 مى كنيم كه وى اظهار مى دارد: «در هنگام مذاكره و بحث با دانشمندان و متكلمين اماميه، از آنان شنيده است كه مى گويند: همان طورى كه خلافت على عليه السلام را غصب كردند و خواستند از اين طريق ضربه ى ناروا بر پيكر اهل بيت بزنند، تصرف فدك نيز زخمى بر زخمهاى آنان بود...» آنگاه نكته ديگرى را نقل مى كند، كه به نظر نگارنده، انگيزه اصلى همان بود: و ما قصد ابوبكر و عمر بمنع فاطمه عنها الا الايتقوى على بحاصلتها و غلتها على المنازعه فى الخلافه، و لهذا اتبعا ذلك بمنع فاطمه و على و سائر بنى هاشم و بنى المطلب حقهم فى الخمس، فان الفقير الذى لامال له تضعف همته، و يتصاغر عند نفسه و يكون مشغولا بالاحتراف و الاكتستاب عن طلب الملك و الرياسه. [شرح ابن ابى الحديد، ج 16، ص 236- 237.] خليفه اول و دوم، فاطمه عليهاالسلام را از فدك محروم نكردند، مگر اينكه خواستند على عليه السلام براى مبارزه در امر خلافت تقويت نگردد و به همين جهت خمس را در مورد بنى هاشم تعطيل كردند، زيرا فقير بى پول، بى شخصيت، كوچك و ذليل مى گردد و خود را براى كار و كسب و نون درآوردن مشغول مى كند و زمينه اى براى رياست پيدا نمى كند.

آرى به همين هدف به تمهيد مقدماتى، آن سرزمى پردرآمد را گرفتند و هنگامى كه ابوبكر محكوم گرديد و قباله مجدد به فاطمه عليهاالسلام داد، محرك اصلى ميدان (خليفه ى دوم) قباله را با چه وضع نامطلوب از فاطمه عليهاالسلام گرفت و جسارت كرد و سند فدك را پاره پاره نمود.

در اين زمينه به سراغ روايت معتبر امام صادق عليه السلام نمى روم كه مى فرمايند: فاطمه، مادر عزيزم از همين صحنه دلخراش مصدوم شد و سرانجام با بيمارى ممتد و با دل پر از غاصبين دنيا را ترك گفت. [عوالم، ج 11،ص 426 با نقل از اختصاص.] بلكه به مطالب ابن ابى الحديد مى پردازم كه همين صحنه پردرد را نقل مى كند:

«فلما خرجت به وجدها عمر، فمد يده اليه لياخذوه مغالبه، فمنعته، فدفع بيده فى صدرها و اخذ الصحيفه فخرقها بعد او تفل فيها فمحاها و انها دعت عليه فقالت: بقر اللَّه بطنك كما بقرت صحيفتى.» [ابن ابى الحديد، ج 16، ص 234- 235 ص 406.] و سپس به توجيه آن پرداخته و از تقواى عمر و معرفت او به حقوق اللَّه سخن مى گويد. در هر حال قضاوت با خوانندگان و كسانى است كه تاريخ را خوانده ولى هرچه هست هدف تضعيف بنيه ى مالى اميرالمومنين عليه السلام در رسيدن او به اهداف ولايت و خلافت بود و غاصبين از اين راه مى خواستند دستهاى او را ببندند و حضرتش را از صحنه سياست و توجه مردم بدر كنند. وگرنه با چه منطقى خليفه دوم سندى را كه خليفه اول داده بود پاره مى كند؟! مگر اطاعت ابوبكر در آن تاريخ، طبق نظر اهل سنت بر خليفه دوم واجب نبود؟!

اين جريان و خاطره ى تلخ تاريخ، در اكثر كتابهاى شيعه كه به سيره ى فاطمه پرداخته اند موجود است. [احتجاج طبرسى، ج 1، ص 122- جلاالعيون شبر،ج 1، ص 199- فروغ ابديت،، ج 2 ص 673- بحارالانوار، ج 43 در صفحات مختلف و...]

آيا فاطمه در ادعاى فدك راستگو نبود؟

امام معتزلى مى گويد؛ از يكى از استاتيد عالى مقام مدرسه غربى بغداد به نام على بن فارقى پرسيدم:

اكانت فاطمه صادقه؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها ابوبكر فدك و هى عنده صادقه؟ فتبسم، ثم قال: لو اعطاها اليوم فدك لمجرد دعواها لجائت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافه، و زحزحته عن مقامه...

آيا فاطمه عليهاالسلام كه نسبت به فدك ادعا داشت راستگو بود؟ استاد بغداد: بلى.

امام معتزلى: پس چرا ابوبكر فدك را به وى نداد، در حالى كه مى دانست فاطمه عليهاالسلام راست مى گويد؟!

استاد بغداد ضمن تبسم گفت: «اگر در آن روز ابوبكر فاطمه عليهاالسلام را به مجرد ادعايش تاييد كرده و فدك را به او مى داد، روز ديگر مى آمد و مى گفت: خلافت مال شوهرم است و بدين طريق ابوبكر را از مقامش معزول مى داشت...» امام معتزلى پس از نقل نظر استاد آنگاه خودش چنين مى گويد: «و هذا كلام صحيح»و اين گفتار حقيقت دارد. [شرح ابن ابى الحديد، ج 16، ص 284.] در اينجا معلوم مى شود كه تصرف فدك و مبارزه غير منطقى با فاطمه و اميرالمومنين عليهماالسلام به چه منظورى بوده است؟!

دو رفتار متفاوت با دو دختر پيامبر

در تاريخ، جنگ بدر آمده است كه شوهر حضرت زينب (دختر پيامبر خدا) به نام ابوالعاص جزو اسيران بود و زينب براى نجات شوهر خود، گردنبندش را كه از مادرش حضرت خديجه به او رسيده بود، به خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرستاد، تا در برابر آن ابوالعاص را آزاد سازد.

چون چشمان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به آن گردنبند افتاد شديدا متاثر شد و خطاب به مسلمانان فرمود: اگر صلاح مى دانيد هم اسير دخترم را آزاد سازيد و هم اين گردنبند را به وى برگردانيد؟ مسلمانان نيز اين خواهش پيامبر را پذيرفته، ابوالعاص را آزاد ساخته و گردنبند را به زينب برگرداندند. [تا ريخ طبرى، ج 2، ص 164 تا 17- كامل ابن اثير، ج 133- 134.] امام معتزلى مى گويد: من اين جريان را براى استاد و نقيب خود ابوجعفر خواندم و سوال كردم: آيا ابوبكر و عمر در اين صحنه نبودند؟ و آيا سزاوار بود با فاطمه عليهاالسلام در مورد فدك چنين كردند؟ و اضافه كردم كه اگر فدك مال زهرا هم نبود، مناسب نبود كه از مسلمانان، مانند پيامبر اجازه مى گرفتند و فدك را به او مى دادند، تا بدين طريق دل زهرا شكسته نمى شد؟ و آيا فاطمه عليهاالسلام با اينكه برترين زن عالمين است. (سيده نسا العالمين) به اندازه خواهرش زينب ارزش نداشت؟!

نقيب گفت: آرى، چه مى شد ابوبكر اين كار را مى كرد و به مردم مى گفت: اين دختر پيامبر شماست، او فدك و اين چند درخت را مى خواهد و بدون ترديد مردم نيز مانع نمى شدند... ولى ابوبكر و عمر به روش محبت حركت نكردند.

(انهما لم ياتيا بحسن فى شرع التكرم). [ابن ابى الحديد، ج 14، ص 190- 191.]

اگر فدك مال فاطمه بود چرا على در حكومتش تحويل نگرفت؟

در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه اگر فدك مال زهرا بود، چرا اميرالمومنين پس از رسيدن به خلافت، آن را شخصا تصاحب نكردند و يا به فرزندان فاطمه تقسيم ننمودند؟ جواب اين سوال را مى توان از نامه ى چهل و پنج نهج البلاغه استفاده كرد كه مولا مى فرمايند: «ما اهل بيت نيز سخاوتمندانه از آن گذشتيم.» (و سخت عنها نفوس قوم آخرين). و بدين وسيله مى رسانند كه مسائل مادى براى ما اهل بيت ارزش چندانى ندارد، بلكه تعقيب فدك روى يك سلسله مسائل اسلامى و اجتماعى و سياسى بود، كه با كمال تاسف از سوى خليفه ى وقت بروز كرده بود... و چون على عليه السلام از فدك گذشته بود، قهرا فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيز به اين عمل راضى بودند و هرگز دوست نداشتند پس از گذشت بيست و پنج سال دوباره طرح مساله فدك سو تفاهمى در بين مسلمانان ايجاد نمايد.

در اين زمينه مرحوم سيد مرتضى- رضوان اللَّه عليه- مى فرمايند: چون حكومت به على عليه السلام رسيد، از آن حضرت خواستند فدك را از فيى مسلمين خارج سازد، آن حضرت در جواب فرمودند:

انى لاستحيى من اللَّه ان ارد شيئا منع منه ابوبكر و امضاه عمر. [ابن ابى الحديد، ج 16، ص 252.] من از خدا