اسايى آن بزرگوار از نظر نسب گفت: خداوند همان طورى كه ابراهيم را به خليلى برگزيد، تو را نيز به پيامبرى مبعوث ساخته و حبيب خود كرد.

اعرابى چون اين اوضاع را ديد، با خود فكرى كرد، كه من خود اين سوسمار را صيد كرده ام و با خود آورده ام، آيا من به اندازه ى اين حيوان درك و شعور ندارم. اين بگفت و از خواب غفلت بيدار گشته و با گفتن شهادتين مسلمان گرديد. [الا يا رسول اللَّه انك صادق- فبوركت مهديا و بوركت هاديا شرعت لنا دين الحنيفه بعد ما- عبدنا كامثال الحميرا الطواغيا...] رسول گرامى اسلام از ايمان او خوشحال شد، دستور داد: چند سوره اى از قرآن مجيد به او تعليم نمودند و آنگاه درخواست كرد: او را با مال خود يارى نماييد.

سعدبن عباده شتر گرانقيمتى به او بخشيد و اميرالمومنين على عليه السلام لباس داد، ولى طعام و غذايى كه اعرابى را به ميان قومش برساند پيدا نشد.

سلمان گويد: من به بيوتات پيامبر صلى اللَّه عليه و آله براى به دست آوردن طعامى سرزدم، اما از هيچ كدام آنها خبرى نشد، تا اينكه به خانه ى فاطمه عليهاالسلام آمدم، آن حضرت فرمودند: سلمان! سه روز است كه خود و فرزندانم گرسنه ايم و چيزى در خانه نداريم، اما خير را از خود برنمى گردانم، هنگامى كه به در خانه ام بيايد.اينك بيا اين چادر مرا بگير و به سراغ خانه ى شمعون يهودى برو و پيغام مرا به او برسان و بگو:

هذا درع فاطمه بنت محمد(ص) تقول لك: اقرضنى عليه صاعا من تمر و صاعا من شعير ارده عليك انشااللَّه.

اين چادر (لباس مخصوص) فاطمه عليهاالسلام است، او مى گويد: در مقابل آن به طور رهن سه كيلو خرما و سه كيلو جو بدهيد، ان شا اللَّه پول آن را مى پردازم.

سلمان مى گويد: من چادر را به شمعون يهودى دادم و پيغام فاطمه عليهاالسلام را رساندم، شمعون چادر را گرفت و مرتب آن را در دستش نگه داشت و خيره شد و پاره ها و وصله هاى آن را ديد و چشمانش پر از اشك گرديد و چنين گفت:

يا سلمان! هذا هو الزهد فى الدنيا هذا الذى اخبرنا به موسى بن عمران فى التورات انا اشهد ان لااله الا اللَّه و اشهد ان محمدا رسول اللَّه، فاسلم و حسن اسلامه.

اى سلمان! اين چادر، نشانه ى زهد فاطمه عليهاالسلام در دنيا است، اين دين همان است كه موسى در تورات به ما خبر داده و سپس با گفتن شهادتين ايمان آورد و در ايمانش ثابت قدم گشت. سپس خرما و جو درخواستى فاطمه عليهاالسلام را به سلمان تحويل داد و سلمان آنها را گرفته، به پيش فاطمه عليهاالسلام آورد و از آن بانو خواست كه مقدارى از آن خرما و جو را براى خود و حسنين كه سه روز بود در گرسنگى بسر مى بردند بردارد، ولى فاطمه عليهاالسلام گفت: اين بخشش را در راه خدا داده ايم و چيزى از آن برنمى داريم. [سفينه البحار، ج 1، ص 570 و 571، بحارالانوار، ج 43، ص 69 تا 74.]

نورى دگر از زهد فاطمه بر دلهاى يهود

در يك قضيه ديگر آمده است: اميرالمومنين براى تهيه طعامى براى زن و بچه هايش به خانه ى يك نفر يهودى به نام زيد آمد و از او مقدارى جو خواست و چون پول نداشت يك لباس از لباسهاى فاطمه عليهاالسلام را گرو گذاشت و جو را برداشت و به خانه برگشت. از آن سو، زيد آن لباس را در يكى از اتاقها قرار دارد و به كار خود پرداخت، اما زن او شبانه مشاهده كرد نورى از آن اتاق به بيرون مى تابد و هيچ از قضيه آگاه نبود، خيلى وحشت كرد و به سراغ شوهرش رفته، او را از خواب بيدار كرد و جريان را به عرض او رسانيد. زيد اساسا جريان چادر را در ذهن خود نداشت، با تمام نگرانى و احتياط وارد اتاق شد و به هر سو نگريست، چيزى و كسى نيافت، ناگاه متوجه شد كه لباس پاره پاره ى زهرا در گوشه اى افتاده و نور پرفروغى از همان لباس ساطع است. چون اين منظره را ديد نور لباس زهرا را كه از نور الهى و از زهد و تقواى آن حضرت سرچشمه گرفته بود، برقلب يهودى تابيد و آن را روشن ساخت و لذا بى درنگ ايمان آورده و در جرگه ى مسلمانان قرار گرفت و زن او نيز چون اين كرامت عظيم را مشاهده كرد ايمان آورد و بدين طريق هشتاد نفر از يهوديان همسايه زيد با ديدن اين منظره ى عجيب مسلمان گرديدند و يد بيضاى موسى، [شعرا/33.] و اثر پيرهن يوسف بر چشمان يعقوب نابينا را [يوسف /96.] تداعى كردند و با زبان حال گفتند: چادر زهرا از پيراهن يوسف و از يد بيضاى حضرت موسى قوى تر و ارزشمندتر است. [مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 339، بحار، ج 43، ص 30، ح 36.]

زيور آلات فاطمه تقسيمى فقرا

زراره از امام باقر عليه السلام نقل مى كند: پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله هرگاه به سفر مى رفت آخرين ديدارش با فاطمه عليهاالسلام بود و چون از سفر برمى گشت نخستين كسى كه به ديدار و ى مى شتافت باز دخترش زهرا بود.

در اين حديث آمده است كه رسول گرامى در يكى از سفرهايش مراجعت كرد و به ديدار دختر رفت و در ضمن گفتگوها چشمش به پرده اى افتاد كه از در آويزان بود و سپس دو دستبند نقره اى در بازوان وى مشاهده كرد، كه اميرالمومنين على عليه السلام آنها را از سهميه ى غنائم جنگى خريدارى فرموده بود. حضرت از ديدن آنها نگاهى به دختر كرد، ولى چيزى نگفت و بى درنگ بلند شد و خانه زهرا را ترك گفت. فاطمه عليهاالسلام از نگاه بى سابقه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله همه چيز را دريافت و دانست كه واكنش پيامبر در برابر تغييراتى است كه از پرده و دستبندها سرچشمه گرفته و لذا شروع به گريه كرد، و سپس آنها را به فرزندانش حسن و حسين عليهم اسلام تحويل داد و به آنان گفت: به پدرم سلام برسانيد و بگوييد: بعد از رفتن شما از اين خانه جز اينها چيز تازه اى پيش نيامده، من آنهارا در راه خانه احسان كردم...

پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله چون حسنين را ديد و پيغام دخترش را شنيد بسيار خوشحال شد، به فكر فاطمه عليهاالسلام آفرين گفت، سپس از همان پرده شلوارهايى دوخته شد و همراه با نقره هاى دستبندها به اصحاب صفه كه مهاجرين بى بضاعت و بدون خانه و كاشانه بودند تقسيم گرديد.

حضرت امام باقر در دنباله اين حديث افزوده اند كه در آن تاريخ وضع مالى گروهى از مسلمانان به قدرى آشفته بود كه لباس مناسب نداشتند و در هنگام ركوع نماز، عورتين آنان از ديد ديگران محفوظ نبود، و لذا رسول خدا به زنان مسلمان كه در نماز جماعت شركت مى كردند، سفارش فرموده بود كه در موقع سربرداشتن از ركوع قبل از مردها سر از ركوع برندارند... [عوالم، ج 11، ص 177- بحارالانوار، ج 43، ص 83- 84.] اين قضيه تاريخى كه با مختصر تفاوتى در منابع مختلف شيعه و سنى آمده است، حاكى از بى رغبتى حضرت فاطمه عليهاالسلام نسبت به مسائل مادى و تزييناتى مى نمايد، زيرا: هر شوهرى وظيفه دارد نسبت به همسرش توجه نموده و نيازمنديهاى مختلف او را تامين نمايد و خريدار دو دستبند نقره اى و پرده ى ساده براى پوشاندن در و پنجره ى منزل، مخالف زهد نيست و اين خريد، از سوى شوهر بود، نه فاطمه، كه سرانجام آن حضرت بدون كوچكترين علاقه به آنها، براى خوش آيند خدا و رسولش آنها را به نيازمندان مسلمين اهدا نموده و مدال «فاطمه پاره ى تن من است» را از زبان مبارك پدر دريافت كرد