 آنان دفاع كنند. طبق آيه ى ششم سوره ى حشر سرزمينهايى كه بدون جنگ به تصرف سپاه اسلام درمى آيد، فيى نام داشته، كه در فقه اسلامى بحث مبسوطى دارد و همه ى اين گونه اموال مخصوص پيامبر صلى اللَّه عليه و آله است و او مى تواند در هر كجا صلاح بداند به مصرف رساند.

رسول خدا درآمد فدك را مطابق آيه ى هفتم سوره ى حشر به فقرا و مساكين و ساير درماندگان، از جمله براى خويشاوندانش خرج مى كرد، ولى به نقل ابن عباس و ساير مفسرين، چون آيه ى سى و هشت سوره ى روم [و آت ذالقربى حقه.] نازل شد، پروردگار عالم پيامبر را مامور كرد فدك را به فاطمه ى تمليك كند و حضرت پيامبر اسلام اين ماموريت را انجام داده، فدك را به فاطمه عليهاالسلام بخشيد. [اقطع رسول اللَّه فاطمه فدكا.] و از آن تاريخ دختر پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله شخصا اداره ى امور فدك را به دست گرفته و مالك آن سرزمين گرديد. [در اين زمينه به تفسير درالمنثور، ج 4، ص 177- تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 306- نمونه، ج 23 ، ص 510 و ساير تفاسير، ذيل ذى القربى مراجعه فرماييد.]

فاطمه چه ادعايى بر فدك داشت؟

چون رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله رحلت كردند، گروهى در سقيفه ى بنى ساعده جمع شده و طبق نقشه ى قبلى ابوبكر را به خلافت نشاندند. خليفه شروع به سروسامان دادن كارهاى تشكيلاتى شد و از آن جمله نماينده ى فاطمه عليهاالسلام را از فدك بيرون نمود و بدين وسيله فدك فاطمه را عدوانا تصاحب كرد، و طبق نقل ابن ابى الحديد اين تصرف عدوانى ده روز پس از رحلت رسول خدا بود. [ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 263.] از عايشه (دختر ابوبكر) نقل شده: چون فاطمه عليهاالسلام آگاه شد كه خليفه فدك را تصرف نموده و فاطمه عليهاالسلام را از آن منع كرده (لما بلغ فاطمه اجماع ابى بكر على منعها فدك...) [ابن ابى الحديد ج 16 ص 249.] دختر پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به سراغ خليفه شتافت و در مورد فدك از سه طريق استحقاق خود را اعلان كرد:

اولا: فاطمه عليهاالسلام مالك فدك بود و اين سرزمين با اختيار او اداره مى شد و در هيچ قانون شرع و جامعه، كسى را كه به چيزى مالك است، بدون دليل از آن چيز ممنوع نمى سازند و لذا آن بانوى گرامى با تعجب فرمود: ابوبكر! اى پسر ابوقحافه! چرا فدك مرا تصرف كرده اى؟ و اميرالمومنين على عليه السلام در اثبات مالكيت فاطمه عليهاالسلام بر فدك (در نامه ى چهل و پنج نهج البلاغه) به عثمان بن حنيف مى نويسند:

بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السما، فشحت عليها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس آخرين، و نعم الحكم اللَّه... [ابن ابى الحديد، ج 16، ص 208- فيض الاسلام، ص 967.] آرى از آنچه آسمان بر آن سايه مى افكنده، تنها فدك را داشتيم، آن هم گروهى (خلفا) بر آن بخل ورزيده و تصرف كردند و گروهى ديگر (ما اهل بيت) سخاوت به خرج داده و خشم پوشى نمودند، ولى خداوند خوب داورى است.

اميرالمومنين على عليه السلام در اين فراز به مالكيت فاطمه عليهاالسلام بر فدك اشاره نموده و تصرف آن را از سوى خليف نامشروع و حاكى از بخل و حسد دانسته و در پايان، خدا را به داورى مى خواند، كه خود دليل بر مظلوميت فاطمه عليهاالسلام و غصب فدك مى باشد.

ثانيا: فاطمه عليهاالسلام از طريق بخشش و هديه وارد شد و به ابوبكر گفت:

پدرم فدك را در زمان خود به امر الهى به من بخشيده است و من مالك آن مى باشم (فقالت عليه السلام ان فدك و هبها لى رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله... [شرح ابن ابى الحديد، ج 16، ص 216.]) و چون ابوبكر به اين ادعا شاهد خواست، اميرالمومنين و ام ايمن- كه به تصديق رسول خدا از اهل بهشتند- فاطمه عليهاالسلام را تاييد كردند... و اين موضوع حقيقتى است كه پروردگار عالم در آيه 38 سوره ى روم و 26 سوره ى اسرا به آن دستور داده، [و آت ذاالقربى حقه.] و اكثر دانشمندان و مفسرين و مورخين اهل سنت نيز در ذيل همين آيه آن را مورد تاييد قرار داده اند. از جمله ابن ابى الحديد در جلد 16 ص 275 و 268 مى گويد: و لما نزل قوله تعالى: «و آت ذالقربى حقه» دعا النبى صلى اللَّه عليه و آله فاطمه عليهاالسلام فاعطاها فدك.

هنگامى كه آيه مورد بحث نازل شد، رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فاطمه را فراخوانده، فدك را به او تمليك كرد. [در اينجا ملاحظه مى شود كه ادعاى دوم نيز از نظر قرآن و تاريخ ثابت است.] ثالثا: فاطمه ى زهرا چون ملاحظه كرد ابوبكر به دو راه قبلى ترتيب اثر نداد، از راه ارث وارد شد و گفت: «در روى زمين من تنها فرزند پدرم مى باشم و فدك را از اين طريق مى خواهم.» و سپس بين آن حضرت و ابوبكر مطالبى رد و بدل شد كه همينك ملاحظه مى فرماييد.

مناظره ى فاطمه با ابوبكر

در كتابهاى معتبر شيعه و سنى آمده است كه چون ابوبكر را از فاطمه عليهاالسلام گرفت، آن حضرت ايراد خطبه فرمود: «اى پسر ابى قحافه! آيا در كتاب خدا آمده كه تو از پدرت ارث برى، ولكن من نتوانم از پدرم ارث برم؟ عجب امر تازه و زشتى را آورده اى؟! [افى كتاب اللَّه آن ترث اباك و لاارث ابى؟ لقد جئت شيئا فريا؟!]».

چه زود احكام الهى را به بازى گرفته و آن را پشت سر مى اندازيد؟! مگر قرآن در سوره ى ينمل آيه ى 16 نمى گويد كه: «سليمان پيامبر از حضرت داود پيامبر ارث برد.» (و ورث سليما دود).

مگر زكرياى نبى از خدا درخواست فرزند نكرده و مى گويد: پروردگارا! مرا فرزندى ده، تا از من و آل يعقوب ارث برد؟ (فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب.) [مريم/6.] ابوبكر! آيا خداوند در سهم پسر و دختر نمى گويد كه: «سهم پسر دو برابر دختر؟»(يوصيكم اللَّه للذكر مثل حظ الانثيين). [نسا/.] سپس آيات ديگرى را در اثبات ارث قرائت و نتيجه گرفت؛ اين آيات تمام انسانها را در استحقاق ارث از پدر و ساير مورثها مجاز دانسته تو چگونه مرا از ارث پدرم محروم كرده اى؟ آنگاه فرمود: آيا چنين مى پندارى كه من حقى در ارث ندارم؟ و يا خداوند شما را مخصوص آيه اى نموده كه پدرم را از آن خارج ساخته است؟ و يا چنين فكرى مى كنيد كه اهل دو كيش از يكديگر ارث نمى برند؟ و يا مرا با پدرم از پيروان يك كيش نمى دانيد؟ و يا اينكه خود را از پدرو پسرعمويم على- نسبت به قرآن- داناتر مى دانيد؟!

ابوبكر! هرچه مى خواهى بكن و فدك را نگه دار. روزى مى رسد كه تو را در پيشگاه خدا ملاقات مى كنم و داورى را به خدا مى سپارم. چه داور خوبى است خدا. و زعيم و حامى حقوق مردمان رسول او؟ و وعده گاه رستاخيز كه در آن روز اهل باطل زيان خواهند ديد.

پس از سخنان طولانى فاطمه عليهاالسلام، در حالى كه ابوبكر به شدت سركوب گرديده و كاملا خود را گم كرده بود، توام با اشك و اندوه به پا خاست و پس از حمد و درود بر پيامبر خدا، حديث مجعولى را كه خود ساخته بود، به رسول گرامى اسلام نسبت داده و گفت: «اى دختر پيامبر! من تو را از دخترم عائشه بيشتر دوست دارم. و اى كاش من مى مردم و پيامبر خدا زنده بود. من حق تو را نگرفتم، بلكه از حبيبم رسول خدا شنيدم كه فرمودند: ما پيامبران از مال دنيا چيزى به ارث نمى گذاريم.» [نحن معاشر الانبيا لانورث.] ابن ابى الحديد آن دانشمند بسيار بزرگ و محق