در آغوش من بود و طشت خواست تا در آن... كند و در آغوش من بود و نفهميدم كى از دنيا رفته، پس چگونه و چه زمانى به على- عليه السلام- وصيت كرده است؟!

اين گونه افترائات نسبت به ساحت مقدس پيامبر اسلام- صلى الله عليه و آله و سلم- زياد است و شايد بيش از هزاران باشد و هر انسانى اگر با تتبع و دقت اين روايات و اكاذيب را بررسى كند، متوجه خواهد شد كه اينها جز اتهامات چيزى ديگرى نخواهد بود. هر عقل سالمى درك مى كند كه اينها حقيقت ندارند، براى اينكه يك انسان عادى اگر از دنيا برود و يا مسافرت كند يك سرى وصيتها و سفارشات مى كند، آن وقت چطور مى شود كه آخرين پيامبر خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- بعد از بيست و سه سال زحمت و رنج در راه تبليغ بهترين دين آسمانى از دنيا برود، اما بدون وصيت و وصى باشد؟ بر فرض اينكه آنها جريان غدير و آياتى كه در اين باره نازل شد نشنيده اند، آيا باز هم مى شود تصور كرد كه پيامبر بدون وصيت از دنيا رفته باشد؟ بلكه مى شود گفت: اين اكاذيب از برنامه هاى سقيفه بوده است كه مردم را سر درگم كنند تا به اهداف خودشان برسند!!.

در حقيقت با اين جعليات انكار خلافت على- عليه السلام- كه مساوى با انكار نبوت و رسالت پيامبران و مخصوصا انكار رسالت پيامبر اسلام بوده است نمودند. چنانچه حسكانى در «شواهد التنزيل» به سند خود از عبدالله بن عباس در تفسير آيه ى شريفه: «واتقوا فتنه لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصه و اعلموا ان الله شيدد العقاب». [ سوره انفال، آيه 25.] (و بترسيد از بلايى كه چون آيد تنها مخصوص ستمكاران شما نباشد (بلكه ظالمان و مظلومان همه را فرا گيرد) بدانيد كه عقاب خدا بسيار سخت است) گفت: چون آيه نازل شد پيامبر اكرم- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: «من ظلم عليا مقعدى هذا بعد وفاتى فكمانما حجد نبوتى و نبوه الانبياء قبلى». [ شواهد التنزيل، ص 200 والذخاير العقبى، ص 71، و مجمع الزوائد، ج 7، ص 27 و مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 165 و ضمنا حسكانى در ذيل اين آيه 14 حديث را بيان كرده است.] : هر كس به على- عليه السلام- ظلم كند در جانشينى من پس از وفاتم، گويا نبوت مرا و پيامبران گذشته را انكار كرده است.

در كتاب ابو عبدالله محمد بن على سراج آمده است كه او در تاويل آيه به سند خود به نقل از عبدالله بن مسعود گفت: پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به من فرمود: اى ابن مسعود بر من آيه: «واتقوا فتنه...» نازل شد و من آن را نزد تو به امانت مى گذارم، آن چه من مى گويم آن را حفظ كن و از من به ديگران نقل نما كه: «من ظلم عليا مجلسى هذا كمن جحد نبوتى و نبوه من كان قبلى». هر كس به على- عليه السلام- در جانشينى من، ظلم كند، مثل كسى است كه نبوت مرا و تمام پيامبران را انكار كرده است. را وى به او گفت: آيا واقعا اين جمله را از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- شنيدى؟! گفت: آرى، گفتم: پس چگونه از طرف ظالمان قبول پست و مقام كردى؟! جواب داد: به همام جهت عقوبت عمل خود را به خود وارد آوردم و اين به جهت آن بود كه من از امام خود اذن نگرفتم، چنانچه جندب و عمار و سلمان، اذن گرفتند و من از خداوند طلب آمرزش مى كنم.

حالا با توجه به آيه ى شريفه و حديث نورانى، آنهايى كه با جعل احاديث مسئله ى خلافت على- عليه السلام- را انكار كردند، آيا متوجه نبودند كه با انكار ولايت و امامت ولى خدا، رسالت و نبوت صد و بيست و چهار هزار پيامبر- عليه السلام- و مخصوصا رسالت سيد الانبيا محمد مصطفى- صلى الله عليه و آله و سلم- را انكار نمودند؟! پس چگونه سران سقيفه و عايشه خانم به خودشان اجازه دادند با جعل احاديث، مسئله ى خلافت و جانشينى رسالت را كه تنصيص و تصريح شده از جانب پروردگار بود انكار كردند و اينكه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به چيزى و يا كسى وصيت نكرد و العياذ بالله بدون وصيت از دنيا رفته است!!!.

5- ترور و قتل عام: يكى ديگر از برنامه هاى از قبل تعيين شده ى حزب سقيفه، ترور و كشتار دسته جمعى بود، كه از خطرناكترين اقدامات آنان بود. و به عنوان آخرين حربه براى كسانى كه قابل تطميع و خريدارى نبودند و يا اينكه تهديدها بر آنها اثر نمى كرد، آنها را ناجوان مردانه ترور مى كردند و يا به جرم ارتداد آنها را چه فردى و چه دسته جمعى مى كشند. با اين اقدامات، نه تنها مخالفين را از سر راه برمى داشتند، بلكه در دل عموم مردم هم ايجاب رعب، ترس، و وحشت مى كردند.

سعد بن عباده بزرگ قبيله خزرج كه با ابوبكر بيعت نكرد و عمر را هم تهديد كرد، از اين مقوله مى باشد. در همين رابطه ابن ابى الحديد مى گويد: «انه كتب الى خالد بن الوليد و هو على الشام يامره ان يقتل سعد بن عباده، فكمن له هو و آخر معه ليلا، فلما مر بهما ريماه فقتلاه، و هتف صاحب خالد فى ظلام الليل بعد ان القيا سعدا فى بئر هنا فيها ماء ببيتى:
نحن قتلنا سيد الخز 	  	رج سعد بن عباده

يوهم ان ذلك شعر الجن و ان الجن قتلت سعدا، فلما اصبح الناس فقدوا سعدا، وقد سمع قوم منهم ذلك الهاتف فطلبوه، فوجدوه بعد ثلاثه ايام فى تلك البئر، وقد اخضر، فقالوا: هذا مسس الجن، و قال شيطان الطاق لسائل ساله: ما منع عليا ان يخاصم ابوبكر فى الخلافه؟ فقال: يابن اخى، خاف ان تقتله الجن» [ شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 223 و انساب الاشراف، ج 1، ص 583.] :

ابن ابى الحديد در بحث مطاعن در «الطعن الثالث عشر» گفته است: همانا او (ابوبكر) به خالد بن وليد كه در شام بود نامه نوشت و او را مامور كرد كه سعد بن عباده را بكشد، بعد از رسيدن نامه ى خالد هم با يك نفر ديگر در كمين سعد بودند، تا اينكه در شب وقتى كه سعد بن عباده از كنار آنها عبور مى كرد او را با تير زدند و كشتند و در چاه آ