شتند و مقام رهبرى اسلام را صرفاً يك دستگاه حكومتى اداره كننده ى اجتماع مى پنداشتند نه يك سازمان آموزشى و پرورشى كه بايد سطح دانش و تمدن ملت و امت را بالا ببرد.

اين مطلب از جوابى كه آنها در برابر استنصار بانوى اسلام اظهار مى كردند، بخوبى روشن مى شود. آنها مى گفتند: «ما قبلاً با ابوبكر بيعت كرده ايم و اگر شوهرت در آن هنگام مى آمد و از ما تقاضاى بيعت مى كرد، خواسته ى او را مى پذيرفتيم.» يعنى مملكت يك رئيسى لازم دارد و چون ابوبكر در اين كار جلو افتاده، پس او رئيس باشد. بنابراين، با اين سطح فكر مردم، على (ع) با بدست آوردن قدرت هم، نمى توانست معارف اسلام را كاملاً پياده كند.]

روز سوم، عمر و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و سعد بن ابى وقاص و ابوعبيده جراح هر يك با دهها نفر، به خانه ى ابوبكر تهاجم كرده، او را از منزل بيرون آوردند. عمر شمشير از غلاف كشيده و بعنوان اسكورت ابوبكر، پيشاپيش جمعيت راه مى رفت. در بين راه، به هر كس مى رسيدند كه بيعت نكرده بود، عمر به زور دست او را مى كشيد تا با ابوبكر بيعت كند.

با اين كيفيت، ابوبكر به اتفاق جمعيت وارد مسجد شد و يكسره بر بالاى منبر رفت. عمر- در حاليكه با شمشير كشيده ايستاده بود- گفت: «هر كس سخنى برخلاف مصالح حكومت ابوبكر بر زبان جارى كند، ما جمعيت مسلمين، با اين شمشيرها سر از بدنش جدا مى كنيم».

هنوز ابوبكر لب به سخن نگشوده بود و در اين گيرودار بود كه ناگهان على (ع) با صورت برافروخته، قدم در مسجد نهاده و يكسره به طرف منبر رسول اللّه (ص) رفت و در كنار منبر رو به جمعيت ايستاد.

عمر كه قبلاً ميتينگ مى داد و عربده مى كشيد، با ديدن چهره ى على (ع)، شمشير را غلاف كرد و در گوشه اى پنهان شد. با ورود على (ع)، اوضاع مسجد بكلى دگرگون شد. حضّار در انتظار يك انقلاب خونين بودند.

على (ع) در مقابل جمعيت با نگاههاى نافذ خود، در چهره ى يكايك حضار خيره شد و فرمود:

اى مردم! من پسرعموى پيامبرم؛ پدر فرزندان اويم؛ صديق اكبرم؛ برادر رسول اللّه ام. اينگونه ادعا را هر كس غير از من اظهار كند، دروغگو است. من قبل از همه ى شماها ايمان آوردم و نماز خواندم. من وصى پيامبرم؛ شوهر دختر اويم (بانوى بانوان جهان)؛ پدر دو سبط وى- حسن (ع) و حسين (ع)- هستم. ما خاندان رحمتيم. بسبب ما، خدا شما را هدايت كرد و بوسيله ى ما، پروردگار شما را از گمراهى نجات داد. من صاحب روز غديرم. در مورد من يك سوره ى قرآن نازل شده است. اى مردم! تقوى پيشه كنيد تا نعمت خدا بر شما تمام شود.

على (ع) با اين اظهارات، شخصيت خود را- كه از نظر همه محرز بود- به رخ اشخاص كشيد؛ مدتى هم ساكت ايستاد و در قيافه ها و چهره ها دقيق شد؛ ولى از آن مردمى كه خاك مرده بر سر آنها پاشيده شده بود، هيچ اظهار حمايت و پشتيبانى نسبت به خود نديد. از مسجد خارج شد و به خانه رفت

[الامامه والسياسه، ج 1، ص 18.]

آن روز هم، ابوبكر نتوانست سخنى بگويد فقط يكى دو نفر از هواداران وى سخنانى زشت و زيبا سرهم كرده، از گوشه و كنار اظهار نمودند.

همه ى جمعيت- يكايك- از مسجد بيرون رفته و متفرق شدند. ابوبكر با چند نفر از دستيارانش، نماز را به جماعت خوانده و از مسجد خارج شدند.

آن روز، ابوبكر تنها به خانه نرفت؛ عمر هم با او همراه بود. در منزل ابوبكر شوراى دو نفره تشكيل دادند.

عمر به ابوبكر گفت: «تا دو نفر با تو بيعت نكنند، حكومتت استقرار پيدا نمى كند: 1. على (ع)، 2. عباس. بايد براى بيعت گرفتن از اين دو، نقشه كشيد. عمده على (ع) است. اگر على بيعت كرد، عباس هم، بيعت با تو را استقبال مى كند؛ ولى چون على (ع) سرسخت تر است و بيعت عباس هم، ضربه اى بر استقلال اوست، بهتر اين است كه امروز من و تو- دو نفرى- به منزل عباس برويم. عباس مردى مال دوست و شخصيت پرست است. اگر او را تطميع كنيم و از نظر بيت المال و منصبهاى حكومتى براى او سهمى قائل شويم، بعيد نيست در مقابل ما تسليم گردد».

سخنان عمر، مورد تصديق ابوبكر قرار گرفت و گفت: «در عين اينكه رأى تو صائب است، ولى مصلحت نيست كه ما دو نفرى برويم؛ چون ممكن است حادثه اى پيش بيايد. بهتر است ابوعبيده جراح و مغيرة بن شعبه را هم با خود ببريم».

عمر نظريه ى ابوبكر را پسنديد. اين دو نفر را احضار كردند و چهار نفره به منزل عباس رفتند.

ابوبكر در حضور عباس، شروع به سخن كرد و گفت: «اى عباس! عموم ملت مسلمان مرا بعنوان رهبر و زمامدار خود برانگيخته اند و من به يارى خدا، در مقام و شخصيت خود، هيچگونه ترديدى ندارم. توفيق من از خداست و بر او متوكلم و به او پناه مى برم، حال اگر شخص كوته فكرى، در گوشه و كنار، برخلاف افكار عمومى ملت قيام كند و سخنانى بگويد، من هيچ باكى نخواهم داشت؛ چون دلهاى عموم مردم با من است. هدف ما از اين آمدن فقط اين است كه به تو اظهار كنيم به پاس قرابت و پيوندى كه با پيامبر دارى، در حكومت اسلام براى تو سهمى قرار داده ايم كه بعد از تو هم، فرزندانت از آن بهره مند باشند و متوارثاً در نسل تو باقى بماند. البته اين مطلب در صورتى است كه شما هم با افكار 
امروز، عده اى از اين امت شب را، پس از نوشتن صحيفه اى صبح كردند كه شبيه پيمان شوم و نكبت بارى است كه در زمان جاهليت عليه ما نوشته شد و بر ديوار كعبه نصب گرديد. خداوند آنها را عذاب كرده، و با اين پيمان پليد، آنان و اشخاص آينده را مى آزمايد تا ناپاك از پاك و پاكيزه جدا گردد. و اگر نبود كه خدا به من فرمان داده از اين اشخاص صرفنظر كنم، هم اكنون در حضور عموم ملت مسلمان، آنها را به صف كرده و گردنهايشان را مى زدم».

حذيفة بن اليمان مى گويد: «تا اين جمله از زبان پيغمبر (ص) خارج شد، چنان لرزه بر اندام اين افراد افتاد و رنگ از صورتشان پريد كه به هيچوجه قدرت خوددارى نداشتند و بيشتر حضار آنان را شناختند»

[جريان صحيفه ى ملعونه در غالب كتب عامه و اهل سنت نقل شده و براى توجه اهل فضل، عين عبارات كتب عامه را در اين پاورقى مى نگاريم. طبقات ابن سعد، ج 3، ص 61، سطر 20: عن جندب بن عبداللّه البجلى قال اتيت المدينة ابتغاء العلم فدخلت مسجد رسول اللّه (ص) فاذا الناس فيه حلق يتحدثون فجعلت امضى الحلق حتى اتيت حلقة فيها رجل شاحب عليه ثوبان كانما قدم من سفر فسمعته يقول: «هلك اصحاب العقدة و رب الكعبه و لاآسى عليهم»احسبه قال مرارا قال فجلست اليه فتحدث بماقضى له ثم قام قال فسئلت عنه بعد ما قام قلت من هذا؟ قالو هذا سيدالمسلمين ابى بن كعب. (الحديث المسترشد، ابن جرير طبرى، ص 29- 28، روى مثله).

شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 454: عن ابى جعفر الاسكافى كلاماً لبعض الزيديه استحسنه و فيه كلمة ابى بن كعب مشهورة منقولة: «مازالت هذه الامه مكبوبة على وجهها منذ فقدوا نبيهم» و قوله «الا هلك العقدة واللّه ما آسى عليهم و انما آسى على من يضلون من الناس». و هذا النص فى ص 459، س 7.

مستدرك الصحيحين، ح 2 ص 227- 226، روى مثله: و قال هذا حديث صحيح مشكات المصابيح، ص 99 باسناده روى هذا الحديث عن قيس بن عبادة: «ثم استقبل القبله فقال هلك اهل العقدة و رب الكعبة، ثلا