وش باشيد. اهل بيت من وارث زمامدارى من هستند و امت مرا رهبرى مى كنند. بار الها آنكس كه وصيت مرا حفظ مى كند، او را با من محشور فرما و در آخرت، وى را از رفقاى من قرار ده. بار خدايا! هر كس در مورد جانشينى من، به اهل بيت من تجاوز كند، او را از بهشتى كه به پهناى آسمانها و زمين است، محروم گردان».

خالد با تمام حرارت و احساسات، سرگرم سخنرانى بود. ناگهان عمر از گوشه ى مسجد فرياد زد: «اسكت يا خالد (اى خالد! ساكت شو) تو در محضر پيغمبر (ص)، مورد مشورت نبودى؛ در ضمن شخصى نبودى كه رسول اللّه (ص) به گفتارت توجه كند».

خالد به عمر پرخاش كرد و گفت: «اى پسر خطاب! تو خاموش شو. تو خود مى دانى كه با زبان خودت، قدرت حرف زدن ندارى؛ هميشه به ديگرى اتكا مى كنى. سوگند بخدا؛ نژاد قريش از تو پست تر و بى ادب تر ندارد. در جنگ به جبن و ترس معروفى. نژادت پليد بوده و در تمام عمر نتوانستى براى خود افتخارى كسب كنى». با اين بيانات كوبنده، خالد، عمر را بر جاى خود نشانيد. و خودش هم نشست

[بحارالانوار، ج 28، ص 210.]

آنگاه ابوذر حركت كرد. پس از حمد و ثناى خدا و درود بر پيامبر (ص)، فرمود:

اى جمعيت مهاجر و انصار! شما همه مى دانيد و نياكان شما كاملاً گواهند كه رسول اللّه (ص) فرمود: «امامت و رهبرى پس از من به على (ع) تعلق دارد و بعد از على (ع)، به حسن (ع) و حسين (ع) و پس از آنها، به فرزندان حسين (ع)». شما گفتار پيامبر را زير پا گذارديد و آنچه را كه سفارش كرد، فراموش كرديد. ملتهايى كه بعد از پيامبران خود كافر شدند، نيز اين چنين بودند. شما هم اكنون كينه هاى ديرينه را جبران كرديد. بزودى زيان رفتار خود را مى يابيد. خداوند نسبت به بندگان، ستمكار نيست.

ابوذر با ايراد اين چنين جمله ساكت شد. آنگاه سلمان فارسى بپا خاست و خطاب به ابوبكر فرمود:

چه خواهى كرد آن هنگام كه از تو مسائلى سؤال شود كه نميدانى و به چه كسى پناه خواهى برد؟ در حاليكه در مملكت شخصى است كه از تو داناتر است، و فضيلتش از تو بيشتر و به رسول اللّه (ص) نزديكتر در مورد او پيغمبر (ص) به شما سفارش كرده، و شما گفتار پيغمبر (ص) را ترك كرديد، وصيت او را فراموش نموديد، بزودى نتيجه كردار خود را خواهى ديد در آن هنگامى كه در گودال گور قرار بگيرى، و گناهان در پشتت سنگينى كند، هرگاه كه تو را به قبرستان حمل كنند بر آنچه پيش فرستاده اى وارد مى شوى اگر هم اكنون با انصاف رفتار كنى و اين حق را بصاحبش وابگذارى، موجب نجات تو در آن جهان خواهد شد، در آن روزى كه به عملت محتاج مى شوى و تنها در آغوش لحد قرار گرفته اى، تو از پيغمبر (ص) آنچه ما شنيديم شنيدى و آنچه ما ديديم ديدى، در عين حال اين ديدنها و شنيدنها تو را از اين عمل بازنداشت، از خدا بترس، از خدا بترس»

بيانات دلنشين و آرام پيرمرد سيصد ساله پايان پذيرفت. در حاليكه اين سخنان دلها را سوراخ كرده و در بن مغزها، ميخكوب شده بود، سلمان سر جاى خود نشست.

 

 

 

سپس مقداد بن اسود از جا بلند شد و فرمود:

اى ابوبكر! توقف كن. وجب خود را با انگشتانت مقايسه نما و قس شبرك بفترك. اين مثلى است كه در عرب معروف است و كنايه است از: خود نگريستن و خويش را ارزيابى كردن.] گوشه ى خانه بنشين و بر حال خود گريه كن. اين منصب را به كسى وابگذار كه خدا براى او قرار داده است. به دنيا اعتماد مكن. اين رنگارنگيهائى كه نيشش از تو و نوشش از ديگران است، تو را فريب ندهد. بزودى دنياى تو نابود مى شود؛ بسوى خدا برمى گردى و به پاداش عملت مى رسى. تو مى دانى كه اين مقام به على (ع) تعلق دارد و او بعد از رسول اللّه (ص)، صاحب اين منصب است. من تو را نصيحت كردم؛ خواه بپذير و خواه رد كن.

اين جملات نرم و محكم مقداد هم پايان يافت. سپس عبداللّه بن مسعود از جا حركت كرده و فرموده:

اى جمعيت قريش! مى دانيد كه اهل بيت پيغمبر (ص) از همه ى شما به رسول اللّه (ص) نزديكترند. اگر ملاك حكومت، قرابت و خويشاوندى پيغمبر (ص) است، پس اهل بيت و افراد خانواده ى خود پيغمبر (ص)، براى اين منصب شايسته ترند. شبهه اى نيست كه اين مقام پس از پيغمبر (ص)، به على (ع) تعلق دارد. پس حق او را به خودش بسپاريد و به دين پدران و نياكان كافر خود برنگرديد كه زيانكار خواهيد بود.

پس از او عمار ياسر از جا بلند شد و فرمود:

اى ابوبكر! حقى را كه خدا براى غير تو قرار داده بود، به خودت اختصاص دادى. سعى كن تو اولين شخصى نباشى كه عصيان خدا را انجام داده اى؛ و در مورد خاندان رسول اللّه (ص)، به وى تجاوز نموده اى. حق را به اهلش رد كن تا پشتت از بار مسئوليت، سبك شود؛ گناهت كم گردد و در حالى پيامبر (ص) را ملاقات كنى كه از تو راضى باشد.

پس از عمار، خزيمة بن ثابت و ابوالهيثم بن تيهان و سهل بن حنيف و ابوايوب انصارى و زيد بن وهب و عده ى بسيارى، يكى پس از ديگرى، حركت كرده و از اينگونه كلمات، بصورت اعتراض و يا نصيحت در مقابل ابوبكر گفتند.

ابوبكر كه در برابر اين جملات گوناگون، خود را محكم مى ديد و جواب قانع كننده اى نداشت كه بتواند اين گفتارها را رد كند، ناچار از منبر به زير آمده و بدون اينكه با كسى سخن بگويد، به خانه رفت و تا سه روز از منزل خارج نشد.

در اين بين، هر شب على (ع)، فاطمه (س) را بر مركبى سوار مى كرد و به درب خانه ى بزرگان انصار مى رفت و از آنها كمك مى خواست تا حقش را از دشمنان بگيرد. آنها عذر مى آوردند و مى گفتند: «اى دختر پيغمبر (ص)، ما با اين مرد بيعت كرديم. اگر شوهرت قبل از آن از ما بيعت مى گرفت، البته به او راضى تر بوديم».

فاطمه (س) مى فرمود: «يعنى شما مى گوئيد على (ع) مى خواست بدن پيغمبر (ص) را بدون غسل و كفن بگذارد و بيايد از شما بيعت بگيرد و در مورد حكومت پيغمبر (ص) منازعه كند. خدا به حساب شما برسد»

[الامامه والسياسه، ج 1، ص 19. بعضى از افراد ممكن است از شنيدن اين جريان ناراحت شوند و تحمل اين مطلب از شاه مردان براى آنها خيلى سنگين باشد؛ ولى با يك دقت عميق در اساس جريان و برنامه ى مبارزه اى على (ع) و زهرا (س)، قضيه حل مى شود. بايد توجه داشت كه على (ع) در يك زمان خاص با آدمهاى مخصوصى روبرو نبوده است؛ بلكه وى خود را در تمام زمانها، با همه ى مردم و افكار گوناگون مقابل مى ديده است. ممكن است جهان آينده با روشن بينى خود در على شناسى، اين اشكال را به ساحت مقدس مولا (ع) وارد كند كه اگر على (ع) با دستگاه حاكمه ى غاصب مبارزه مى كرد و حق خود را مى گرفت- ولو مطلب به قيمت جنگ و اختلاف تمام مى شد- مى توانست پس از بدست آورن قدرت، چندين برابر با آموزشهاى گسترده و پرورشهاى اساسى و ريشه دار آسمانيش، آن ضايعات را جبران كند، پس چرا مولا (ع) از نيروى قهرمانيش در اين مورد استفاده نكرد و حق خود را نگرفت؟

اين عمل اميرالمؤمنين (ع) در نيمه هاى شب، از نظر عاطفى حساسترين برنامه بوده و در مقام تحريك احساسات و عواطف ملى، بالاتر از اين عملى تصور نمى شود و واكنش مردم در برابر اين برنامه ى مولا (ع) بخوبى مى رساند كه صرفنظر از مزاحمت حكومت غاصب، مردم هم آمادگى لازم براى پذيرش تربيت و تعليم اميرالمؤمنين (ع) را ندا