بتسع ليال- منتهى الامال، ص 188- بعد از سه شب- آفتاب ولايت، ص 398 بعد از شش روز.] اولين روز يتيمى اسلام

صبح روز بعد فرارسيد. شهر مدينه مانند يك كشتى طوفان زده، در گرداب حوادث بالا و پايين مى رفت. آفتاب طلائين صبح هم مانند شفق، رنگ خون به خود گرفته بود. افكار مردم پيش بينيهاى مختلفى داشت. قيافه ى قهرمانانه و شمشير خونبار على (ع) در نظرها مجسم شده بود كه در كوچه هاى مدينه جولان مى كند براى اينكه حق خود را از چپاولگران بگيرد.

هنوز آفتاب، بساط خود را كاملاً پهن نكرده و نوار طلائين خورشيد، قسمت بالاى ديوارها را تازه زينت داده بود كه درب خانه ى على (ع) باز شد. افراد مشخص گاه و بيگاه به داخل منزل آمد و شد مى كردند. در اين هنگام، نعره ى وحشتناكى در اطراف خانه ى على (ع) طنين انداخت كه تمام همسايگان از منازل بيرون ريختند. اين صداى ابوسفيان بود كه عربده مى كشيد: «بخدا، آتشى روشن شده كه جز با خون، خاموشى ندارد. اى فرزندان عبدمناف! شما زنده ايد و ابوبكر بر شما حاكم است؟ كجايند آن دو عنصر زبون (على و عباس)؟»

پيرمرد با اين جملات آتشين و احساساتى، قدم در خانه ى على (ع) گذارد. در گوشه ى منزل، على (ع) و عباس و عده اى از بنى هاشم و برخى از اصحاب خاص رسول اللّه (ص) نشسته بودند. ابوسفيان از دم در، دستش را بلند كرده، به طرف على (ع) رفت و گفت: «يا ابوالحسن! دستت را بده تا با تو بيعت كنم. آنقدر لشگر برايت تهيه ببينم كه با يك يورش، بتوانى حق خود را از ابوبكر بگيرى».

در مقابل اين آتش فروزنده ى احساسات ابوسفيان، على (ع) با يك سردى جواب داد: «نيازى به بيعت و لشگر تو ندارم».

ابوسفيان كه انتظار چنين جوابى را نداشت، از شدت غضب مانند پاره اى آتش برافروخته شده، بعنوان طعن و گستاخى نسبت به مولا (ع)، اين اشعار را انشاد كرد: بر اين فرورفتگى و ذلتى كه پيش آمده، تن نمى دهد؛ مگر اين دو نفر زبون كه مايه ى ننگ فاميلند.

اين على (ع) است كه در اين فرورفتگى كاملاً واژگون شده؛ و هم اوست كه ضربه خواهد ديد و كسى بر او گريه نخواهد كرد و لن يقيم على خسف يراد به- الا الا ذلان غير الحى والوتد

هذا على (ع) الخسف معكوس برمته- و ذا يشج و لايبكى له احد .]

از اين گستاخى بى ادبانه ى ابوسفيان، مولا سخت برآشفت و فرمود: «اى ابوسفيان! بخدا، تو با اين حركت، قصد خدمت به من و ايفاى حق من را ندارى. تو مى خواهى از اين موقعيت استفاده كنى و فتنه اى ببار آورى كه ريشه ى اسلام را بسوزاند. جنايات و ضرباتى كه تو بر پيكر دين وارد كردى، فراموش شدنى نيست. از خانه ام خارج شو. احتياج به پند و اندرز تو ندارم» تا ريخ طبرى، چاپ بيروت، ج 3، ص 202.]

ابوسفيان با حالت خشم از خانه ى على (ع) بيرون رفت. اميرالمؤمنين (ع) از نظر اينكه مخالفين ممكن است فكر كنند على (ع) پايگاهى در منزل ترتيب داده و توطئه ى قيام و جنگ دارد و به اين وسيله، آن حضرت را متهم كنند و دست به فتنه بزنند، فرمود: بهتر اين است كه ما اين جلسه را در مسجد قرار دهيم». آنگاه به اتفاق عباس و ساير همراهان، به مسجد رفتند. قبل از آنها، عثمان به اتفاق جمعى از بنى اميه به آنجا رفته، گوشه ى مسجد را گرفته بودند و در مورد اخذ تصميم، با هم مشورت مى كردند.

على (ع) با يارانش در گوشه اى از مسجد اجتماع كردند و بعد از آنها، عبدالرحمن بن عوف با عده اى از بنى زهره وارد شدند. آنها هم، حلقه ى سومى تشكيل دادند.

در اين بين، ابوبكر، عمر و ابوعبيده جرّاح با جمعى از انصار وارد مسجد شدند. عمر فرياد زد: «چرا پراكنده نشسته ايد؟ مگر نمى دانيد مهاجر و انصار با ابوبكر بعنوان خليفه بيعت كرده اند؟ حركت كنيد؛ شما هم بيعت كنيد».

هنوز كلام عمر با آن غلظت و شدت خاص، تمام نشده بود كه عثمان و يارانش از جا جستند. به طرف ابوبكر دويدند و با او دست بيعت دادند. پشت سر آنها، عبدالرحمن عوف با جمعيتش به طرف ابوبكر هجوم آورده و يكايك دست او را فشردند.

البته بايد توجه داشت كه عثمان و عبدالرحمن، خود از اعضاى حساس حزب كودتاچى بودند و شايد اين صحنه را عمداً براى مشوب كردن اذهان بوجود آوردند تا مردم خيال كنند حكومت ابوبكر با يك رفراندم آزاد انجام گرفته است. ابوبكر، يكسره به طرف منبر پيغمبر (ص) رفته و بر فراز پله ى دوم آن نشست. على (ع) احساس كرد هم اكنون ممكن است از او تقاضاى بيعت شود و رد اين تقاضا با اين موقعيت و صحنه اى كه عثمان و عبدالرحمن ايجاد كرده اند، بدون خونريزى انجام نخواهد گرفت؛ لذا از مسجد خارج شد و به منزل رفت. بعضى از همراهان وى- مانند عباس و پسرانش- نيز با وى به خانه آمدند

[الامامه والسياسه، چاپ بيروت، ج 1، ص 18.]

و بعضى ديگر از قبيل ابوذر و سلمان و مقداد و زبير، در مسجد ماندند. بين آنهايى كه در مسجد مانده بودند، عده اى با يكديگر گفتند: «بهتر است الان اين مردك را از منبر پيغمبر (ص) به زير بكشيم ولو به قيمت جان ما تمام شود». عده ى ديگرى از آنها- از قبيل سلمان- كه پخته تر بودند، ديگران را از اين عمل منع كرده و گفتند: «بهتر است ابتدا جريان را با خود مولا (ع) در ميان بگذاريم، اگر او موافقت كرد، در اين كار اقدام كنيم».

آنها بلافاصله به خانه ى على (ع) آمدند و تصميم خود را با مولا در ميان گذاردند.

على (ع) فرمود: «اقدام به اين عمل، يك نوع اعلام جنگ با آنها است و در صورتيكه ما بخواهيم با آنها بجنگيم، غير از شما و چند نفر معدود، كسى از ما پشتيبانى نمى كند؛ شما چند نفر هم كشته مى شويد و من تنها مى مانم و مبارزه ى يكه و تنهاى من هم، به فرض اينكه به پيروزى منجر شود، با نبودن شما نمى توانم

از قدرتم براى نشر تعاليم و معارف اسلام بهره بردارى كنم. در يك چنين موقعيتى، كفر باطنى آنها بروز مى كند و خلاصه مطلب به ضرر اسلام تمام مى شود؛ زيرا انگيزه ى اينها در غصب خلافت، تنها حس جاه طلبى آنها نيست، بلكه غير از آن، محرك ديگرى هم دارند و آن كينه هاى جنگ بدر و احد است كه بروز كرده. البته اگر شما مايل باشيد در اين راه قدمى برداريد، مى توانيد آنچه را كه حق مطلب است و از رسول اللّه (ص) شنيده ايد، در اجتماع مسلمانان اظهار كنيد كه حجت خدا بر مردم تمام شود».

هواداران على (ع)- در حاليكه دست بر ديده ى منت نهاده و در مقابل فرمان مولا (ع) كاملاً مطيع بودند- به مسجد برگشتند. اطراف منبر را گرفتند. ابتدا خالد بن سعيد بن عاص حركت كرد؛ بالاى منبر رفته، خطاب به ابوبكر فرمود:

اى ابوبكر از خدا بترس. تو مى دانى كه پيغمبر (ص) على (ع) را براى اين مقام نصب كرد. آيا بياد ندارى كه در جنگ بنى قريظه، ما مسلمانان اطراف رسول اللّه (ص) را گرفته بوديم؛ پيغمبر (ص) به بعضى از بزرگان ما رو كرد و فرمود: «اى جمعيت مهاجر و انصار! به شما وصيتى مى كنم؛ آن را حفظ كنيد. و هر چه به شما مى گويم، بپذيريد: على (ع) بعد از من، امير شما و جانشين من است. خدا به من سفارش كرده كه اين مطلب را به شما بگويم. اگر به اين وصيتم توجه نكنيد و از يارى على (ع) دست برداريد، در احكام دينتان اختلاف خواهيد كرد و بدترين افراد شما، حكومت را بچنگ خواهد گرفت، ب