 را در عزاى پدر تسليت مى گفت و از مقام و جايگاهش در آن سوى جهان با خبر مى ساخت و همچنين از اوضاع آينده ى دنيا و سرنوشت بچه هايش آگاه مى نمود و على عليه السلام آنها را مى نوشت و همه ى اينها مصحف فاطمه عليهاالسلام را تشكيل مى داد. و در يك حديث ديگرى امام صادق عليه السلام مى فرمايند:

مصحف فاطمه ما فيه شى من كتاب اللَّه و انما هو شى القى عليها بعد موت ابيها. [بصائر الدرجات، ص 159، ح 27.] در مصحف فاطمه چيزى از آيات قرآن نيست، بلكه آن مصحفى است كه بعد از فوت پدرش به او داده شده است. و بالاخره در حديث سومى از امام جعفر صادق مى خوانيم:

ان اللَّه تعالى لما قبض نبيه صلى اللَّه عليه و آله دخل على فاطمه عليهاالسلام من وفاته من الحزن ما لايعلمه الا اللَّه عزوجل فارسل اليه ملكا يسلى غمها و بحدثها فشكت ذلك الى اميرالمومنين عليه السلام فقال عليه السلام: اذا احسست بذلك و سمعت الصوت قولى لى فاعلمته بذلك فجعل اميرالمومنين يكتب كلما سمع حتى اثبت من ذلك مصحفا... [اصول كافى، ج 1، ص 240، ح 2- بحار، ج 26، ص 44، ح 77 و ج 43، ص 80، ح 68- بصائر ص 157، ح 18.] خداوند چون رسول خدا را قبض روح كرد، فاطمه ى زهرا از اين جهت به شدت محزون گشت كه جز خدا كسى از درد دل او خبر نداشت.

لذا ملكى را به سوى او فرستاد، تا وى را تسليت گفته و با او گفتگو كند.

فاطمه عليهاالسلام اين موضوع را به اطلاع على عليه السلام رسانيد، آن حضرت فرمود: هرگاه چنين احساس كردى مرا با خبر كن. بدين صورت فاطمه على عليه السلام را از آمدن ملك با خبر مى ساخت، و على عليه السلام گفتگوها را مى نوشت. از اين طريق مصحف فاطمه به وجود آمد.

از اين احاديث استفاده مى كنيم كه مصحف فاطمه در طول هفتاد و پنج روز زندگى مصيبتبار فاطمه بعد از رحلت پدر بزرگوارش به تدريج نازل شده و اميرالمومنين آن را نوشته و به نام مصحف فاطمه عليهاالسلام نامگذارى گرديده است.

در مجموع، از مطالب اين فصل استفاده مى كنيم كه مصحف فاطمه از جانب خدا توسط پيك وحى (جناب جبرئيل) به فاطمه عليهاالسلام القا شده و اوضاع آينده جهان و اخبار غيبى در مورد سرنوشت فرزندان فاطمه عليهاالسلام و جنايات خلفا و پادشاهان ستمگر و ساير مسائل غير فقهى در آن به ثبت رسيده و آن كتاب جزو ودايع امامت، هم اكنون در محضر امام زمان- عجل اللَّه تعالى فرجه - مى باشد.فرمان بسيج

يك ماه از جريان صحيفه نگارى گذشت. پيغمبر (ص) يك ارتش چهار هزار نفره بسيج فرمود و تحت فرماندهى اسامة بن زيد، آنان را به منظور جنگ با كفار، بسوى اراضى شام روانه فرمود.

هدف پيغمبر (ص) از اين اقدام اين بود كه مدينه از منافقين و كودتاچيان خالى گردد تا هرگاه از سفر جنگ مراجعت كردند، در مقابل عمل انجام شده و زمامدارى على (ص) واقع شوند و فرصتى براى اجراى نقشه ى غضب خلافت، پيدا نكنند. آنان هم- كه كاملاً مراقب اوضاع بودند- به رمز اين مطلب پى برده، خدمت پيغمبر (ص) رسيده و عرض كردند: «از موقعى كه ما در ركاب شما مسافرت نموديم، مدت زيادى نمى گذرد؛ هنوز امور زندگى خود را كاملاً تأمين نكرده ايم. اجازه بفرمائيد چند روزى به تأمين نيازمنديهاى خانواده ى خود بپردازيم و سپس فرمان شما را امتثال كنيم».

رسول اللّه (ص)، سه روز به آنها مهلت داد و در طى صدور يك اعلاميه ى آتشين اعلان فرمود: «من تخلف عن جيش اسامة فعليه لعنة اللّه» (هر سرباز مسلمانى كه از لشگر اسامه تخلف بورزد، لعنت خدا بر او باد).

پيغمبر (ص) مكان معينى را در چند فرسنگى مدينه، بعنوان اردوگاه تعيين فرمود و به اسامه دستور داد در آنجا اردو بزند و منتظر سپاه باشد و هرگاه لشگريان به او ملحق شدند، حركت كند.

اسامه در مكان معين، پرچم ارتش را برافراشت و منتظر سپاهيان بود. بعضى از افراد به او پيوستند. مهلت سه روزه به پايان رسيد، ولى همه ى سپاهيان در اردوگاه جمع نشده بودند. پيغمبر (ص) دو نفر از نديمان خود- قيس بن عباده و حباب بن منذر- را به اتفاق جمعى از انصار، به اردوگاه نزد اسامه فرستاد و به آنها سفارش كرد لشگر را حركت دهند.

اسامه- برحسب فرمان پيغمبر- حركت كرد. آن دو نفر برگشتند و خبر حركت سپاه را به عرض پيغمبر (ص) رسانيدند.

در اين هنگام، رسول اللّه (ص) در بستر بيمارى قرار گرفته بود. از آن طرف، ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و همدستانشان وقتى حركت ارتش اسامه را شنيدند، خود را به لشگر رسانيده، به اسامه گفتند: «كجا مى روى؟ مدينه را خالى مى گذارى؟ صبر كن ما كار لازمى داريم».

اسامه پرسيد: «كار لازم شما چيست؟»

گفتند: «رسول اللّه (ص) بيمار شده و در آستانه ى مرگ است. مرگ او ممكن است حادثه اى در مملكت و ملت اسلام پيش آورد كه بعداً قادر به رفع آن نباشيم.»

اسامه بر اثر تسويلات اين جمعيت مجبور شد سپاه را به اردوگاه برگرداند. يك نفر را به مدينه فرستادند تا خبر صحيحى از وضع پيغمبر (ص) براى آنها بياورد. اين فرستاده هم- كه يكى از همدستان كودتاچيان بود- يكسره نزد عايشه آمد و از حال پيغمبر (ص) جويا شد.

عايشه گفت: «حال پيغمبر (ص) وخيم است. به پدرم- ابوبكر- و عمر و يارانشان بگو مراقب باشند. من اخبار را مرتباً به آنها مى رسانم».

حال پيغمبر (ص) وخيمتر شد. عايشه، صهيب بن سنان را- كه يكى از اعضاى حزب بود- طلبيد و او را نزد پدرش، به اردوگاه فرستاد و پيغام داد: «بيمارى پيغمبر (ص) شديد شده؛ شما خود را به شهر برسانيد. مراقب باشيد شبانه وارد شهر شويد».

ابوبكر و عمر، پس از شنيدن خبر، نزد اسامه آمدند و از او استجازه كردند كه جهت امرى ضرورى بايد به شهر بروند. فرمانده از اجازه دادن امتناع ورزيد و گفت: «تا نگوئيد كارتان چيست، اجازه نمى دهم».

آنها مجبور شدند جريان را با اسامه در ميان بگذارند. اسامه گفت: «بسيار خوب، برويد و هر چه زودتر مرا هم از حال پيغمبر (ص) با خبر سازيد؛ تا تكليف سپاه معلوم شود». آنها حركت كرده، شبانه وارد مدينه شدند.

آن شب حال پيغمبر (ص) خيلى بد بود و مرتب از حال مى رفت. اميرالمؤمنين (ع) با كمك فضل بن عباس، به پرستارى پيغمبر (ص) مشغول بود. نيمه هاى شب، پيغمبر (ص) چشمانش را باز كرد و فرمود: «امشب مدينه شاهد فتنه ى بزرگى است».

اطرافيان عرضه داشتند: «چه فتنه اى؟»

فرمود: «عده اى از سپاهيان اسامه، از فرمان من تخلف ورزيدند و به شهر مراجعت كردند. سوگند بخدا؛ من از آنها بيزارم.» و مرتب اين جمله را تكرار مى فرمود: «ويحكم، نفذوا جيش اسامة» (واى بر شما ملت! آنها از لشگر اسامه تخلف ورزيدند).

صبح شد. از اولين روز بيمارى پيغمبر (ص)، برنامه اين بود كه بلال مؤذن رسول اللّه (ص)- در اوقات نماز، اذان مى گفت. اگر حال پيغمبر (ص) مساعد بود، به نماز مى آمد وگرنه على (ع) را مى فرستاد تا با مردم نماز گزارد. آن روز صبح، بلال اذان گفت. حال پيغمبر (ص) خيلى بد بود. اميرالمؤمنين (ع) هم، گرفتار پرستارى رسول اللّه (ص) بود.

عايشه از فرصت استفاده كرد. صهيب بن سنان را- كه شبانه روز مراقب اوضاع در اطراف خانه ى پيغمبر (ص) بود- نزد پدرش فرستاد و گفت: «به پدرم بگو به مسجد برود و با مردم نماز بخوان