م شرم مى كنم چيزى را كه ابوبكر آن را منع كرد و عمر بر آن صحه گذاشت به صاحبان اصليش برگردانم.

على عليه السلام در اين فراز، هم به تصرف عدوانى فدك و عمل خلاف ابوبكر و عمر اشاره كرده و هم، بزرگوارى و بى اعتنايى خويش را به مال و منال دنيانشان داده است. و چون از امام صادق عليه السلام در اين زمينه سوال كردند، آن حضرت فرمودند:

للاقتدا برسول اللَّه لما فتح مكه و قدباع عقيل بن ابى طالب داره، فقيل له: يا رسول اللَّه! الا ترجع الى دارك؟ فقال: هل ترك عقيل لنادارا؟ انا اهل بيت لانسترجع شيئا يوخذ منا ظلما. [عوالم، ج 11، ص 440- طرائف، ص 406.] على عليه السلام در اين مورد از پيامبر خدا تقليد و تبعيت نموده است، زيرا: از آن حضرت پس از فتح مكه پرسيدند كه به خانه ات نمى روى؟ فرمودند: عقيل بن ابى طالب براى ما خانه اى نگذاشته، همه را فروخته است و ما اهل بيت چنين عادت داريم هنگامى كه چيزى را به ظلم از ما گرفتند ، ديگر به آن رجوع نمى كنيم. و در يك روايت ديگر از امام صادق عليه السلام آمده است:

با شهادت فاطمه و با مرگ ابوبكر و عمر، هر دو طرف مخاصمه به پيشگاه خدا رسيده اند و به ترتيب، پاداش و كيفر نيز ديده اند. بنابراين مناسب نيست بعد از عقاب غاصب و ظالم و پاداش مظلوم فدك را دنبال كرد. [علل الشرايع، ج 1، ص 149 به نقل طرائف، ص 406.] در اينجا متوجه مى شويم كه اميرالمومنين عليه السلام پس از رسيدن به حكومت، چرا مساله ى فدك را مطرح نكرده و از تصرف آن خوددارى ورزيده است.

سرگذشت فدك در طول تاريخ

چون آيه ى «و آت ذااقربى حقه» [اسرا/26.] نازل شد، رسول خدا فدك را به فاطمه تمليك كرد و پس از رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، ابوبكر آن را غصب نموده و درآمدش را در ميان مسلمانان قسمت مى كرد.

سپس خليفه ى دوم به ميدان آمد و مانند خليفه ى اول درآمد فدك را قسمت كرد و بنا به برخى تاريخها آن را به اميرالمومنين و عباس بن عبدالمطلب واگذار نمود. [و فا الوفا، ج 2، ص 160 به نقل طرائف، ص 397.] و بالاخره خليفه سوم با تمام حاتم بخشيهايش فدك را به مروان بن حكم تقديم نموده [الغدير، ج 8، ص 236- 237- ابن ابى الحديد، ج 1، ص 198- 199.] و مسير گذشته ها را فراموش كرد. و در دوران حكومت اميرالمومنين عليه السلام عوائد فدك همچون درآمدهاى ديگر در مصارف عمومى خرج شد... [ابن ابى الحديد، ج 16، ص 216.] سرانجام دوران قلدرى معاويه فرارسيد و اين سرزمين را هب سه قسمت تقسيم كرد و به نور چشمانش: مروان حكم، عمروبن عثمان و يزيدبن معاويه بخشيد و آخرالامر، مروان همه را تصاحب كرد و از مسير او به فرزندش عبدالعزيز رسيد و در پايان عمربن عبدالعزيز وارث نهايى فدك بود، ولى وى در دوران حكومتش اين سرزمين را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام تحويل داد... [ابن ابى الحديد، ج 16، ص 216.] پس از خلافت عمربن عبدالعزيز، يزيد عاتكه دوباره آن را اشغال كرد و نوبت به خلفاى عباسى رسيد و ابوالعباس سفاح فدك را به عبداللَّه بن حسن بن حسن پس داد،آنگاه ابوجعفر (ستمگر منصور دوانيقى) سبز شد و اين سرزمين را تصرف كرد و مهدى عباسى پس داد و پسرش موسى بن مهدى و برادرش هارون چشم طمع دوخته و اشغال كردند.

آنگاه نوبت خلافت مامون رسيد و جلسه ى تحقيق و بررسى تشكيل داد و فدك را كاملا زير ذره بين قرار داد و در يك مجلس رسمى (طرفين دعوا،) هر كس در جاى خود نشست، گروهى به طرفدارى از حقوق فاطمه و اينكه فدك مال فاطمه عليهاالسلام است و گروهى ديگر طرفدار خلفا و اينكه فدك فى مسلمين است...

سرانجام طرفداران فاطمه عليهاالسلام پيروز شدند و مامون رسما فدك را به فرزندان زهرا تحويل داد و اين قضيه انعكاس عجيبى در ميان مردم فراهم ساخت، تا جايى كه امام معتزلى مى گويد: «اگر بنا است دليل و حجت كسى را در مورد فدك بپذيريم بايد نظر مامون را قبول كرد كه وى پس از اتمام حجت و ثبوت حقيقت، اقدام به پس دادن فدك نمود... [ج 16، ص 277.]».

بعد از اين تاريخ، فدك همچنان در دست ذرارى زهرا بود، ولى خليفه ى خونخوار عباسى متوكل به قدرت رسيد. او در اثر كينه اى كه به خاندان اهل بيت داشت باز هم آن را از دست آنان گرفت و به تحويل عبداللَّه بن عمر بازيار داد، ولى طولى نكشيد كه فرزند متوكل منتصر، زمام امور را به دست گرفت و پدر را كشت، و فدك را تحويل فرزندان فاطمه عليهاالسلام داد...

خلاصه فدك، پيوسته يك مساله ى سياسى بود، هر چند نقش اقتصادى آن نيز مورد توجه بوده است، لذا هر كسى روى كار آمد به اقتضاى سياست و اوضاع روز، راه خاصى را پيش مى گرفت و به اين صورت فدك در طول تاريخ تحول زيادى داشته است. [بحث فدك و تحول آن: تفسيرهاى مختلف ذيل آيه ى 62 اسرا- شرح ابن ابى الحديد، ج 16 ص 209 تا 286- سفينه البحار، ج 2، ص 350- طرائف، ص 391 به بعد و ساير كتابهايى كه بيشتر از ابن ابى الحديد گرفته اند.] فصل بيست و دوم: خطبه هاى فاطمه

پس از رحلت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله، ابوبكر زمام امور را به دست گرفت و فدك را كه موهبتى الهى بود غصب كرد آن حضرت در ميان زنان در حالى كه تمام بدنش را پوشانده بود به مسجد آمد و خطبه ى پر محتوا و آتشينى را ايراد كرد كه از نظرتان مى گذرد.

توحيد و اهداف آفرينش

الحمدللَّه على ما انعم، و له الشكر على ما الهم، و الثنا بما قدم، من عموم نعم ابتداها، و سبوغ آلا اسداها، و تمام منن و الاها، جم عن الاحصا عددها، و ناعن الجزا امدها، و تفاوت عن الادراك ابدها، و ندبهم لاستزادتها بالشكر لاتصالها، و استحمدالى الخلائق باجزالها، و ثنى بالندب الى امثالها، و اشهد ان لااله الا اللَّه ونحده لاشريك له، كلمه جعل الاخلاص تاويلها، و ضمن القلوب موصولها، و انار فى الفكر معقولها، الممتنع من الابصار رويته، و من الالسن صفته، و من الاوهام كيفيته، ابتدع الاشيا لامن شى كان قبلها، و انشاها بلااحتذا امثله امتثلها، كونها بقدرته و ذراها بمشيته، من غير حاجه منه الى تكوينها، و لافائده له فى تصويرها، الاتثبيتا لحكمته و تنبيها على طاعته، و اظهارا لقدرته و تعبدا لبريته، و اعزازا لدعوته، ثم جعل الثواب على طاعته، و وضع العقاب على معصيته، زياده لعباده من نقمته، و حياشه لهم الى جنته.
درود بر پيامبر

و اشهد ان ابى «محمدا» عبده و رسوله، اختاره و انتجبه قبل ان ارسله، و سماه قبل ان اجتبله، و اصطفاه قبل ان ابتعثه، اذا الخلائق بالغيب مكنونه، و بستر الاهاويل مصونه، و بنهايه العدم مقرونه، علما من اللَّه تعالى بمال الامور، و احاطه بحوادث الدهور، و معرفه بمواقع المقدور، ابتعثه اللَّه اتماما لامره، و عزيمه على امضا حكمه، و انفاذا لمقادير حتمه، فاراى الامم فرقا فى اديانها، عكفا على نيرانها، و عابده لاوثانها، منكره للَّه مع عرفانها، فانار اللَّه بمحمد صلى اللَّه عليه و آله ظلمها، و كشف عن القلوب بهمها، و جلى عن الابصار غممها، و قام فى الناس بالهدايه، و انقذهم من الغوايه، و بصرهم من العمايه، و هداهم الى الدين القويم، و دعاهم الى الصراط المستقيم، ثم قبضه اللَّه اليه قبض رافه و اختيار، و رغبه و ايثار، فمحمد 